دوشنبه شب 21 مرداد 1392

عبور آرام رهگذراني را تماشا مي كنم كه آشفته تر از من اين سو و آن سو مي روند و هريك با هدفي جدا اما گماني مشترك زمان را بي آنكه زنده باشند زندگي مي كنند. دوباره حرفهايي به ذهنم مي رسد كه روزي در عمق فاجعه تنهايي، در قهقراي ازدحام همين مردم از خاطر برده ام. ثانيه هايي كه در زير فشار ِ سكوت با خاطرات نديده شدن و نشنيده شدن در انبساط شلوغي و در همهمه ناكسان گره خورده، محصول يگانه بودن يا مثل همه نبودن است. آدمي با آنكه اجتماعي و نيازمند به ديگران خلق شد ولي از همان بدو تولد تا لحظه اي كه جان مي سپارد تنهاست. درست مثل كرم ابريشمي كه "تمام عمر قفس مي بافت ولي به فكر پريدن بود". وقتي راهي جز رفتن و پيمودن گذرگاه هاي صعب كوهستان بيكسي نيست، شايد بي سقفي بهتر از هم سقف شدن با هر رهگذري باشد؛ زمانيكه از همه كس و همه چيز دست اميد مي شويي و در مشكلات لاينحل غرق ميشوي، وقتي ضعف هاي كوچك به بغضي بزرگ تبديل مي شوند‌ و به گوشه خلوت ميخزي، حضور چيزي را احساس مي كني كه خدا نام دارد و آنگاه دست در دستان مادرانه اش راه به جايي مي بري كه واژه هاي معوج، قدرت توصيفش را ندارند. از چيزي حرف مي زنم كه نه در عقل مي گنجد و نه در قالب كلام! بگذريم.. هدفم اصلا ورود به دنياي جنون نبود كه گفتگو در اين باره آن هم در اين ميانه براي من ديوانه مقدور نيست!

 

اما اغلب در خلوت خودم با خدا به ياد كساني مي افتم كه در طي سالها نه تنها حوادث زندگي اشان از متن اصلي نوجواني و جواني ام دور نماند بلكه موازي با گذر عمر به تماشاي تلخ و شيرين شبها و روزهايشان نشستم و شانه به شانه و سايه به سايه همراه ناپيدايشان بودم. بي اراده به ياد فرشته اي غمگين افتادم. متمول زاده اي زيبا، بي نياز، ‌در قالب انساني به ظاهر موفق!..... دوازده سال تمام از آن روزها مي گذرد و من از پس اينهمه سال به اين مي انديشم كه بي گمان، انسان، بايد متفاوت از آني باشد كه از ديد ديگران ديده مي شود كه اگرچنين نبود حكما لزومي بر اينهمه ترديد و درد براي پري كوچك من هم نبود. در سرنوشتي كه خالق لحظه لحظه هايش بود، گام هاي وارونه اي برداشت تا امروز در قارّه قهر، در سرزمين بي اقيانوس اقيانوسيه به جستجوي خوشبختي گم شده اي باشد كه در لا به لاي خاطرات گذشته اش بدون اندكي توجه از آن دور شد. بي تفاوت به مصلحت انديشي خيرخواهانه پدر و مادري كه حاميان هميشگي و بازوان نيرومند عروسك ظريف داستان بودند!

 

امشب خيره در چشمان سياه اتاق، آينده مبهمي را تصوير مي كنم كه قهرمان آن كسي جز من نيست؛ دزدان فانوس شب هاي ظلمت، قسمم دادند تا انتقام گذشته را از روزهاي باقي مانده بگيرم. پيش خودم مي دانم كه كارهايي هست كه بايد انجام داد اما براي سرانجامي بهتر، بهتر كه به تنهايي انجامشان داد. اكنون ديگر همه مي دانند هرچه در فضاي واقعي جامعه مشغول تر باشم حضورم در دنياي مجازي كمرنگ تر مي شود اما اين مهم است كه بدانيم هر ناله و نفرين و يا هر تكرار طوطي وار جمله هر آقازاده اي به معني حضور نيست و يا اگر هست قائم بر اصل كيفيت زايي و توليد محتوي نيست! يا هر دردمندي الزاما غصه دار دردهاي فردي اش نيست... درد داريم تا درد. حضور داريم تا حضور!!

 

به لطف خواسته هاي عميق دروني ام به پيشرفت جمعي و ايمانم به اينكه مي توانم پيش از مرگ نقشي به يادگار روي بوم زندگي بكشم، جهان خشن پيرامونم را با چهره اي بهتر مي بينم. در جامعه اي كه مسابقه قدرت در آن به اوج رسيده است و ذهن ِ مسموم ِِ هم نسلانم را عربده مستانه ستم كَر كرده است، تنها روزنه اميدم اتكا به نيروي بيكراني ست كه از وجود نازنين خدا نشات ميگيرد. در مسير تازه اي كه گام هاي نخست را بر مي دارم سخت تر از همه، فراموشي و گذشتن از عزيزان، تعصبات، منفعت طلبي و علائقي ست كه بايد به پاي هدفي مقدس ذبح شوند. براي من احمقانه است تا منتظر منجي بنشينم و رد و خط زندگي را به آرزوهاي واهي بسپارم. البته سعي ام در متقاعد كردنم به زندگي بي نوسان و كم خطر ِ همه پسند در سالي كه گذشت تا حدودي مرا صيد دسيسه هاي خود فريبي كرد، حتي استقلال فردي و بسياري از نيازهاي روزمره را به راحتي منتفع كردم اما روح انساني ام قانع نشد. اعتراف اينكه سيـــر كردن نهاد تشنه در اشباع همه جانبه نيازهايم با شكست مواجه شد و بيشتر از آن تلاش براي رسيدن به مراتب بالاتر علم براي ارضاي خواستها و تمنيات اصيل انساني ام چيزي جز سرگشتگي و سرخوردگي نداشت، حداقل براي خودم خيلي سخت بود. ناكامي هايي كه طليعه آن در سطر سطر گذشته ام به چشم مي خورد تناقض خواسته ها و كرده هايم را بوضوح نشان داد تا براي تطبيق استعدادها، خواسته ها و احساساتم، آفاق بيرنگ زندگي ام را بازنگري كنم مگرم با روشن كردن آنچه مي خواهم و آنچه مي توانم،.. بتوانم به آنچه كه بايد، دست پيدا كنم و اگر نشد و يا نتوانستم كمينه فرزندان و نوباوه گانم نتوانند مرا حيواني كه آمد و چريد و رفت بنامند. دوست دارم همسري كشف نشده باشم پدربزرگي پر از داستان... يا اگر نه، لااقل انساني باشم كه به گور شهامتش خفته. پسري كه امروز پيش چشمان نازنين شما بي مهابا مي نويسد قصه گوي داستانهاي شيك و ارزان نيست،‌ وقتي نوجواني پاك و نادان دنيا را از پشت شيشه اعتماد مي نگريست و چهره هاي پشت نقاب را حقيقت محض مي پنداشت نبوديد كه ببينيد چگونه با تلنگر دستانِ سردِ واقعيتِ زندگي از خواب روياهاي سادگي پريد و گلوي راستي را در زير دستان زور و ستم ديد و فهميد نيك و بد و خير و شر، دو روي سكه ديروز، بر اسكناس هاي ملتي گم در حوالي تاريخ تباني كرده اند به قصد اينكه دارندگي و برازندگي قلب هاي يخي و ناموس هاي نخي بزايد. در عصر غارت غيرت كه پهلوانان تن نما تبر به تبار مردانگي مي زنند و دوشيزه گان به بركت بكارت خود نان مي خورند؛‌ نسلي كه در آن همجنس خواهي آخرين ورژن مدنيت و روشن فكري لقب مي گيرد؛ ‌ميان مردمي كه اعتقاد امداد به داد نيست؛ هيچ چيزي به اندازه بي تجرگي تلخ و گزنده نيست.. بايد مرد بود و با مردم بود و دنياي سخت را سرسختانه در نورديد تا تازه درك كرد كه زيادي عاقل بودن هم كار عاقلانه اي نيست. كساني كه با فريب عاشقان خودارضايي مي كنند همواره تاوان آوار صداقت را در سراب خيانت مي پردازند.

حرف به درازا كشيد دوستان؛ در كشوري كه هر چه اورانيوم غني تر مي شود من و شما گرسنه مي شويم به جاي جنگ با لب و رو و مو و فيزيك حودتان به كيميا و شيميايي بينديشيد كه عناصر پليد جدول زمانمان در تركيب و تجزيه اي نو به موازنه اي بهتر برسد!...

تا بعد... ياحق
حسام م.ح

 

+ نوشته شده در  Mon 12 Aug 2013ساعت 1:41 AM  توسط حسام محدودی...Hesam Mahdoodi  | 

امروز جمعه 13 بهمن سال 91

جدا شدن ناگهانی و جملات آخر در فیس بوک این احساس اشتباه را در ذهن بعضی ها بوجود آورد که من یک عشق زمینی و البته زیر زمینی دارم که می خواهم با او تنها باشم چیزی که از حقیقت امر فرسنگ ها فاصله دارد قبلا هم برایتان نوشته بودم که " سالهاست عشق از درون من خسته رخت بسته است" اما افسوس که دوستان به خود زحمت نمی دهند تا نوشته ها را با دقت مطالعه کنند و آنوقت انتظار دارند هر روز برایشان بنویسی!.. چه می باید نوشت؟ چگونه می باید نوشت؟ راستش امروز حرفهایم درهم و برهم و از باری به هر جهت است! بارها گفته ام من نویسنده نیستم، شغلم معماری ست نکند تا امروز مه سنگین ساحل سطور را پند و اندرز پنداشته باشید؟!.... من می نویسم همانگونه که می اندیشم...... آنزمان که از تنش ها و سختی های پیش روی زندگی فارغ می شوم تا برای چند لحظه خودم را به آغوش آرزوهایم بسپارم مبارزه ای شدید میان آنچه هستم و آنچه باید باشم آغاز می شود و در چشم به هم زدنی لحظه های آرامشم را به صحنه خونین افکار ذبح شده تبدیل می کند... قبلا بگویم اینروزها کمی بی ادب شده ام... بیماری ام مسری نیست اما دامن هر کسی را که به من نزدیک شود می گیرد..... بنابراین اگر تصمیم دارید سربالایی این نوشته را در جاده پر از چاله چوله تنهایی خودمان با ماشین مدل بالای پاپی بخوانید از همین جا دور بزنید!... امروز مرض تضاد من به اوج خودش رسیده است و هیچ معلوم نمی شود یکهو شیرقهوه طهارت را در آفتابه ی نجاست سر بکشم!!!!! من یک موجود دو گانه هستم... بوده ام و به احتمال بسیار قوی خواهم ماند!!!! یک رفیق دائم الخمر دارم که سایه به سایه مرا به مسجد ها و تکیه ها و مراسم سوگ و عزا می برد! از همین رو اگر دیدید روزی با کراوات از کوه بالا می روم به عقلتان شک نکنید !!!  من شاعری هستم که گواهینامه پایه یک دارد...  بوکسری که طراحی می کند... شطرنج بازی که فردایش را فدای یک زن فاحشه می کند!... تنهایی هستم که خوره جامعه شناسی دارد.... تحلیل گری که سیاست را به زباله تشبیه می کند!... پژوهشگری که در نقطه ی بسم الله گیر می کند!!! یک آذری که به فارسی عشق می ورزد..... یک آتش زاده که باران را آرزو می کند!!!! بی مادری که برای مادر زندگی می کند...!! فقیری که به ثروتش افتخار می کند!!! دختر دوستی که از سکس می پرهیزد!! عاقلانه سری که صد دل عاشق است!! تئوریسینی که فقط عمل می کند!! عروض فهمی که پس گردن شاعر مسلک می زند!! معتقدی که نماز را به آواز ابوعطا می خواند!...  یک سیگاری که از دود دم نمی گیرد!!! کلاسیکی که یک دست کت و شلوار ندارد!....  صادقی که از نارو خوشش می آید!!!! شکسته تحریری که نسخ می نگارد!!!..... قاری قرآن و از عربی کینه به دل دارم!.... دریا دوستی که کشتی حالش را به هم می زند!! عاشق تابستانم ولی خاطراتم به زمستان تعلق دارد!!! دلم وسیع بوده ولی سرقفلی دارد!... ویلا طراحی می کنم آپارتمان دوست دارم در خانه زندگی می کنم!!! شراب درست می کنم به انگور آلرژی دارم!!! مدرن می پوشم ولی همچنان مرموز و دور از دسترس زندگی می کنم!!!!.... متخصص خرید هستم و چیزی تا به حال نتوانسته ام بفروشم!!! دوستانه می بازم ولی وحشیانه می برم!! عاشق آفتابم و بدون عینک آفتابی زندگی ام جهنم است!!! شبها خیلی دیر می خوابم  صبح ها زود بر می خیزم!.. آشپز قهاری هستم و غذای خانگی را ماه هاست نچشیده ام!!! از تهران به لعنت یاد می کنم ولی بیشترین مسافرتم به تهران بوده و هست!!! خوب گوش میدهم ولی از حرافی خسته می شوم!! کلمات همیشه در ذهنم HIP-HOP می زنند و زیر قلمم باله می رقصند!!! بوسه طعم شلغم می دهد از شلغم بیزارم استاد بوسیدنم! هنوز نمی دانم چرا نمی دانم!! از دل شکستن همیشه گریزان بوده ام ولی هیچ دلی را هم نشکسته ول نکرده ام!!!.. پس از جامعه شناسی و هنر عاشق جستجوی دختران خوش سیرتم اما دختران خوش صورت را بیشتر تحسین می کنم!!!! درد دل می کارم و درد سر درو می کنم!!! رک می گویم و رک می نویسم ولی لباس زیرم را اتو نمی زنم!!!  ازدواج را یک اصل اشتباه می دانم و سالهاست به تشریفات آن می اندیشم!! همواره در حال اندوختن زمان ام و همیشه کم دارم!! کینه ای نیستم و بارها به بدترین شکل انتقام گرفته ام!!! فرصتهای زندگی ام را خودم خلق کرده ام اما از هیچ کدام به تمامی استفاده نکرده ام!!!... در رختخواب می نویسم و پشت میز چرت می زنم!!!... و هزاران هزار مورد مشابه دیگر که پارادوکس های رفتاری من در منطق الطیر عطار هم جا نمی شود!! از صدقه سر این همه تناقض این روزها خیلی دلم می خواست یک روستایی دور افتاد بودم... دور افتاده از هیاهوی شهرهای بی آرام و قرار...!!!  چقدر حسادت می کنم به پسر بچه های دهاتی! آنها که تمام دغدغه اشان داشتن قدری آذوقه برای زمستان اشان است، هر صبح سحر که از خواب برمی خیزند ریه هایشان را از هوای پاک ابدیت پر می کنند و پا به پای طبیعت در آن تلاش می کنند... گویی پسران آفتاب، با آفتاب طلوع می کنند و با آفتاب غروب.. و آن هنگام پای سفره گرم خانواده های سرشار از صمیمیت می نشینند و سر آسوده به بستر می گذارند. آرزوهای دست نیافتنی و دور درازی ندارند که سوهان روحشان شود آنها از خیانت چیزی به جز یک کلمه معمولی نمی دانند و روح بلندشان هنوز تا تراز پست انسانها شهری افول نکرده است کاش یک روستایی بود آبگوشت نوش جان می کردم و می گفتم چقدر غذای لذیذی است...  به فرزندانم می آموختم که هیچ مدرسه ای به انسان خوب زیستن را نمی آموزد و هیچ درب دانشگاهی دروازه ورود به سعادت نیست.. هیچ ماشینی دلش برای بشر نمی سوزد و هیچ آپارتمانی خانه نمی شود.. برایشان از داستان جگرسوز عشق های خیابانی می گفتم از جنین های سقط شده ای که در کاسه های دستشویی دانشگاه ها و پارک ها، زندگی را شروع نکرده بدرود می گویند... از غضب تیره خدا می گفتم که چگونه آسمان شهرها را فرا گرفته است... از دلهای غمگین مردمی که شب و روز برای داشتن بهترین ها می جنگند اما همیشه غصه داشتن خانه ای بهتر، ماشینی لوکس تر و خدمه بیشتر را در دل می پرورند... از مردی که همسرش را برای کار ترک می کند به دختران رهگذر معصوم خیابان دست درازی می کند و برای داف اش در رستوران هدیه می برد به پاس زحمتی که برای ارضای جسم شیطانی اش کشیده و بی خبر است از زحمتی که همسرش برای ارضای خودش و پسر همسایه می کشد و دوست دختر پسر همسایه که منتظر خواستگاری او مانده و دلش به متلک های جوانان سر خیابان خوش است که زیبایی اش را تحسین کنند ...آه، چه دنیای ننگین و غمگینی داریم! روزنامه هایی که اخبار رنجبارترین حوادث جهان را منعکس می کنند مردمی که آنها را لغت به لغت می خوانند و دوباره و دوباره از رادیو گوش می کنند در تلویزیون تماشا می کنند و در میان صفحات وب با همدیگر به گفتگو می نشینند!.. چقدر خوشبختی عشایرزاده عزیز!!!... نه میدانی امروز دلار 4000 تومان است و نه دوست داری بدانی که چرا طلا 150 هزار تومان شده است... اگر بدانی چه رنجی می کشد آن کودک کارتون خوابی که حافظ را سطر به سطر به دوست دخترهای پسرهای قرتی بالا شهر می فروشد تا پول یک وعده دوای خماری  پدر پدر سوخته اش را تهیه کند، و اگر بدانی که چقدر ترحم به کودکانی از این دست، میان با کلاس های روشنفکر ما مد شده است حسادتم را به خودت خوش زدگی نمی خواندیمن دلم می خواهد یک روستایی بودم و همانجا بودم و سال به سال نمی دانستم دردنیای پر از نفرت ما چه می گذرد من دلم می خواهد یک چوپان بودم، گله ای داشتم که مرا از ته دل دوست داشتند، با سگی که تا پای جانش به من وفادار بود، من دلم می خوهد در  کوهستانی که مادر من است رو به پشت لم می دادم و حرکت ابرها را تماشا می کردم، من دلم می خواهد دشمنم مثل گرگ گله روراست بود... بگذریم من دلم خیلی چیزها می خواهد خدانگهدار تا دیداری بعد!!!


حسام میم

+ نوشته شده در  Fri 1 Feb 2013ساعت 12:47 PM  توسط حسام محدودی...Hesam Mahdoodi  | 


ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند

تا خدارا چه کنیم؟

این چنین باید زیست؟

ز شفق تا به فلق

پی نانی بدویم

و ندانیم هرگز

که به ماها چه گذشت؟

 

بی گمان راهی هست

آن چنان راست

که حتما ماراست

راهی از جنس بلور

تو بگو از خود نور

 

من به رویا دیدم

پشت دریا شهریست

که سهراب

بدانجا رفته ست

فارغ از بعد زمان

بعد مکان

در ته راه بلور

 

دشتی از آگاهیست

چشمه اش معرفت است

نه شبی هست بر آن

نه زمستان نه هراس

مردمانش خود ما

حاکمش روح خدا

 

من به رویا دیدم

که در آن دشت عظیم

مادرم چشم به چشمان خدا خیره شدست

و مرا می خواند

تا در آن حلقه فهم

دری از عشق به من بگشاید

 

جشن ها دیدم من

دخترانی خندان

زلفها رنگ شب یلدایی

بی تفاوت به  نگاهی سنگین

تا مگر بوی هوس بوی گناه

در هوا پخش شود

 

بی گمان راهی هست

در پس پرده مواج خیال

بی گمان شهری هست

شهری  عاری شده از شاه و گدا

دختران رقص کنان

پسران فارغ از اندیشه نان فردا

 

بی گمان راهی هست

آن چنان راست

که حتما ماراست

راهی از جنس بلور

تو بگو از خود نور

 

 

حسام میم - زمستان1391

+ نوشته شده در  Wed 30 Jan 2013ساعت 11:13 PM  توسط حسام محدودی...Hesam Mahdoodi  | 


مطلبی که در ادامه می خونین یک صفحه درد دل به زبان خودمونیه که براتون آوردم شاید برای شما هم خیلی اتفاق افتاده باشه!

 

این مشت نمونه ای از خروارها خاطرات مشابهی که تا به حال تجربه کردم؛ الان چند ساعته دارم به این فکر میکنم چرا عزیزترین های ما آدما همیشه تو بدترین شرایط بدترین لطمه ها رو بهمون میزنن؟ چرا به خودشون حق میدن تا برای وقت ما برنامه ریزی کنن؟ باور کنین از درد این اتفاقات هرروز تنهاتر میشم، جرات نمیکنم به کسی با محبت سلام بدم چون میدونم فردا رو حتما باقی روزها رو باید با ایشون سپری کرد... نمیدونم دقیقا چاره چیه؟ ولی اینایی که اون لنگه ی دنیا تنهای تنها دور از خونه و خانواده زندگی میکنن، بیشتر و بهتر می تونن به زندگی خودشون برسن، به خواسته هاشون بپردازن و با احترام به زمان، اون رو برای بهبود کیفیت زندگی خودشون استفاده کنن

 

 

*********************

 

برنامه ریزی کرده بودم این هفته یه مقدار از کارهای عقب مونده رو هرچه سریعتر انجام بدم؛ در همین راستا دیروز رفتم شرکت یکی از دوستانم که در زمینه طراحی دکوراسیون داخلی فعالیت داره ببینمش.. کارآموزی وارد اتاق شد و گفت این فایل اتوکد 2012 رو سیستم های شرکت که نرم افزار اتوکدشون 2010 هستش باز نمیشه و دوستم از من خواهش کرد ورژن فایل رو رو لپ تاپ تغییر بدم؛ من لپ تاپ رو روشن کردم گذاشتم جلوی کارآموز؛ خدانشناس فلشش ویروسی بوده اسکن نکرده بعد هم به من نگفته! شب رسیدم خونه خواستم یکی از طرح ها رو رو سیستمم رندر بگیرم؛ از لپ تاپ برداشتم ریختم رو سیستم سیستم کلا ویروسی شد، حالا این سیستم من که یه ابر رایانه مخصوص کارهای گرافیکی پیچیدست  با بیشتر از 2ترابایت حافظه مملو از فایل های اجرایی هنگ کرد و فایلی که باید تا صبح رندر گرفته میشد رو دستم موند؛ مجبورا تا ساعت 4 صبح نشستم با اعصاب خورد تعمیرش کردم و فایل رو گذاشتم رندر گیری؛ بی خوابی از سرم می بارید که ساعت 1 بعد از ظهر  دیدم نمی تونم بیرون بمونم بدجوری بیخوابم، رسیدم خونه نتونستم نهار بخورم، لباس عوض نکرده رو مبل ولو شدم؛ ده دقیقه بعد موبایلم زنگ زد،دیدم یکی از دوستان قدیمی که حدود 3 ساله ندیدمش تماس گرفته؛ منتظر شدم تا تماسش قطع شد بعد گوشی رو آف لاین کردم دو باره در همون حالت خوابیدم، دقیقا 8 دقیقه بعد تلفن خونه زنگ خورد، مادربزرگم بود؛ جواب ندادم قطع شد بعد تلفن رو از سیم کشیدم بیرون و برگشتم اینبار رو تخت افتادم، آخه خیر سرم ساعت 3 باید دوباره برم بیرون! ساعت 1:30 دقیقه دیدم  آیفون خونه داره زنگ میخوره؛ تو تصویر کسی پیدا نبود، گوشی رو برداشتم گفتم کیه؟ کسی جواب نداد، برگشتم بخوابم دوباره زنگ خونه رو زدن! عصبانی رفتم دم در دیدم دختر 3 ساله همسایه روبرویی نذری آورده! چی؟ شله زرد! با خودم گفتم این شله زرد بخوره تو سر من خدا قبول کنه انشا ال...! همیشه از شله زرد متنفر بودم الان دیگه بدتر شد گذاشتم رو میز نهارخوری تو آشپزخونه، با فحش و ناسزا که دیگه بخوابم؛ یه بالش از زیر یه بالش از روی سرم گذاشتم تا دیگه صدایی نشنوم؛ ساعت 1:50 دقیقه دیدم در سالن خونه رو میشکونن! راستش خیلی ترسیدم خواهرم بود که داشت جیغ میزد! رفتم در و باز کردم دیدم خواهرم با دوقلوها پشت در سالن خونه وایتادن با خواهرم جر و بحثمون شد... اون میگفت چرا گوشی تلفنو بر نمیداری؟ چرا موبایلت در دسترس نیست؟ چرا هرچی صدات میزنم نمیشنوی! منم فقط میخوام سرم و بزنم به دیوار! دیوانه وار می پرسم خب حالا چه مرگته دوباره؟ میگه اینترنتم قطعه یه فایلی رو باید بفرستم به یه کسی، زود باش از سیستم تو میفرستم!... دوقلوها چسبیدن به پاهام دایی بیا هجی مجی کن آقا برامون پاستیل بیاره... گفتم المیرا خدا منو بکشه از دست تو یکی راحت بشم! با دستم بچه هارو می کشم کنار میرم دوباره رو مبل دراز بکشم... صدای بچه ها نمیذاره؛ میگم توروخدا کاراتو بکن سریعتر بچه ها تو بردار برو، سرم خیلی درد میکنه باید تا ساعت سه برم بیرون.. یک ربع بعدی رو هم نمی تونم بخوابم ساعت از 2 هم گذشته، صدای بسته شدن در سالن آغاز خواب شیرین منه؛ میخوابم بیدار میشم می بینم ساعت 5 عصر! ای تف و ... به روح هرچی برنامه و برنامه ریز و ایران و ایرانیه! (بلانسبت شماها)! همه برنامه ها میریزه به هم؛ ملاقات ها و کارها و .... همه رفتن به ...! حالا ساعت 2 نصفه شب بیا بخواب؛ نمیشه! نیست! با قرص و مسکن و این حرفا میرم سراغ کامپیوتر تا یه کار نیمه تموم رو تموم کنم، می بینم سیستم از برکت دست خواهر محترمه دوباره ویروسی شده؛ از عجز و ناتوانی خِرَد بشر که نمی دونه هنوز باید فلش یا کول دیسک رو قبل از اجرا با آنتی ویروس اسکن کرد تا حد انفجار دیوونه میشم؛ کله مبارک رو محکم میذارم رو میز بفرما کیبورد هم میشکنه!..

 

همین امشب

حسام میم

+ نوشته شده در  Wed 30 Jan 2013ساعت 11:12 PM  توسط حسام محدودی...Hesam Mahdoodi  | 


خدمت همه دوستان محترم قدیمی و جدید سلام و عرض ادب دارم، امیدوارم زیر سایه رحمت خدای متعال فارغ از تنشهای اقتصادی و آشوب های سیاسی زندگی خوب و منظمی داشته باشید. دو سالی هست که بازهم شبکه ارتباطی من با محیط اطرافم علل الخصوص دوستانی که بیشتر در محدوده اینترنت با هم مراوداتی داشتیم قطع شده، هرچند که این طیف در زندگی واقعی حقیر به قدری پررنگ بوده که بنا به اظهار بعضی از دوستان نزدیک رو به فوت بودم. شرح ماجرای این مدت در این مختصر حقیقتا مقدور نیست و به امید خدا اگر فرصتی دست داد در روزهای پیش رو بیشتر و بیشتر صحبت می کنیم تا ماوقعه به نظر برسد. برای اینکه رفقا قریب به اتفاق یک تصویر ذهنی داشته باشند به سالهایی قبل تر بر می گردم به اواسط سال 1381 که شروع به فعالیت تقریبا جدی در فضای سایبر کردم آنزمان با نام مستعار گارتال دست به نوشتن خاطرات روزانه و اتفاقات ریز و درشت زندگی خصوصی و دیدگاه های شخصی پیرامون مسائل جامعه کردم با توجه به حجم کمتر مطالب موجود روی شبکه جهانی در آن برحه و محدودیت وبلاگ نویسی مخصوصا در ایران به ندرت کسی به خودش اجازه می داد تا افکارش را به صورت مکتوب در اختیار عموم قرار بدهد و از قرار معلوم این حرکت توسط هر فردی مورد توجه قرار می گرفت که نوشته های بنده هم از این موضوع مستثنی نشد، از دور و نزدیک اظهار نظرهایی میشد و با اشتیاقی که در هرشخص تازه وارد به دنیای نت سراغ داریم تک تک نظرات را مطالعه میکردم. هم نوشته ها و هم اظهار نظرات در حد قابل قبولی از کیفیت لازم به خصوص در قیاس با امروز نبود و تا سال 1383 که علنا نوشته ها کلیشه ای بی محتوا و محل احوال پرسی های افرادی معلوم الحال شد این روند رو به نزول ادامه داشت تا در همان سال تصمیم گرفتم از اینترنت به عنوان وسیله ای برای اطاله ی اوقات دوری و برابر سفارش یکی از اساتید وقت دانشگاه به کسب تجارب کوچک در مواجهه با واقعیات زندگی بپردازم این سکوت سه سال ادامه داشت تا جایی که تکنولوژی اینترنت از نسل اول به نسل بعد خود تغییر یافت. چه باور کنیم یا نه درنگ و تامل در میان لحظاتی که در دنیای سایبر سپری می کنیم و بحث هایی هرچند سخیف ولی جدی باعث تغییر در دیدگاه شخص و مولد سئوالاتی در ذهن میشوند که در مسیر زندگی ایجاد چالش کرده باعث دقت بیشتر و نگاهی عمیق تر نسبت به زندگی واقعی می شوند که همین نکته باعث شد تا در مسیر حرکت زندگی به سوالات بی پاسخی که در گفتگوهای دوستانه مطرح می شدند دنبال جواب باشم. سال 1386 بازگشت دوباره ای به اینترنت این بار با نگرشی جامع تر داشتم، به دعوت و ترغیب دوستان و هم کلاسی ها به جامعه های مجازی حق عضویت گرفتم که در مقام قیاس قابلیت طبقه بندی دیتاها، دسترسی راحت و سریع به مطالب مزایای منحصر به فردی برای کاربر قائل گشته بود. در اون سال کلوب دات کام و جامعه هایی از این دست در سطح دنیا، کشور ، استان و شهر کم کم رونق گرفتند اینبار انرژِی و بیشتر اوقاتم صرف نوشتن مطالبی در محدوده ای محدود به یک اتاق فکری متعلق به دنیای مجازی خودم گشت تا مدیریت و معاونت چند فضای مجازی پیرامون مسائل اجتماعی هنر و معماری نیز به آن اضافه گردد. بعدها  مسائل جالبی را با هم به گفتگو نشستیم بحث های موافق و مخالف زیادی داشتیم از نظرسنجی های گسترده تا میتینگ های دوستانه جلسات معارفه که هر کس از شهر و دیاری به ملاقات دوستان خودش پا پیش گذاشت و زندگی مجازی برای ما واقعیتی شد حقیقی که در اوج شکوفایی روند معکوس پیش گیرد؛ با پیشرفت مسائلی از قبیل چت و آپلود عکسهای شخصی امکان دروغ پردازی و سوء استفاده های اقتصادی، جنسی در این زمینه رونق گرفت و بافت فرهنگی نسل قبل که تجربه تلخ سالهای دور را داشت جای خودش را با عده ای از نوجوانان و جوانان که میل عجیب و غریبی نسبت به لودگی و هرزگی داشتند عوض کرد، به همین ترتیب حال و هوای بحث ها از مسائل اجتماعی و سیاسی حتی در بهترین اتاق های شناخته شده هم آلوده به تمایلات و اظهار نظرهای جنسی و هرزه گویی شد تا همین اندک فضای موجود در این کشور با این همه محدودیت در خصوص آزادی بیان هم از میان برداشته شود، تک تک دوستانی که از آن سالها خاطراتی دارند به خوبی گواه این ماجرا هستند و هم می دانند که سکوت و دوری برای ما چقدر سخت و آزار دهنده شد به همین منوال دوران دوری و انزجار از دنیای سایبر باز هم برای من نوعی فرا رسیده فصلی فرارسید از حدود سالهای 88 که تا اوایل سال 90 به طول کشید، از آنجایی که صفحه داغ فیس بوک به دلیل سیستم فیلترینگ ایران مخصوصا بعد از حوادث انتخابات برای عموم سهل الوصول نشد بعد از استفاده های کم و بیشی که از جستجوگر ها و ایمیل ها داشتیم فیس بوک شد فضایی برای پیدا کردن دوستان قدیمی از اقصی نقاط دنیا و مرور خاطرات گذشته که بالاخره نوبت فیس بوک رسید. ایرانیهای مقیم ایران و خارج از ایران در کمتر از چند ماه به اندازه چند سال در این جامعه فعالیت کردند و فیس بوک شد جولانگاهی برای عده ی کثیری تا چیزی باشند که نیستند. سیل عکسها و مطالب وارد صفحات شخصی افراد شد و در این میان عده قلیلی توانستند از حمله سارقان اینترنتی دمی بیاسایند. تبلیغات شبکه ای فیس بوک توسط نیروهای مردمی به قدری قوت گرفت که تقریبا به تعداد هر فرد چندین کاربر ظهور کرد با ادعاها و شعارهای رنگارنگ و فیگورهای سیاسی و روانشناسی و علمی که همگی زیر حجاب هرزگی و تطمیع گرسنگی های جنسی و عقده های تنهایی و بسیاری مسائل جهان سومی پوشیده شده بود. در این شرایط برخی ها خسارت دیده بعضی ها مالباخته عوضی ها گنج یافته و در این خصوص خیلی ها هم به انزوا کشیده شدند تا داستان باستان جامعه های مجازی ایرانیان دوباره رونق بگیرد و دنیایی ماند که بالاخره یکی بود و یکی نبود یعنی تا یکی بود آن یکی نبود و این اول و آخر همه ی داستان های ایرانی است... شرح آنچه در این بازه زمانی کوتاه در فیس بوک بر ما گذشت باعث شد تا تعداد زیادی از دوستان خوبمان را در این فضا از دست بدهیم و تعدادی از باقی مانده ها را نیز ترک کنیم و برویم بچسبیم به زندگی عادی خودمان که ما را چه به جامعه های مجازی!؟ امروز بعد از دو سال به قدر یک ماه برگشتم که با دوستان قدیم اهل دل نان و نمکی تازه کنیم و سر حرف از سرّ درون باز کنیم تا به قدر یک سال سکوت بعدی چند نکته ناقابل به یادگار بنویسیم بشنویم و دوباره به لاک سکوت واقعیت زندگی برگردیم که به اعتقاد حقیر آدمی برای آزمون و خطا؛ تجربه و عمل؛ زیستن در واقعیت و کشف حقیقت و در نهایت نیل به کمال آفریده شده است

 

حسام میم

Hesam MıM

+ نوشته شده در  Wed 30 Jan 2013ساعت 11:11 PM  توسط حسام محدودی...Hesam Mahdoodi  | 

عشـق چون در سيـــنه ام بيدار شد

از طلــب پـــا تا ســــــــرم ايثـــار شد

 

اين دگـــر من نـيــــستم، من نيستم

حيف از آن عـــمري که با من زيستم

فروغ فرخزاد

***********

امشـب دوبــاره خیـــال مـــادر نــهــاده سـر بـه بـالـشم

دزدیده - تا غــرور بــه اشـک نـشکند - نفس می کشم

 

دیریست عشــق از درون من خـستـه رخت بسته است

آهـی اگــر بُــوَد بـه اعـتـبـار قیــام لالــه هـا مـی کشـم

 

افسانه ات ز شهر گذشت شهره شـد به آسمان رسید

من لیک داستـان تو را در امواج سخـن به دار می کشم

 

گـویـــی گِـلم خُم شراب هزار ســاله بوده از مُلـــک آرزو

کینگونه در افــق شــانه به زلفِ پریشان خدا می کشم

 

سی سال به جور بر مــن گــذشـت و مــن نـیـز زخـــود

زیـن پـس ایـن نـعش جوانی اسـت که بر دوش میکشم

 

حسام میم Hesam MiM

 تبریز - زمستان 1390

+ نوشته شده در  Wed 30 Jan 2013ساعت 11:8 PM  توسط حسام محدودی...Hesam Mahdoodi  | 


اولین پگاه موهن بهاری رنجبار... آن مرد بر فراز عرشه ی کشتی زندگی، بر تراز خونین افق نشسته بود و در انحنای طلسم  قلعه ی عظیم دهر به خوشه های طلایی خورشید می نگریست ... به خوشه های طلایی خورشید، که دل نرم ابرهای بهاری را می شکافت... ندای خاموش درونش به فریاد لبان ملتمس ماهیانی می مانست که در خفقان زلال سکوت اسرار حیات و جاودانگی مرگ را زمزمه میکنند... و همه ی اینان با نوسان امواج دریا انزجار رخوت انگیزی می ساخت که نبض را کندتر و چشمان را کم سوتر میکرد... چینی به پیشانی و سیگاری به لب انداخت... پریچهره  ی پریشانی را به یاد آورد که در دوردست های گذشته ی خویش بر درگاه نجابت به خواب دیده بود. در سفر از امروز به دیروز خویش با جادوی خیال با تنها ارابه ی جاودانه فارغ از زمان؛ دهلیزهای تاریک گذشته خویش را در مینوردید. انگار همین دیروز بود... روزهایی به مسابه یک قرن!

 

آینه به هم بستر روزهای بیکسی، به شعله خرمن وجود خویش، با نجوایی راز آلود التماس کرد که سکوت کند... نگاهش غرق آوارگی، لبانش سرشار از تمنای ابدیت و روحش تشنه یکی شدن شده بود. دست در دستانش، لب بر لبانش و سر بر شانه هایش نهاد... دل به معبد آغوش سپرد و با دشنه ی خیس چشمانش چون خاری شکفته از بوته ی خون، زخم تازیانه زار تحقیر را از هم گشود... سرفه ی خشک ناقوس، تصویر منفور هجر بر نعش عشق، داستان سرشکستگی، افسانه یک نیستان بی کسی حتی شیر و شراب می دانستند که آینه به نوازش در شامگاهان، به تماشای چشمان خواب آلود در سپیده دمان، آینه به افیون آرمیدن در میان بازوان نیرومند قهرمان خویش مفتون صد ساله است... آینه یک همسقف بی انتها، آینه شانه ی زلف پریشان روزگار، آینه یک داستان خسته بود و پسرک نهتوی مرگ آلودی که خنجر کین پدری را به دوش می کشید و دروازه های تاریخ را به روی خود بسته بود

آینه در اعترافات خود شبی نوشت:

«کاش تنها من و او، ما بودیم 

  کاش با زورق افیـون خـیــال

  پشت تصویر خیانـت تا صبح

  همه عـمر سـفر می کردیم»

صبح تابستان یک فصل گرم وقتی هنوز آفتاب پشت دیوار شب به قطر چند قطره شبنم جا مانده بود وقتی الماس جسارت آرام آرام بکارت احساس را از هم می درید وقتی در زهدان عشق کودک هجر بر می بالید... پسرک به ارتفاع چند برگ یاس آرام قد کشید و هیچ کس ندانست که چرا حجم فهم در لانه دلش دلگیر شد.

 

درست همان روزها، آن زمان که آخرین اقاقی حیاط عزم سفر آخرت میکرد به گوش باد سپرد که نیاز هم آغوشی گناه تعبیر می شود... پس سایه ها به کمین سوته دلان نشستند، زمان سفره عشق را بر چید و قاصدک ها خبر آوردند که رد پای جدایی را بر گردنه های گردناک صعب، در گذرگاه کوهستانها دیده اند. شبی که پسرک شعله شمع را میهمان دیوان شعر خانه کرد، فانوس برقص آمد و ماه از آینه پرسید «چشمان خیس را در جام شراب چه می نگری؟»... گلوی آینه آبستن بغض شد، صدایش لرزید و آهسته فریاد زد: پنجره ها، این شب خزانی و حتی اقبال کوتاهم میدانند که کودک دلم شکسته است... آن شب طوفان در گذر از میان رمه های عاصی بوی جنون را به مشام بستر همخوابگی رساند و پسرک چه تلخ اندیشید؛ اکنون که در بازار روزگار نعش زندگی هم به زیر آوار فناست نبایست دل به فتانه عشق سپرد. تکیه به دیوار غم، نشست؛ چهره را به توری انگشتانش سپرد و در جریان اشک از میان دو دست، فرسایش آینه را با تمام تعلقات گره خورده به خاطر سپرد و به خود گفت: چه غم انگیز است به دستان عاشقی، خاکسپاری ماجرای عشق... چه کسان از دیر گاه با یک نگاه... چه ناکسان با جمله ای در پگاه... چه کسان و ناکسانی که عاشقانه گلوی عشق را فشرده اند و در چشمان رو به موت معشوق خویش عاجزانه اینچنین نگریسته اند.... چه غم انگیز که عهدها وفا نمی شوند و غم انگیزتر آنکه عهد با خویشتن شکستنی ترین شکستنی هرکسی ست. عجب واژگونه حیاتی که پاشنه ی در اعدام به روی دیوار سرد ترین شب دلدادگی می چرخد.

 

آری... آینه التماس کرد که روبرویش بنشیند، دولت عشق را به سودای سفر نفروشد... دست در دستانش و سر بر شانه هایش گذاشت تا کشور مهر به خان یغما نرود... اما نشد که او بنشیند... نشد داستان یک نیستان بی کسی را بنیوشد و چنان بند کفش اصرار را محکم بست که عاقبت دعای ابلیس داستان گرفت. در گذر از سیلاب یاغی عاطفه ها، احساس به تالاب فرومردگی رسید... دشنام به هدیه آفرینش خدشه بر لوح تقدیر کشید، دستانی معصیت بار طناب دلبستگی را درید و  وسوسه ئی نابکار کلبه آرامش را فروریخت... در تلالو مهتاب تاریکی، جهلی چنان عاقلانه پدیدار شد که سفر «در آواز خونین گرگ و میش» راه گریزی گشت ناگزیر....

پسرک همچنان قد کشید و مرد شد... با اقیانوس پیر سوار کشتی درد شد...  موجی عظیم به ساحل یخ زده کوفت... وزش نسیمی سرد دستها را از هم رها، گیسوان پریش آینه را به هوا و مرد آرزوهایش را به دریا سپرد.... روزها بدینسان گذشت... سفر تا انتهای انتظار آینه طول کشید... صبری عظیم بر قاموس گیتی پدید آمد که ققنوس داستان دیگر گونه آینه ای زایید آنسان که در هر سپیده صبح، آفتاب رخ خویش را در آن می نگرد و هیچ پسرک نه، که هیچ شیر آهنکوهی را توان سفتن صخره ی قلبش نیست و گویی نخواهد بود... که امروز فلسفه وجود آینه همان قصیده ی مرموز نفس گیریست که در تعزیت عشق سروده شده است.

 

آن مرد که در انتهای فصل ابتدای عمر، بر فراز عرشه ی کشتی زندگی، بر تراز خونین افق، بر گلوگاه شیطان نشسته است و زمزمه ی حنجره ی به خنجر نشسته را در گذر از شهر سالهای جوانی زنده داری کرده است،.. تمام این سطور ماسیده را برای آینه نوشته است... راستی گاهی به خود می گویم کاش مردمان را یارای آن باشد تا در فروتنانه ترین لحظه زندگی، کتابی از تجربه های تلخ به دیروز خویش هدیه کنند.

حسام م.ح

 

+ نوشته شده در  Tue 20 Mar 2012ساعت 1:10 AM  توسط حسام محدودی...Hesam Mahdoodi  | 

  

کشتی تنهاییم که به گل غم نشست...

وجدان غبار گرفته ام که به آب زد...

گستاخی عشق که به قاصدک پای بند ماند...

فوت جسارت که فرفره ی نجابت را درهم پیچید...

سطل حیا که لبریز شرم شد...

دیدم قلاب درد احساس پس مانده ام را طعمه کرده است تا به صید وجدان خیس و تمیزم برود...

فهمیدم رنج را هر وقت از آب بگیری تازه است...

دیدم چگالی وجدانم آنقدر هست که آب شرم را به چهره انصاف بچلاند...


من دیدم که چلچله ی عشق از سر سپیدار سپیدم پر کشید و رفت...

بغض صداقتم را دیدم که از تاراج صمیمیت به دست ریا، تَرَک برداشته بود...

دیدم وقاحت خیانت را که چگونه عدالت را سر می برید...


من آتش عشقم را دیدم که خاکسترش به یخ های دوره گرد شب یلدا طعنه میزد...

دیدم که چگونه غربال عقل دودمان آن خاکستر را به باد داد...

سایه ای متعفن دیدم دوشیزه ی شرقی الهام را همسرم صدا میزد...

دیدم معمار آتشکده ی مانا بر خرابه ای ویرانه آشیانه کرده است...

دیدم شاپری کوچک غمگین اقیانوس دیروز، پر پروازش را قمار کرده است...  


بهار آزادی ام که سکه شد...

حدّ فهم ام که مبهم لقب گرفت؛  سرم را به تیغ اصلاح سپردم...

مشکی ازلی را به تن، ابدی کردم...

شال و کلاه و عطری تلخ و گرم ضمیمه آن...  


کسی از دور پرسید:

(سیاهی) کجا؟

گفتم: میروم تا به ساعت یاسگی از بی عاطفگی مرحم سوختگی و چسب دلدادگی بگیرم برای جگر سوخته و دل شکسته ام.

گفت: خورشید را ندیده ای؟ فانوس را کجا می بری؟  

گفتم:"تن گرم خود را به سردی باد      سپردم مگر گرمی اش آورد"  


حسام م.ح


       

+ نوشته شده در  Wed 23 Nov 2011ساعت 1:23 AM  توسط حسام محدودی...Hesam Mahdoodi  | 



وقتی تنهایی انتها ندارد...

انتظار؛ این تک لغت نفرت انگیز قد می کشد...

هرچه دورتر می شوی...

هرچه زمان از خدانگهدار می گذرد...

 توحش ثانیه ها، گلوی زندگی را می فشارد...

 روزها هر روز بیشتر از پیش روزه می شوند...

فاصله ها و فرارها مرحم نمی گردد...

چشمه های اشک می جوشد...

و سرمای خانمان سوز، آبستن دهشت می شود...

 

وقتی تنهایی انتها ندارد...

از کرانه ی کوچه های سوت و کور، فریاد (برف_برف) کلاغها به گوش می رسد ...

احساس ِ سرخورده، دلیل اعتلای عقل نمی شود...

 خیال را سفر بارور نمی کند...

 لحظه ها به تباهی و چشمها به سیاهی چال می شوند...

و تباهی عمر را افسوس چاره ای نمی کند...

 

وقتی تنهایی انتها ندارد...

لطفِ حضور اعتبار می گیرد...

 وسعت روح هیچ کسی شگفتی و هیجان نمی آفریند...

زهر ایثار، شبانه روز را مسموم می کند...

تمام شعرهای جهان به چرایی حضور ریشخند می زنند...

و پیله تنهایی کثیف تر می شود...

 

وقتی تنهایی انتها ندارد...

قلم ِ شعر و شور، مرض هذیان دارد...

کوه نوردی نیشتر سلامت شده، شراب، خوناب می شود...

گیلاس ناز می کند...

و ته سیگارهای ممهور به لبانت قهر می کنند...

 

وقتی تنهایی انتها ندارد...

بستر سفید هم خوابگی، کفن آرزوها می شود...

کرانچیپس نمک و فلفل طعم مرگ می دهد...

فال حافظ ختم به خیر نمی شود...

و گونه ی سرخ ِ هیجان، طوسی و سرد می شود...

 

وقتی تنهایی انتها ندارد...

ترانه های مرجان زنگ صدایت را در سکوت خانه داد می زند...

 بطری ورساچی جای تصویرت را در آیینه خالی می کند...

بخار داغ نفرت به روی شیشه ی سرد حسرت جمع می شود...

و کودک پریشان دل در گوش ذهنم مویه می کند...

 

وقتی تنهایی انتها ندارد...

جبر هر روز اندیشه ی دیروز است...

مکنت هر ماه به ناله و آه...

و سال نو یعنی سالی دیگر بی حضور تو...

 یک سال دیگر، بی حضور تو...


حسام م.ح

+ نوشته شده در  Sun 2 Jan 2011ساعت 5:40 AM  توسط حسام محدودی...Hesam Mahdoodi  | 


آن شب که کهنه بودم؛ زخم رقاصه عشق بر فاصله عنکبوتی حضور و تصویر ژاله ی نجابت با کفش پاشنه دار به قهوه ای تیره زمین می کوبید... پس لرزه حجم بودنت را که به تندیس الهه ی اساطیری فروختی با شولای زرباف چشم به چشم کبر دوخته بود... و شیطانی خشمگین که لاشه ی برهنه دختری را به صلیب کشیده بود... بوی مشمئز کننده ی تریاک و منقار تیز لاشخوران بی چشم و رو  و آن کفتاری که دستار سیاه بر سر داشت... فاحشه ای آن دورتر از آمیزش رنگ و ریا به گوش حیا خون قی می کرد... رومیزی سبز میز بلوط با پول قمار فخر می فروخت... صدای گوش خراش اصابت توپهای اسنوکر تمام شب تمام  نشد... شمارش معکوس من شروع شده بود و زمان تصمیم به حرکت نداشت... هفده تن بودند.. و تنی چند از بی تنان... چه تن هایی که بی روح و عبوس و خسته، چشم بسته بودند... و چه روح هایی که سرگردانی سایه ها را تعقیب می کردند... چهار مردی که با چهار لیوان و مشتی ورق قدری عرق کرده اند... دو زن که دراز به دراز نیمه های شب روی کاناپه ی خواب به هم گره خورده اند... پیانیست جوانی که با خماری و مستی فالش می زند... یک نور خفیف است روی تابلوی (وان یکاد) و زیر آن دو هرزه زن و مردی که بحر شهوت حیوانی اشان ساحل نداشت... مرد سالمندی که نگاهش اعتیاد چریدن داشت مدام سفیدی پاچه های دخترک را دید میزد که با دامن کوتاه سیاه، کنار میز اسنوکر نشسته بود... رضایتی نبود... تنها لبخند تلخی به لب  داشت و  دود سیگاری که زیر چراغ های سقفی روی میز فوت میکرد... پشت کرده بود به دنیا و نامزدی که با هر ضربه، گره کراواتش را شل تر می کرد...

من اما آن شب کهنه بودم... بری از شوق... پرده مخمل آجری که با شکنجه ی اصرار آویزان مانده بود نوید حضورت را با تکان - پهنه ی به کف نشسته اش -  فریاد کرد... خرامان و خسته آمدی... چه قدر فرق کرده ای... کفتار دستار به سر آغوش ولع برایت گشوده است... چشمان هراس پس از ثانیه های انتظار که کابوس این فضا را تحمل آورده بود چهره ی درهم شکسته و ژولیده ات را باور نداش...

یک آن از سرم گذشت...  وقتی هنوز زلالی اشک های عشق در چشمان عسلی خشک نبود... وقتی هنوز دستان مهر از ترس حرص سرد نبود... وقتی هنوز لبهای سرخ،  زرد نبود... وقتی هنوز شمیم  تنت به دود عود واگذار نکرده بود.... وقتی تیغ مژگانت از شرم بسته نبود... وقتی الماس انگشترت از نوازش آن رنگینتر نبود... و بعد فهمیدم؛ آن شب که کهنه بودم بی دلیل نبود!!!...


حسام م.ح


+ نوشته شده در  Fri 5 Nov 2010ساعت 0:7 AM  توسط حسام محدودی...Hesam Mahdoodi  | 


زندگی قصه یک بود و نبود

         و در این قصه ملعون ملوس

                      آدمی جا مانده ست

                       که به سر می کشد این جام کبود

 

                               زندگی خرمن بی شعله نبود

       زندگی یأس پر از خواهش ماست

                   زندگی پرتو آرامش ماست

                              زندگی ترس و پر از واهمه بود

 

چشم آدم که به این عالم بود

         در به در در پی انکار ندانم هایش

                ملتمس بر نفس سخت رفاقت هایش

                         رهرو خسته ی بی طاقتی دلها بود

 

                    بر سر سوت جرس نغمه هشدار نبود

    لطفهایی که دریغ از من و ما می کردیم

           دردهایی که نشان بر سر درها کردیم

                          بانگ پایان توسل به در رحمت بود

 

        چشم عقلی که به سر بود، نبود

                لحظه ای که هوس از پشت دل ما رد شد

        لحظه ای که نل رخسار پرید

                 فاز آدم پی دریوزگی حوّا بود

 

  من و تو خالق یک بود و نبود

        من و تو برده ی تدبیر زمان روی زمین

            من و تو مشت گره کرده بد اندیشیم 

    ورنه گردون پی اصرار نبود



حسام م.ح



+ نوشته شده در  Mon 23 Aug 2010ساعت 1:29 AM  توسط حسام محدودی...Hesam Mahdoodi  | 



عقاب پرستو دل...!

چه سخت بود رفتن برای تو، و چه راحت می نمود برای من، اما چه سخت شد فراموشی تو برای من و چه راحت می نماید برای تو از یاد بردن من... دارم از فاصله ها حرف می زنم، حرفهایی که راه گلویم را سالهاست بسته است.. این نوشته های من تنها حرفهایی هستند که در یک وداع سرد به سرانجام ننشست.

خوب می دانی که نوشتن از تو چقدر تلخ است... هنوز هم وقتی به FACEBOOK سفر می کنم، زهر نوشته هایت به ورید زندگی ام تزریق می شود... من و تو کمتر عادت داریم از احساساتمان چیزی بنویسیم، چرا که بر خلاف تصورمان هر دو انسانهای ضعیفی هستیم و مستعمره ی یک مشت اعتقاد بی رنگ... خوب می دانی که من قادرم از میان هزاران رقم نوشته ی ریز و درشت دست نوشته هایت را شناسایی کنم، تو رمزگشایی حرفهایت را به من خوب آموخته ای... بگذار از بلندای تاج غروری که داریم سُر بخوریم تا زیر پوسته ی خاکی شهر... به من نگاه کن...من همانی ام که میشناختی؟! قسم به روح کبیر آزادیخواهی که دست تو را به من سپرد، تو عین عصمتی! گلایه می کنی، و من هنوز به گلایه های تو زنده ام...

 

 بلند شو ساقه ی خمیده صنوبر!!! چه کسی بود که بر دستانت بوسه بخشید تا راه رفتن را بیاموزی؟ من مربی رقصت نبوده ام؟ تو که زلالی اشک های من را بعد از آینه دیده ای! راستش را بگو، چه کسی بود که دستم را رها نکرد تا در سقوط از دره بینش، بر آسمان خدا پرواز کنم؟ تو امپراتور قلب من نبوده ای؟

نوشته ی دیروزت را امروز خواندم، امید دارم نوشته ی امشبم را تا فردا بخوانی! هرچند که من نوشته های تو را می خوانم و تو هنوز، نا نوشته های مرا!! این فرق من و تو بود همسفر جاده کوتاه دوستی و عشق!! هر وقت جویای مقدار دوست داشتنم شدی، گفتم نفس! هنوز اگر نفسی دارم دلیل بودن تو است در حضور تنی که بعد از تو تب نمی کند. صادقم همچون همیشه؛ گرچه این موضوع را با هم خیلی بحث کرده ایم.

باور هایت اگرچه باورهایم را باور نکنند، فرزند شبهای وصال اندیشه های من و تواند! ما در کنار هم بارور شدیم و تو این را چرا انکار می کنی؟ پرسیدی از چرایی دوست شدن؟ دوست بودن و دوست ماندن؟ دوستی در دلیل نمی گنجد، تنها چیزی که در حوزه ی تحلیل های من و تو جای نخواهد گرفت... چرا بیخودی سعی می کنیم؟

فکر می کردم بهتر از هر کسی بدانی که من از دوست گریزانم، باور کن هنوز هم زمان دوست داشتن در بعد احساس و عقلم نمی گنجد... یا وسعت من قطره است یا دریای وقوع دوستی بی انتها...! چرا فکر می کنی که دوستی هایی از این جنس را هم با برنامه پیش می برم؟ من اگر چه خیلی ندانم ها پیرامونم صدا می کنند، اما یک ندانم تو پررنگ تر است...! تو هنوز نمی دانی که من نمی دانم! دلخورم که با گذشت زمان افسانه من را در قلبت درشت تر می کنی!! به خدا من یک داستان کوچک و خسته ام! نوشته ات را دوباره ها خواندم...

اسمی از من نمی بری، اما جان من بگو: چرا رنگ لحظه های با هم بودنمان به روی نوشته ات پخش می شود؟ باور کن هنوز هم؛ تو منی و من تو ام. ما با هم تنیده شدیم، اگرچه امروز فاصله ها در بعد مکان مشهود تراند، اگرچه امروز تو همسری داری بالاتر از یک انسان، و فرزندی شبیه به آنچه که آرزو داشتی!  من غرورم را در کویر آروزهایم چال کرده ام تا برایت بنویسم که اینجا نوشتن از چنین غمی، تنها برای تو است!... برای تو تا از تنها امکان، برای ابلاغ این حرفها استفاده کنم و خوب می دانم تو هنوز می نویسی در آنچنان فضایی تنها برای من! «ما»، از دورترین فاصله ها با افکاری نزدیک به هم، با اعتقاداتی موازی و قلبی صمیمی همچون همیشه از سخت ترین واژه ها مدد می گیریم که بگوییم هنوز برای هم زنده ایم!

 

دختر بلند بالای مشکی پوش!! دوستان مشترک، همیشه با چشمی مملو از نفرت، به اجبار احترام سلامم می کنند! مگر من از قانون مساوات پیروی نکرده ام؟ بیا به کسانی که آزمون نداده خطا نکرده اند بگو که من کیستم... می خواهی ناگفته های روزهای خوش نزدیکی را فریاد کنم؟... من از تبار آتشم، چرا به این حریق دامن می زنی؟

 

نیاز تنهایی هر شبم!! به من بگو چطور می توان از یاد برد هدیه های ناگهانی تو را؟ یا چگونه از یاد بردی آغوش های پس از تنبیه را؟ به من بگو عزیز نغمه های شور...!!! بگو که یادت نرفته برای تبریک روز عشاق به هم، به «خیریه»، «وقت» بخشیدیم! از «کودکان دوره گرد»، «خوراکی» خریدیم و به سالمندان تقدیم کردیم... قصور از من بود که خوبی ها را بی نشان به صندوق دلت واریز کردم... دو سیخ عشق را با دو قرص منت که سرو نکنی، زیر زبان مزه نمی کند!!!

 

شقایق نامی اشعار سهراب!!  فهمیدی که آرزوهای بزرگ، شور و شوق لذت های کوچک را از ما ربود؟... راستش را بگو!! تو دلت برای پیاده روی طبیعت امامزاده هاشم تنگ نشده است؟! تو دلت هوای خواندن وصیتنامه های مرا نمی کند؟! تنقلات آخر شب چطور؟ مسابقه با کلمات؟ اعتکاف؟ گریه زیر پتو؟ کته با سماق؟ تحریف سروش؟ سفر با قطار؟ کُرکُری؟...

 

سناتور عدالت به دست تلافی دهر!!!.. بعد از جدایی به این اندیشیدم که چرا دور شدیم؟... پس از جدایی آموختم که ما توان تغییر را از هم ربوده بوده ایم... به جای شناسایی فرصت ها، نشستیم مشکلاتمان را نقاشی کردیم. پس از آن روز زمستان، فهمیدم انشای زندگی را بدون پیش نویس نمی شود نوشت، همچنان که دریا را بی کشتی نمی توان پیمود! آموختم انصاف و اعتماد تیر و ستون ساختار یک رابطه ی دوستی اند، همچنان که آزادی و انعطاف رمز صندوق موفقیت! آموختم اولویت زندگی عشق نیست، همچنان که اولویت تنهایی مرگ!  آموختم شهرت از شربت شیرین تر است!... آموختم که (مغلوب احساس گشتن) اکسیری است که غذا را به یونجه، خانه را به طویله و فهم را به وهم تبدیل می کند... از پس این لالایی های غم انگیز که در نوشته ات، لغات را به بستر کلام آرامانده اند، چطور می شود که دلتنگ دستان سردت نباشم؟

 

غم شکیب آویزان از گوشه ی چشم!! حتی از پس این همه روزها، ایلچی حرفهایی که در پستوی دلت مانده است دیشب به سراغم آمده بود تا دل مرتهن ام را با زخم زبانهایی که میزد در هم بشکند؛ حالا تو بگو! حقیقتا بعد از تو دلی هم برای دلسپاری مانده است؟ غریب سطور خاک گرفته!!!.. به من بگو تو ناشزه به عشق خود دیده ای؟ چرا بهار را به قربانگاه زمستان می فرستی؟ بیا عزیزم، نکند فکر می کنی ریشخند حرفهایت را جز من کسی نمی فهمد؟

 

کوله بار ته کشیده از احساس!! دوست داری از من چه بشنوی که اینگونه نوشته ای؟ برایت یاد آوری میکنم...

من و تو به سلامتی سربه داران از خُم زخم، شراب خون نوشیده ایم... تو کابوس امروز و رویای دیروز منی!!! خنجر قلمم را همیشه پیش شمشیر قلمت غلاف کرده ام... مگر تو شمشیرت را در رکاب رگبار افکار من به خدمت نگرفته ای؟!! من و تو روجلد و پشت جلد کتاب مقدسیم... بگذریم، که به هم نمی رسیم!!! من و تو ژن جهش یافته ایم... درمان برایمان نبود!!! من زمین خورده ی احساس و تو پیروز عشق... دیو عقل را تو در معرکه دل به جنگ فرشته احساس فرستادی!!! آغوش آرامش پس از بی مادری!!... تقدس آغوشت را فراموش نکرده ام!!! من و تو را؛ اشک های تو ماندگار کرده بود و جمله های آرام من... جمله های آرامشم دلگیر نفرت امروز توست!!! من و تو عاشق آیینه بوده ایم... فکرش را بکن، آیینه ها بی حضور تو و آه من هنوز!!! من و تو ایمان متقی به تحلیلیم... حرام محرّم را چرا نمی فهمیم؟!! مسیح مصلوب و مریم مسیح ... چرا رو در روی هم ایستاده ایم؟!! سقف پناهگاه لحظه های بی پناهی... نمی خواهم سقف مسکن ات را آوار کنم؟!! من و تو عاصی کلاس اخلاق بوده ایم... چرا برای هم عصا قورت دهیم؟!! وصال من و تو کوه عصمت بود و حرمت... چرا به آن، "شب دریده شدن عفاف" لقب می دهی؟!! عرق توت و چهره ی عرق کرده ات را فراموش کرده ای مگر؟! من و تو نُت های طلایی سمفونی موتسارت را روی سر پنجه عشق نخرامیده ایم مگر... چرا نوشته ای که به رقص بی علاقه ای؟!!

 

و حالا...

دلبر به تاریخ پیوسته سربلند من!!! عزیزترینم!! خواهان آن مانده ام که تاریکی های ذهن من محصور وجودم باشند، و تو باش و همچنان سربلند باش!!! خواهان آن مانده ام که تو شاپری قصه همسرت باشی، تن ترک خورده ات را به سنگ سنگین تنهایی ام مزن!! فروش فروخته ها که هنر نیست جان دلم؛ دلگرفتگی ام را به پای خودخواهیم بگذار!! من معمار قلعه غرور نیستم مگر؟! فاتح این قلعه تو بوده ای، حالا دیگر شاه این قلعه به مات کردن نمی ارزد!! به جای خشکیدن در کویر فکر یک مرحوم و سفر به قارّه قهر، دست دوستدارت را بفشار تا از یقین عشقش دلت بلرزد!!

 

خدا نگهدار... تا ابد...   

(حسام.ح)  



    

+ نوشته شده در  Sat 31 Jul 2010ساعت 4:9 AM  توسط حسام محدودی...Hesam Mahdoodi  | 



ازدواج و دوستی مهم نیست....!

اگر آن قدر خوشبخت هستید که فاتح سزاوار شهر وجودتان را یافته اید؛ و توانستید به دنیای عجیب و تازه ی درون خودتان پی ببرید؛ خواهید دانست که دنیای خواستن و نیاز ؛ نیاز و طلب و کشش جسم (نه برای تمتع و لذت، برای یکی شدن، برای متعلق کامل شدن به کسی که روح و روانتان است ) دروازه ی ورودتان از دنیای ساده کودکانه و دخترانه به دنیای پر رمز و راز زنانه است.

هم این زمان است که باید بدانید که دیگر آن دختر ساده و چشم و گوش بسته دیروز نبایست بمانید! باید آرام آرام گام به سوی انسانی دیگر شدن بر دارید، کسی که با نگاه یک زن می بیند، حس می کند و طلب می کند. در این زمان شما غریزه و نیاز و عطش را می شناسید، اما نه غریزه حیوانی که با دیدی شهوانی و کامجویانه تنها به ارضای جسم می انجامد... کسی را بیابید که در کنار او حتی خواستن و کشش جسمی هم برایتان یک عالم دوست داشتنی باشد، و بی پیرایه اما فریبا نیاز و تمنایتان را نشان دهید.

بگذارید وصل برایتان متعلق کامل شدن باشد، کشف دنیای دیگری از زندگی! بگذاریدجزو آن دسته انسانهای خوشبختی باشید که اول روحتان تصاحب شده باشد و در پی آن جسمتان به تسلیم اقناع شده باشد. نه از آن بیچارگانی که جسمشان متمع می شود و سپس تشنه و عطشان به دنبال ارضای روحشان، حیران و سرگردان می شوند.

و ...

بدانید که بیشتر ناسازگاری ها، بدبختی ها و یاس و سرخوردگی های روحی آدمی از همین اشتباه محض که شهوت پرستی در آغاز راه است ناشی می شود. درست مثل اینکه به جای فونداسیون  ستونهای یک خانه ابتدا سقف بنا کنید. اروااح خوشبخت در این عالم آن هایی هستند که ستونهایی از مهر و عشق و تفاهم و درک و وابستگی عاطفی و کشش روحی مبنای رابطه های عاطفی اشان است و در انتها وصل جسم به عنوان سقف آن بنا ضروری است. غیر از آن و اگر از سقف شروع کنید به جز سرگشتگی و دلزدگی و گمراهی، که آدم ها را به بیراهه می کشاند و خسته و افسرده، حیران و درمانده به حال خودشان وا می نهد حاصلی ندارد.


(حسام م.ح)





+ نوشته شده در  Sun 18 Jul 2010ساعت 2:15 AM  توسط حسام محدودی...Hesam Mahdoodi  | 



می‌شود بی‌درد زیست و بی‌درد خفت و بی‌درد خورد و بی‌درد... اما بی‌درد نمی‌شود نوشت، ولی درد حد و اندازه‌اش كه گم شد، تو هم گم می‌شوی و دیگر از عهده هیچ‌كاری برنمی‌آیی. می‌خواهم بگویم كه یا كار من و امثال من به آخر رسیده است یا كار دنیا، یا كار فرهنگ و تمدنی كه امثال مرا پدید آورده‌ست، گویی كه خصم پنهان و دشمنان پیدا همه دست‌به‌یكی كرده‌اند و یكسره هجوم آورده‌اند كه نام و نشان عشق را از میان بردارند یا لااقل نام و نشان عاشقان را، غافل از اینكه عشق و عاشق از اول بی‌نام و نشان بوده‌اند و هرچه بوده همان معشوقی بوده كه جذبه نام و یاد وی ما را به اینجا رسانده و حتی می‌توانم بگویم به بن‌بست غریبی كشانده كه آخرالزمان نام دارد. من غافل‌تر از آدمیزاد هیچ جانوری را سراغ ندارم و در این میان غافل‌تر از همگان هم‌وطنان زبون‌اندیش و فلك‌زده منند كه در میان دام گرد آمده و جز هوای دانه هوایی در سر ندارند. نمی‌شود گفت: «كه با ما ایرانیان چنین كرد؟» این پرسش بیهوده‌ای است. آنكه كرد تقدیر فرجامین قرن ما بود، قرنی كه فارغ از تقویم در پایان آن به‌سر می‌بریم.

آری، به این دلیل می‌گویم كه باید با من باشی تا بدانی بر من چه می‌رود یك‌تنه به‌جای انبوهی از بندگان خدا اندیشیدن و عمری قلم زدن و مبارزه كردن در عرصه فرهنگ بی‌فر‌ّ و هنگ، فرساینده است و آن‌گاه بر چه نطعی، لغزاننده و نومیدكننده و هرازچندگاهی فریاد برمی آید كه فلان برادر نیز م‍ُرد و بهمان یار، خرقه تهی كرد. باید در این راه پیر شده باشی تا بتوانی بدون هیچ خواب و خاطره‌ای، بدون هیچ آز و آرزویی، بدون هیچ دل‌خوش‌كنكی حتی، بنویسی و توقع نداشته باشی كه از این در چاه فریاد زدن، به پاسخی برسی. می‌گویند جان از عالم افلاك است و چون به نفوس فلكی و آبای علوی پیوست و به اصل خود بازگشت، باید شادی كرد (باستانیان چنین می‌گویند) زیرا از رنج و محنت این جهان فارغ شده است و... و من می‌خواهم بگویم بدون مرگ نیز می‌شود م‍ُرد و به اصل خود رجعت كرد و تنها ماند و همچون دیوانگان در میان بندگان دنیای دون سرگردانی كشید و فریاد بی مخاطب زد و رنج برد. رنج بیهوده و فرساینده! تقدیری كه قدم‌به‌قدم پیش‌تر می آید و به‌قصد بلعیدن همگان. و همگنان غافل از این تقدیر در حال بلعیدن یكدیگر. شاید همین بلعیدن یكدیگر نیز بخشی از آن تقدیر محتوم باشد، تقدیری كه راه گریز و ستیز بر همگان بسته است. بر ما چه خواهد رفت؟ نمی‌دانیم، اما تو هركه هستی فراموش مكن كه دریغ خاك و خاكیان را نخوری و عشق را جز در آب و آتش نجویی و آب را به صفت احیاء بشناسی و آتش را به صفت افناء. و به‌هرحال فرجام من و تو همین خواهد بود كه یا «باشیم» یا «نباشیم».

جوان‌تر كه بودم می اندیشیدم كه هرچه جز عشق (باری تعالی) فراموش بهتر، اكنون نیز همین می اندیشم، اما باری گران بر دوش دارم كه بیم آن هست در نیمه‌راه كمرم را خم كند و مرا به زانو درآمده بگذارد و بگذرد و مگر در این میانه، عشق یاری كند ورنه این بار كه از آن دم می‌زنم بر زبان آوردنی نیست، ما در اوج بحران به‌سر می بریم «بحرانِ فقدان» و عشق سایه از سر ما باز گرفته و ما را به خود وانهاده است.

عشق عرصة دعوی دانایی و توانایی نیست و عاشقی همه عاجزی و بندگی است. آن را كه دعوی می‌كند در صف عاشقان راه نمی‌دهند یا همچون فلان حاكم می‌آزمایند و تباه می‌كنند. ای‌كاش آدمیان می دانستند كه بهای جاه تباهی جان است و خوش‌تر آنكه آدمی تنها، بی‌كس، غربت فرساینده خاك را تاب بیاورد تا اینكه بر اورنگ فرمانروایی نشسته باشد، اما آبرو باخته و زبون و ناتوان باشد و نام وی هم‌سنگ دشنام. اما از بشر امروز توقع دانستن نباید داشت. زیرا این آدمی‌وار یك‌سره از دانش و لاجرم رستگاری تهی‌مانده است و خانه‌ای است آراسته اما خالی كه زبونی و زبون‌اندیشی تنها ساكنان آن هستند. و تو هركه هستی بدان در میان میلیون‌ها تن بازیگر نقش آدمی تنها مانده‌ای و از این اشباح كه اشباه آدمند و آدم نیستند نمی توانی توقع یاری داشته باشی. اكنون به‌راستی یاری نیست و عهد یاران سپری شده و روزگار دیوان و ددان است. دیوان و ددانِ آدمی وی كه دعوی دین دارند و جز این دعوی هیچ ندارند و برازنده‌تر آن بود كه می‌گفتند ما طر‌ّاریم. اما آنان كه دعوی طراری می‌كردند عیاران بودند. مردمی صاحب‌عیار و جگرآور و از پروای ننگ و نام گذشته. نه چون اینان گروهی دزد و چاپلوس گردهم فراهم آمده؛ اگر می‌شد این سر را از درد بازداشت، نیازی به دستمال نبود، اما صداع امثال من كهنه‌تر از این حرفهاست، ما با درد خو گرفته‌ایم، به‌ویژه با درد ناتوانان و مسكینان و تهی دستان كه همسایگان دل و جان ما هستند و ما «عشق» را از آنان آموخته‌ایم.

البته «آرمان‌باختگی» تنها افق فراروی ما نیست، به‌زودی حرمان فراگیر خواهد شد و بندگان جاه و مال را نیز در آتش خود خواهد سوخت و از دمدمه دعوی آنان چیزی جز آه و اسف باقی نخواهد گذاشت. همیشه چنین بوده است كه پس از باختن و سوختن جوانمردان نوبت به باختن و سوختن ناجوانمردان می‌رسد ؛ به‌زودی خدایان جهل و جور همه در پای خدای یگانه قربانی خواهند شد، اكنون كه اهریمنان به پایان كار خود نزدیك شده‌اند سعی می‌كنند با تاریك‌تر كردن فضای جامعه، گروه اندك جوانمردان و محرومان بسیار را از نظر دوختن به افق روشن بازداشته و آنان را خوگرفته به ظلمت بنمایانند، اما این جهد، جهد بیچارگان است. دور اهریمنان نیز به پایان آمده است و به‌زودی از شش‌جهت عرصه بر سرآمدان جهل و جور تنگ خواهد شد و ستمگران و دزدان فرجامین روزهای سیاه خود را خواهند دید تا آنان نیز بدانند كه خداوند و روز رستخیر نه فسونی بازمانده از روزگاران كهن، بلكه حقیقتی است از هستی هر هستنده‌ای واقعی‌تر. ایمان و آئین میلیونها انسان را تا چند سال می‌شود به‌بازی گرفت و از گزند در امان ماند؟ اكنون دزدان به‌قدر كافی دزدیده‌اند و آنان كه باید می‌بردند و می‌خوردند و خود را مستضعفین می‌انگاشتند به‌قدر كفاف هفتاد پشت خود، غارت كرده‌اند و از خوان یغمای سالیان اخیر هرچه باید اندوخت در بانكهای خارج و داخل ذخیره كرده‌اند و اینك زمان آن به‌سر رسیده و نفسهای واپسین است كه بر در می‌زند. چرا كه اگر انبوه «اولئك كالانعام بل هم اضل» آزمون جهل را از سر گذرانده و غرامت آن را پرداخت كرده‌اند، گروه اشقیا نیز آزمون جور را از سر گذرانده و منتظر پرداختن غرامت آن هستند. قانون عشق هماره چنین بوده است، بی‌غرامت نمی‌توان از كوچه‌های پیچ‌درپیچ جهل و جور گذشت. آنكه نمی‌داند تاوان نادانی خود را می‌دهد و آنكه می‌داند و ستم می‌كند، تاوان دانایی و بیداد خود را. نه از «وعد» عشق می‌توان گریخت، نه از «وعید» آن، بسنده است بیدادگر باشی تا مكافات بیداد خود را در همین جهان ببینی. سفیهند آنان كه گمان می‌برند می‌توان بیداد كرد و در امان بود، هرگاه كه عشق تیغ بركشد، نخستین سری كه بر زمین می‌افتد از گردن بیدادگرست.

نمی‌دانم چه دریافتی از آنچه در پردة اشارت با تو گفتم، اگر به سوز دل من راه برده باشی، به دریایی از درد، پی برده‌ای، دردی كه هیچ درمانی برای آن متصور نیست مگر دادگری عشق...

 

+ نوشته شده در  Fri 16 Jul 2010ساعت 12:50 PM  توسط حسام محدودی...Hesam Mahdoodi  | 



مدتهاست که بر روی یکی از نقاط ضعفم ذره بین گذاشته ام؛ دوستان نزدیک به بزرگواری و کرامت چندین و چند بار این نکته را گوشزد کرده و راه کارهایی فرمودند که جنبه ی عملی اشان در زندگی ام کم رنگ بود. این ضعف که در مواقعی کاملا" باعث شرمندگی می گشت چیزی جز (عصبانیت ) نبود. به واقع مجال های تنگ زندگی، معیشت سخت، مسئولیت های بسیار، دنیایی مملو از دلمشغولی های ذهنی فردی و اجتماعی از من فردی بسیار عصبی ساخته بود که اندک نشانه هایی از آن تا هم اکنون در قاب رفتار من قابل تماشاست. از همین رهگذر نیاز به یک جراحی تخصصی داشتم تا بتوانم این دمل روحی بدخیم را از وجود به تحلیل رفته بدر کنم. پس از بسیاری مطالعه و مداقه هم اکنون نظرهایی برای جلوگیری از بروز عصبانیت را برایتان می نویسم که شامل تجربیات فردی ام است؛ اگر شما هم با من در این سوژه احساس هم دردی می کنید، به صرف یک قهوه نامه دعوتتان می کنم:...

 

وقتی که عصبانی می شویم شخصیت نخستین قربانی تیر عصبانیت ماست؛ گاهی هم تلفات آن به یک کشته نرسیده و چیزی بیشتر از هلاکت شخصیت و آبرو نتیجه ی عصبانیت است که شاید منجر به دردسرهای شاهانه شود. به تدریج متوجه این موضوع می شویم:  (کسی که در موقعیت های سخت و تحریک کننده کنترل اوضاع را در دست دارد می تواند انسان با شخصیت و فهمیده ای به حساب می آید.) برخی اشخاص همچون حقیر به محض عصبانیت بدون اینکه عواقب ناشی از آن را در نظر داشته باشند تمرکز خود را از دست داده و دست به کارهایی می زنند که خودشان هم بعدها باور نمی کنند که چنین اعمال دهشت باری را انجام داده باشند. وقتی که نتوانیم برای لحظه ای کوتاه به خشم خود غلبه کنیم ممکن است حتی افکار و اعمال مخفی خومان را نیز در معرض دید سایرین قرار دهیم. این افکار مخفی را می توان واکنشی آنی دانست که مغز آدمی در پاسخ به شرایط به وجود آمده پیشنهادهایی ارائه می کند اما بعضی مواقع بهتر و صلاح است که پیشنهادهای مغز را مخفی نگه داشته و از انعکاس آن به دنیای خارج خودداری کنیم. 

 

اگر بخواهیم محبوبیت و شخصیت خود را نزد دیگران حفظ کنیم باید بدانیم که هر لحظه ممکن است شرایطی پیش آید که محبوبیت و شخصیت ما بی آنکه خودمان خواسته باشیم و دانسته باشیم در معرض آزمون و خطا قرار بگیرد. و اگر آن هنگام کوچکترین اشتباهی از سوی ما رخ دهد شخصیت ما نزد دیگران لکه دار خواهد شد. به عنوان یک انسان به معنای انسان موقعیت های پیش آمده هر چه قدر هم هولناک و طاقت فرسا باشند این توقع از ما می رود که در مقابل مشکلات و معضلات با بردباری و درایت رفتار کنیم و هرگونه واکنش تند و غیر معقول، عدم توانائی ما در حل مشکلات را در افکار دیگران تداعی خواهد کرد. « عصبانیت جزو جدانشدنی زندگی افراد است و تنها برخورد شخص در مهار آن است که می تواند موجب بروز یا کنترل عصبانیت شود. »

 

خب سئوال این است : چگونه می توان از بروز عصبانیت جلوگیری کرد؟ یا کمینه از شدت آن کاست؟

 

چند توصیه:

 

اول اینکه در زمان مشاجرات سعی کنید از لحن و کلماتی استفاده کنید که موجب آزار طرف مقابل نشوید؛ سعی کنید رفتار خود را تحت کنترل داشته و از نمایش اعمالی که موجب بی احترامی و توهین به دیگران شود خودداری کنید؛ یادتان باشد که عمل ها عکس العمل ها را در پی دارند.

دوم، موقعیت شناس باشید و این جمله را مدام تکرار کنید: « هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد». در زمان مطرح کردن موضوعات مطمئن باشید که اکنون شرایط و موقعیت شما و طرف مقابلتان برای گفتگو مناسب است یا نه، به عنوان مثال حضور شخص ثالثی از نوع غریبه می تواند منجر به موضع گیری های تند شود، همچنین آمادگی ذهنی لازم برای بحث و گفتگو در طرفین بحث ، زمان کافی و مناسب برای بحث، مدارک و مستندات برای بحث، عدم حضور افراد تحریک کننده و سوء استفاده گر،  مکان گفتگوی مناسب از الزامات یک بحث بدون تنش است که می تواند تا حد قابل قبولی از میزان عصبانیت کم کند.  

 

سوم اینکه دوستان به مشکلات بخندید؛ وقتی در حال گفتگوی بسیار گرم  سعی کنید خوش اخلاق باشید و برای ناملایمات لبخند بزنید تا عصبانیت را خوش آمد نگفته باشید، اما هشیار باشید تا این لبخند به نشانه تمسخر مخاطب جلوه نکند...!! این کار هنر لبخند زدن می خواهد تا احساس صمیمیت بیشتر ایجاد کند، می خواهید اصلا" لبخند نزنید؟!

 

چهارم اینکه در بحث، رفتارها و کلامتان نشان زرنگ بازی و فریب و سوءاستفاده ندهد، می خواهید بدانید چگونه؟ برخی مواقع وقتی برگ برنده را در دست دارید آن را طوری رو نکنید که مخاطب به جای پذیرش حقیقت با آن جنگیده و جهل کند...! برای این کار ابتدا خود را به جای طرف بحث قرار دهید و ببینید احساساتتان چگونه است؟ برای تغییر موضع مخاطب ابتدا چند کلام حرف حساب از او را جدا کرده و مهر تایید بر آنها بنهید، سپس برگ برنده را رو کنید.

 

پنجم اینکه در حین بحث اشتباهات خودتان را بپذیرید و اگر خیلی فکر می کنید انسان با شهامتی هستید به صراحت عذر خواهی کنید؛ بهترین زمان عذر خواهی که بیشترین تاثیر را درطرف مقابل بگذارد همان اولین حظه ای است که به اشتبه خود پی بره اید!

 

ششم اینکه وقتی احساس می کنید که تحملتان به سر آمده و دیگر نمی توانید به بحث ادامه دهید به آرامی ذر خواهی کرده و ادامه بحث را به موقعی بهتر موکول کنید!

 

هفتم اینکه اگر بحث از یک سری مشاجرات جدی تشکیل شده است، از قبل زنگ تفریح را کناری سپرده گذاری کنید، خب در زنگ تفریح چکار می کردید همان کار را انجام بدهید؛ مثلا" من نوشیدنی را ترجیح می دهم با قدری هوای تازه و شست و شوی دست و صورت!

 

چند نکته : حین بحث به نیمه ی پر لیوان نگاه کنید؛ حین بحث از دروغ گویی و انکار حقیقت خودداری کنید؛ اشتباهات طرفتان را بزرگ نمایی نکنید؛ به تهدید و موقعیت های خوب خود یکباره متوسل نشوید؛ سعی کنید عادلانه و عاقلانه قضاوت کنید؛ اگر می توانید گذشت پیشه کنید و در مواقعی به نفع طرف مقابل رای هید ( جبران می کند)؛ احساسات را جریحه دار نکرده و به آرامیحرف بزنید؛ اگر علایق طرف مقابلتان را می دانید هر از گاهی سری به بحث هایی در آن زمینه بزنید..!

 

حرف آخر: به مغزتان بگویید عصبانیت یعنی مراقب رفتارت باش!!!  

 

تا بعد...

(حسام م.ح)




+ نوشته شده در  Thu 15 Jul 2010ساعت 2:17 AM  توسط حسام محدودی...Hesam Mahdoodi  | 



چند روز پیش یکی از دوستانم  نوشت : چرا دخترها علاقه دارند پارتنر CEX آن ها (دوست پسر یا همسر) با تجربه و Hot باشند؟

 

 

وقتی که می پرسیم چرا دخترها علاقه دارند پارتنر سکسی آن ها با تجربه باشد؟ در حقیقت مایلیم بدانیم تا چرا و چگونه چنین نگرشی اجتماعی به وجود آمده است؟ راستش اعتقاد دارم این نگرش های ما است که زندگی ما را می سازد و ما همواره با نگرش هایمان زندگی می کنیم مگر وقتی که هشیاریمان را از دست داده باشیم. ولی نگرش یا ( Attitude ) چیست؟ نگرش عبارت است از یک روش نسبتا" ثابت فکری، احساسی و رفتار نسبت به افراد، گروه ها و موضوعاتی اجتماعی یا شاید هم قدری وسیعتر حتی به وسعت تمامی حوادث پیرامون فرد؛ راستی این ..(نگرش).. چگونه به وجود می آید؟ می دانید چرا برای پاسخ به چنین سئوالی از یک تحلیل پیرامون نگرش شروع کردم؟! چون نگرش بر رفتار اجتماعی ما اثر می گذارد، نحوه ی تفکر و پردازش اطلاعاتمان را تحت تاثیر قرار می دهد، به عنوان یک طرح ذهنی عمل می کند و به عبارت دیگر چارچوب های شناختی اطلاعات را در مورد مفاهیم، موقعیت ها و حوادث پیرامونمان سازماندهی و نگهداری می کند و سرانجام بر رفتار و گفتارمان اثر می گذارد..  پس وقتی می گوییم : «دخترها اینگونه و فلان و فلان..» و می پرسیم چرا؟ یا وقتی می گویم « دخترها اینگونه و فلان و فلان ..» و بعد می گویم زیرا...! یعنی اینکه نگرش آنها را پیرامون این مسئله باید دانست، چگونگی رسیدن آنان را به این نگرش دانست و در نهایت نتیجه گرفت که آیا چنین نگرشی صحیح است یا نه؟

 

هر نگرشی تا اندازه ای مبتنی بر عقاید و باورهاست اما این همه ی جزء تشکیل دهنده نگرش ما نیست و مولفه هایی چون رغبت و علاقه هم در بعد عاطفی نگرش ما سهم دارند! می خواهم به شما بگویم که نگرش من و شما اگر در مورد مسئله ای متفاوت است چراست؟ ( آیا واقعا" دختران پارتنر CEX با تجربه را دوست دارند؟) یا ( پسرها دختران آکبند را دوست دارند؟) و اگر این چنین است این تفاوت ها که از نگرش های متفاوت آنان ایجاد می شود از کجاست؟ چرائیت تفاوت ها در روابط فردی، اجتماعی و عاطفی ما که از نوع نگرش ما حاصل می شود خلاصه ی سطور بعدی این مرقومه است...

 

 

گاهی سئوال ها چنان اند که تایید پاسخ را از پی خود می خواهند، به اینگونه سئوالات که محتملا" در کسری از ثانیه موجب تغییر در نگرش آنی فرد پاسخ گو را باعث می شود؛ آن هم به صورت نا خودآگاه؛ « شرطی سازی ناهشیار» می گویند. یعنی اگر من بتوانم به صورتی ضمنی با قرار دادن مثالا" یک عکس در کنار متنی، که هیچ پیش زمینه ای نسبت به آن ندارید نظر شما را مثبت کنم یا بالعکس منفی؛  توانسته ام نگرشتان را به صورت مقطعی شاید هم برای همیشه نسبت به آن موضوع تغییر دهم. حال ممکن است این ابزار تغییر نگرش، استفاده از لحن سخنم باشد، شاید هم نوع سئوال! .. امّا آنچه که مهم، این است که به عنوان مخاطب با شعور، خودمان به صورت خود آگاه تغییر نگرش دهیم نه نا خود آگاه!  این بدان معنی است که دختری که دوست پسر خود را Hot میخواهد آگاهانه بخواهد و بداند که با تجربه و hotبودن چه مزایا و معایبی دارد؛ نه اینکه چون دوستش گفته که دوست پسر hot و با تجربه خوب است یا سئوال به اینگونه مطرح است که شاید از نگرش پرسشگر بر می خیزد،.. مخاطب نه تنها قبول می کند بلکه شروع به توجیه کردن این مسئله هم می کند!

 

آیا تا به حال کودکی را دیده اید که در مورد مسئله ای بیرون از حوضه ی ادراکات و تجربیات و علم اش اظهار نظر کند؟ به نظرتان واقعا" او دانسته ابراز عقیده می کند؟ یا نه؟! معمولا" کودکان از روی بینش حرف نمی زنند، بلکه از والدین و بزرگترها جملاتی می شنوند شاید هم به صورت اتفاقی حرفی می زنند، امّا این تایید ها و تشویق ها است که باعث می شود تا آنان بخواهند در رابطه با موضوعی خارج از حیطه ی آگاهی اشان تا این حد مطمئن حرف بزنند. در واقع این ساز و کار در بسیاری از نگرشهای متداول موجود در قشر جوانان ایرانی تاثیر گذار بوده و هست اما تشخیص آن تا حدی مشکل تر است، می دانم که می دانید چرا.

 

آخرین ساز و کار؛ شناختی دیگر است که بر تشکیل و تکوین نگرش های افراد موجود ( بیشتر قشر جوان علل الخصوص دختران) موثر است. این مورد مقایسه خودمان است با دیگران به لحاظ رفتاری! گاهی خوب یا بد نگرش هایمان را از راه مقایسه ی خود با دیگران درک می کنیم. فرض کنید که کسی را که دوست داریم و برایش احترام قائلیم به چیزی که ما اصلا" کاری به آن نداریم علاقه مند است و نگرش مثبتی دارد، ما احتمالا" نگرشی همانند او پیدا خواهیم کرد؛ خب.... بس است دیگر نه؟!  امیدوارم آگاهانه و فارغ از ساز و کارهایی که به دور از شعور و منطق و تحلیل بر نگرش شما تاثیر می گذارند به موضوع بنگرید و بیاندیشید و آنگاه پاسخ دهید.

 

اما پاسخ من به این پرسش :

 

راستش اصلا" اینگونه فکر نمی کنم که دخترها علاقه دارند تا پارتنر سکسی آنها hot باشد، اگر بخواهم در این مورد راحت تر بنویسم باید بگویم که دختران برای هم بستری به پارتنری علاقه دارند که در طول زمان خودش را به وی ثابت کرده و او را جادو کند، مقصودم از جادو این است که اگر پسری یا مردی بتواند تکیه بر پایه های دل یک دختر بزند حتی اگر ناشی ترین در CEX باشد با کمک طرف مقابل در کسری از ثانیه بکرترین جزایر احساسی یک دختر را کشف کرده و با تمام وجود از هم بستر بودن با هم لذت خواهند بود. Hot بودن پسر برای دختران امروز معنایی فراتر از آنچه که هست را دارد و از همان سوء نگرشها و ساز و کارهای تغییر در نگرش بوجود آمده، بدین ترتیب که دختران از تیپ های اغوا کننده به عنوان hot یاد می کنند که بالطبع دل و دینشان را به چنین پسری باخته ... و کمال لذت را از حضور در کنار او به هر ترتیب می برند.

 

دختری را می شناختم  به نام « نوشین» در آموزشگاه موسیقی «روشن» که شیفته موسیقی اپرایی بود و خود وی هم آواز اپرایی فرا می گرفت. دختر فوق العاده احساسی و منطق گریزی بود، آرام و پر شور حرف می زد، یکبار لا به لای گفتگویی که با هم داشتیم خیلی جدی گفت: خیلی آرزو دارد با  ( پاواروتی)  استاد آواز اپرایی ایتالیایی-روانشاد-  هم بستر شود..!!! از نظر او پاواروتی برای هم بستر بودن hot بوده؟!  فکر می کنم میزان شیفتگی یک دختر به پسر است که میزان لذت از Cex را در او تعیین می کند نه hotبودن پارتنراش.

 

تا بعد.. (حسام محدودی)



+ نوشته شده در  Fri 9 Jul 2010ساعت 10:54 PM  توسط حسام محدودی...Hesam Mahdoodi  | 

 

 

این مرقومه تحقیقی است پیرامون چالشی ذهنی در رابطه با تفاوت های رفتار زبانی در زنان و مردان. همانطور که می دانیم زبان یکی از اساسی ترین ابزارهایی است که به واسطه ی آن، معنی، افکار، رفتار و واقعیت های اجتماعی شکل می گیرد و منتقل می شود. همچنین زبان به عنوان یکی از ارکان مهم برای بازتاب تفکر اجتماعی می تواند مورد تحلیل و بررسی قرار گیرد. یکی از مسائلی که ای روزها افکارم را به خود مشغول کرده است، استفاده از زبان به صورت های گوناگون در بین زن و مرد است و این سئوالات به ذهنم خطور می کند که آیا در تعامل های گفتاری، زن ها روش خاص خود و مردها نیز روش خاص خود را دارند؟ آیا در بین دو جنس متفاوت زبان کارکردهای متفاوتی پیدا می کند؟ و مهمتر از آن اینکه تفاوت گفتاری بین دو جنس را کدام عوامل سبب می شود؟

 

« لاکف » معتقد است که : " دلیل تفاوت گفتاری زنان و مردان بیشتر در حیطه فرهنگ است تا در حیطه زبان شناسی و این تفاوت، انعکاس دهنده روابط فرهنگی در جامعه است؛ فرهنگی که در آن سطح انتظارات از یک زن از سطح انتظارات از یک زن متفاوت است و از آنها انتظار می رود که رفتارهای گوناگونی داشته باشند."

 حتی در جوامعی که نقش های زن و مرد چندان از یکدیگر دور نیست (جوامع صنعتی)؛ باز تفاوت هایی در گفتار دو جنس وجود دارد. در حقیقت اکثر این تفاوت ها بنابر منزلت زن یا مرد در جامعه قابل تبیین است. تجربه و مطالعه آموخته که اصولا" مردان برای کسب و یا حفظ پایگاه اجتماعی در صحبت ها شرکت می کنند و انعکاس قدرت در صحبت هایشان به صورت تاکید و اطمینان است، حال آنکه زنان با حفظ موقعیت خود سعی دارند تا در اجتماع صورت بهتری از خود عرضه کنند، به همین دلیل بیشتر پایبند به داشتن صورتی از گفتار هستند که در آن هنجارها و عادات گفتاری طبقات بالا و یا مقبول جامعه وجود داشته باشند. در واقع اغلب زنان برای ایجاد ارتباط و افزایش روابط صمیمانه تر و احتمالا" به منظور به حداقل رساندن تضاد، درگیری، و یا رودربایستی قراردادن طرف صحبت، د گفتگو شرکت می کنند. الگوهای مربوط به آهنگ گفتار نیز در بین مردان و زنان متفاوت است. مثلا" زنان از الگوهای مربوط به تعجب و شگفتی بیشتر از مردان استفاده می کنند. همچنین تعداد پرسش های زنان در صحبت نسبت به مردان بیشتر است و این تمایل زنان به سئوال کردن گاه گفتار بین زن و مرد را شبیه جلسه ی پرسش و پاسخ می کند که در آن زن در مقام یک پرسشگر و مرد در مقام پاسخگویی ایفای نقش می کنند. البته از نقطه نطر زنانه پرسیدن سئوال جنبه ی تشویق به ادامه سخن را دارد ولی مردها با سئوال کردن تنها قصد پاسخ یابی دارند.

 به اعتقادم تعداد واژگان مربوط به رنگ بین زنان بیشتر از مردان است و زنان از صفاتی همچون « نازی»، «طفلک»، و کلماتی که در آنها نوعی همدردی وجود دارد مثل: «آخی»، «الهی»، «بمیرم» بیشتر استفاده می کنند. از نقطه نظر فرا کلامی هم خانم ها و آقایان از ژست های خاصی برای ادای منظور خود استفاده می کنند. آقای «کرامر» در تحقیق خود در رابطه با تفاوت گفتاری بین زنان و مردان، 13 شماره از مجله «دنیویورکر» را مورد تحلیل قرار داده و متوجه می شود در بخشی از مجله که به کاریکاتور زندگی اجتماعی، کتاب، اغذیه، مشکلات و روش های زندگی اختصاص دارد، مردها دو برابر زن ها صحبت کرده اند. وی همچنین متوجه شده است که موضوع های صحبت در بین شخصیت های کاریکاتوری زن و مرد تفاوت وجود دارد. مردها راجع به موضوعاتی چون کار، سیاست، مسائل مربوط به قانون گذاری و ورزش و خانم ها بیشتر راجع به مشکلات زندگی اجتماعی صحبت می کنند. همچنین زنان در صحبت هایشان از راهبرد قدرت کمک نمی گیرند ولی مردان نسبت به زنان برای متقاعد کردن دیگران بیشتر قسم می خورند. مردها در صحبت هایشان با دیگر همجنسان، حرف یکدیگر را قطع می کنند و چالش و بحث در صحبت هایشان حضور دارد؛ به عبارتی موضوعات صحبت در بین آنان بیشتر جنبه بحث، رقابت، به کرسی نشاندن حرف، شوخی، سر به سر گذاشتن دارد؛ اما موضوع صحبت زنان با همجنسانشان راجع به خودشان، احساسشان، وابستگی هایشان، و خانه و خانواده است. همچنین هرگاه طرفین صحبت زن و مرد باشند، مردها از تعارض و رقابت کمتری برخوردارند. در واقع چنین به نظر می رسد که اغلب مردان در صحبت کردن با زنان، با توضیح دادن موضوعات مختلف، در نقش انسان داناتر ظاهر می شوند و زنان با به کار گیری ژست ها و حالت هایی حرف ها و گفته های آنان را تایید می کنند. همچنین برخی از مردان به خود اجازه می دهند تا صحبت زنان را قطع کنند و زنان کمتر به این موضوع اعتراض می کنند. ( خنده ) در هنگام اعتراض نیز اغلب زنان از راهبرد سکوت استفاده می کنند. این اعتراض در هنگام قطع صحبت آنها و یا گرفتن جواب یا عکس العمل دیر هنگام به خصوص از طرف مردان است. در مقابل اکثر مردان در اعتراض به سخنان طرف مقابل خود احتمال دارد که از نقطه نظرات طرف مقابل چشم پوشی کنند، به صحبت های طرف مقابل اهمیت ندهند و یا عکس العملی آهسته و کند انجام دهند. به طور کلی اکثر مردان نظرات خود را صریح تر بیان می کنند، پیشنهاداتشان را مستقیم و شفاف تر مطرح می کنند و قادر به توسعه و بحث و اختتام آن و پیش کشیدن مبحث جدید هستند.

 

خسته نباشید. به دور از تعصب های جنسیتی نوشته شده است.

(حسام م.ح)

 

+ نوشته شده در  Tue 22 Jun 2010ساعت 2:30 AM  توسط حسام محدودی...Hesam Mahdoodi  | 

 

گفته بودم اگر از معــرکــــه ی دل بگریزم

رسد آن روز که در گود عجب مات بمانی

 

تو ز ســــــودای دلــــــت نیــــــست کـــه رفتـــــی

چه همان به که رزیل هوس دیده ی کفتار بمانی

 

من و یـک دامـن اشک و دل رسوا و پریشم

چه طلایی؟ که به آن حلقه ی بر دار بمانی

 

غمم این است که با چوب جفا، توپ وفا را

زدی از گوشه ی انـــکار و بر اصـــرار بمانی!

 

تو ببر شـــکر به درگــــاه خدا هیچ نگفتم

ورنــه بایــــد که به تقـــدیر قضا زار بمانی

 

هدیه دادم به تو از حزن غم عشق غریبی

تا بــــه آن لاشـــه ی بیـــمار گرفـتار بمانی

 

نتوان گفت نصـــیحت به تو ای فاســد عاقل

ولی اجبار کجا بود که در منزل اغیار بمانی؟

 

با همه وصف که گفتم، تن سردت به سلامت!

چه تــــوان کــــرد، طبــیــب دل بیـــمار، بمانی

 

گفتـــــه بـــودم اگـــر آن پنــجـه غیبی بگشایم

رســـد آن روز که پشــت در اســـــــــرار بمانی

 

 

(حسام م.ح)

 

 

+ نوشته شده در  Tue 8 Jun 2010ساعت 11:46 PM  توسط حسام محدودی...Hesam Mahdoodi  | 


بعضی وقتها می پرسم از خودم، که چرا ازدواج، روابط عاطفی و جنسی در ایران تا این اندازه مهم شده است؟! از هر 10 مقاله پر طرفداری که می خوانم، از هر 100 بحثی که بررسی می کنم، از هز 100 واژه ای که بین جوانان ما رد و بدل می شود، می بینم که قریب به اتفاق آنان متعلق به مسائلی از حوزه ی ارتباطات جنسی می باشد. حتی می بینم کسانی برای درگیر کردن اعضای یک جامعه با موضوعی هدفمند و مفید به ناچار موضوعاتی از این قبیل را لا به لای آن قرار می دهند تا دعوت، استجابت پذیرد.   این موارد نشان دهنده آن است، که لقمه ای در گلوی فهم و باور اجتماعی مردم جامعه ایران گیر کرده است، که برای تسهیل عبور آن باید با نگاهی دقیق به آن خیره شد. از طرفی کتمان برخی حقایق که در گوش یک جامعه زمزمه می شود، باعث فریاد های ناهنجاری می شود که می توان در گوشه و کنار این کشور پهناور به وضوح شنید. مشتاق شدم این مهم را مورد مداقه قرار دهم و تحلیل های شخصی ام را پیرامون مسئله ای  اجتماعی بنویسم.

 

زندگی کردن، پس از گذر انسان به مرحله خود آگاهی، خود به خود هدف می طلبد. (هدف از زندگی)!! چیزی که خیلی از ما آن را برای خویش تصویر نکرده ایم. وقتی پایه های فکری و جهان بینی یک شخص، نظام مند شکل نگرفته باشد، عهده دار پی ریزی شالوده فکری انسانها را، در بسیاری موارد غرایز به عهده می گیرند. در واقع غرایز اولین صورت های نیاز یک انسان در حیات را مشخص می کنند که اگر از آنها به عنوان مسیر رسیدن استفاده نشود، نا آگاهانه به مقصد و هدف تبدیل می شوند. اعتقاد دارم در جوامع ایرانی بزرگترین خطای پرورش دهندگان ذهن نسل نوظهور هر عصر، در چشم پوشی از غریزه ای به نام غریزه جنسی است، که در گذر عمر این سرزمین از روی سنت ها و مذهب ها شکل کنونی به خود گرفته است. نگاه جامعه گردانان امروز ایران به پدیده ی جنسی، حاصل تعالیم نگرش های تباه و اشتباه جهالت بار مذهب و سنت است. ترکیبی که بدترین موازنه را به روی آن اعمال کرده اند، تا از مذهب قیود، و از سنت تاریکی به آن آمیخته شود. بالطبع در هوایی که آگاهی و روشنگری کم شود، جهالت و دربدری موج می زند. جایی که کلاغ قارقار کند، هزار و عندلیب ترک صحنه می کند. و حضار مجبورند از موسیقی کلاغ رنج ببرند تا اینکه از آواز بلبل لذت ببرند. می خواهم بگویم، وقتی که اجازه روشنگری پیرامون غریزه ای خدادای داده نشود، تاریکی و جهل افسار هدایت آن را به عهده می گیرد.

 

یک جوان و نوجوان ایرانی، این روزها در اثر گسترش رسانه های ارتباطی خیلی زودتر از زمانی که شریعت اعلام کرده به مرحله بلوغ می رسد. و نکته ها و سئوالات اطراف ذهنش را فرا می گیرد. چالش های ذهنی یک نوجوان 12 ساله پیرامون مسائل جنسی از آنجایی که در فرهنگ و شرع و عرف ما تقبیح شده است، جوابی روشن و آگاهانه به خود نمی بیند و این غده ی بیمار از حالت خوش خیم، تبدیل به سرطانی شدن می کند که تدبیرهای پس از بیماری، متاسفانه در موارد اندکی شفاعت بیمار را باز می گرداند. اما فرآیند تبدیل این غده خوش خیم به سرطان موضوعی است که می خواهم مقدار بیشتری روی آن درنگ کنم.

 

در خوش بینانه ترین حالت، نوجوان داستان ما دارای یک پیش زمینه ذهنی خوشایندی است، از زندگی دو جنس متفاوت به نام «زن» و «مرد» که هر یک به هر تقدیر و به هر مقدار نقش های متفاوتی روی این پس زمینه رقم زده اند. نوجوان در یک پروسه ی تحلیلی کودکانه برای رسیدن به سئوالات ذهنی اش پیرامون مسائل جنسی اوراق تجارب عینی اش از زندگی مشترک پدر و مادر را ورق می زند، و سعی می کند از روابط و تعامل این دو موجود، پاسخ هایی برای خودش برگزیند. و چه بسا سئوالاتی غیر مستقیم در این مورد داشته باشد. از طرفی هدف غایی زندگی این دو موجود را در تامین مواد و مصالح روزمرگی برای ادامه حیات و برپایی تشریفات زندگی به میزان لازم می بیند. نوجوان از آنجا که احساس لذت از زندگی اش شدیدا" در گرو میزان خوشبختی پدر و مادر است، و احساس انزجار و بدبختی اش در بدبختی پدر و مادر، و کیفیت روابط میان این دو جنس متفاوت، شاخص تغییر میزان حس خوشبختی و بدبختی است، سعادت و خوشبختی را در گرو رسیدن به کسی می داند که بتواند با او زوج آرمانی را تشکیل دهد. و آنقدر این تعاریف در جامعه ما جای خودش را محکم کرده است که از (زوج) در بسیاری موارد با نام (بخت) یاد می کنند. پس کسی که زوج خوش دارد، (خوش بخت) و کسی که زوج بدی دارد، (بد بخت) محسوب می شود.  از طرفی از آنجا که در این جامعه، هر انسانی هدف از زندگی اش، دست یابی یه سعادت و خوشبختی فردی است، تشکیل یک زوج آرمانی و رسیدن به نیمه نا تمام زندگی، از یک مسیر به یک هدف و مقصد شیفت می کند. این هدف در چند سال آینده با احساس نیاز به ارضای جنسی تشدید می شود؛ و چون این احساس ویرایش و پیرایش نمی شود، مرکبی می شود افسار گسیخته که سوارش را در مسیر رسیدن به مقصد، مدام به این طرف و آنطرف می کوبد! حال پیش رویمان چه تصویری داریم؟! جوانی که رسیدن به نیمه ی دیگر زندگی اش هدف غایی زندگی اوست، و نیاز جنسی قوه محرکش. در این رویکرد که اتفاقا" در بین جمعیت ایرانی رویکردی بسیار پرکاربرد است، اگر یک دختر را در نظر بگیریم: در عنفوان جوانی سعادت را در گرو رسیدن به پرنس رویاهای خود می داند، و این پرنس ناخودآگاه می شود هدف زندگی اش... کاتالیزور این فعل، نیاز جنسی ای است که در گام های بعدی در درون او غوغا می کند.

 

مثلا" می پرسم: خانم جوان (X)، هدفی که برای زندگی داری چیست؟

می گوید: "رسیدن به زندگی آرام و سرشار از خوشبختی و سعادت."

می پرسم: سعادت ات را چگونه تعریف می کنی؟

می گوید: "زندگی ای که با مرد رویاهایم باشم، از مرد رویاهایم فرزندانی داشته باشم، هر صبح از بستر مرد رویاهایم برخیزم، با مرد رویاهایم دنیا را زیر پا گذارم، مرد رویاهایم ستون خانه زندگی ام باشد و ..."  

می پرسم چگونه به این مرد رویاهایت دست پیدا می کنی؟

می گوید: "درس می خوانم، با سواد می شوم، شغل خوبی دست و پا می کنم، باشگاه بدنسازی می روم، جلسات زیبایی پوست و مو، مانکور و پدیکور ، کوپ و میزانپلی و مش و غیره را از دست نمی دهم، مرتب دنبال مد روز هستم، یک ماه خودم را درگیر لباس مجلسی می کنم که قرار است با او باشم و ...."

 

و اینچنین است که جنسیت تمام ذهن یک دختر را مشغول خود می کند تا توان فعالیت های فکری و عملی را از زندگی اش صلب کند. وانگهی حتی تصور اینکه پایگاه هدفهای یک انسان چیزی پوچ و توخالی باشد وحشتناک است، چه آنکه آنرا به گوشت و پوست و استخوان دیده و لمس کرده باشد. وقتی دختری با چنین نگرشی به زندگی ادامه می دهد، زمانی به خود واقف می شود که تمام امیال و آرزوهایش را در برابر این هدف بی ارزش از دست رفته می یابد. و بعد از این گذر است که او یا انسانی پوچ و بی هدف و افسرده می شود. یا انسانی که هر روز عطش رسیدن به هدفی بهتر را دنبال می کند.

 

یک نکته که حتما باید یاد آور شوم این است که بنده هیچ نسبتی با فروید ندارم. و اتفاقا" ریشه ناملایمات فردی و اجتماعی را در عقده های حاصل از واپس زدگی میل جنسی نمی دانم. سخن من در این است که وقتی ما به مبارزه با نظریه فروید می رویم، آنقدر به آن حمله ور می شویم که از لبه دیگر بام خودمان را پرت می کنیم. آنقدر روی مسائل جنسی روپوش می نهیم، که از یک جایی فوران می کند و همه ی زندگی امان را متلاشی می کند. اگر بتوانیم به موقع، اهداف زندگی نسل نونهال را مدون و منظم هدایت کنیم! (فرق می کند با ایجاد یا تحمیل)؛ و غریزه جنسی را با داشتن سواد و آگاهی در این زمینه، به صورتی کاملا" شفاف برای آنان مطرح کنیم. به طوری که هیچ نقطه ی ابهامی در ذهن نوجوان باقی نماند، و اگر آن اندازه گستاخی را بر آنان ایراد نگیریم، که بتوانند مسائل و مشکلات جنسی اشان را با ما (کسانی که آگاهانه خیر و صلاح اشان را می خواهیم) در میان بگذارند. دیگر نسل فردا  جنسیت و شخصیت را هدف قرار نمی دهد تا نیاز جنسی ِ افسار بریده او را به این مسیر با سرعتی فزاینده سوق دهد.

 

در چنین رویکردی، روابط جنسی، عاطفی و نهایتا ازدواج از یک هدف به یک عنصری تبدیل می شود که قرار است کیفیت مسیر رسیدن به هدف را بهبود بخشد. در چنین اجتماعی هدف های متعالی تر مد نظر جوانان قرار می گیرد که برای لذت بیشتر در پیمودن مسیر رسیدن به هدف، و همچنین پاسخگویی به نیازی فطری، جوان دست به ازدواج و ارتباط جنسی  می زند. در جامعه ای که هدف ها بزرگترند، هیچ گاه نمی بینید که از نیازهای غریزی پیش پا افتاده غول ساخته شود! و داستان این غول دهان به دهان بچرخد. که اگر چنین شد، در هر کجای دنیا که باشد، باید فهمید که جامعه در بستر بیماری افتاده است.

 

(حسام م.ح)
+ نوشته شده در  Fri 14 May 2010ساعت 1:42 PM  توسط حسام محدودی...Hesam Mahdoodi  | 

 

انسانی هستم ایرانی، زاده سرزمین آتش، عاشق مردم سرزمین باران...انسانی هستم آشتی نا پذیر با خلق الله... نیایش های هر صبح گاهم به اندازه صد شب سکوت شامگاهم، پشتوانه ی خون شریان نوشتار من است و کلمات ام انعکاس هذیانهایی که از خُرخُر نعش یک روح آزاد به سمت شما می وزد... آرشیتکتی هستم عاشق عقل، عاشق علم، عاشق هر آنچه خلق می کنم، عاشق هر آنچه خلق می کنی...!

 امروز ناراحتم،... امروز به اندازه انفجار نمناک یک روح پا در گریز محزونم و آشفته نیز هم... نفس غبار آلودم اینبار قدری به خون افق ناله های در هم شکسته آمیخته است... امروز به اندازه هزاران معلم زحمت کش به حال احمقانه ترین آرزوهای نسل ما – نسل فاسد ما – که در چاک پستانها و باسنهای شهوت رنگ باخته است گریه کرده ام... امروز  از این سرسام بی سامان، از این دوران بی دَوَران خسته ام... امروز فریادهای من به وسعت عظمت کاذب سلّاخان گوشت و ناموس انسان عصر، بی پناه شده است... امروز در پای یک چشمه مات به هبوت روسپی های عشق چشم می گشایم و بشر دم درازی را تماشا می کنم که گربه وار از پای دیوار غرور بیچارگان، طپشهای تب و شیون شب می دزدند... امروز از ملاقات روح های مست سیاه به شکار تراژدهای خلق بشر عصر رفته ام... امروز از پذیرائی آرزوهای ناکام ملتی عزادار بازگشته ام... بستر نرمم را طلاق داده ام و در پادگان قلم خدمت می کنم... خواب آشفته ی صبحگاهی ام امروز به آواز ناقوسهای مرگ که حقایق انکار ناپذیر را تکرار می کردند از هم دریده شده است... من هر روز از پای میز قمار سوداگران مرگ باز می گردم اما... امروز سر حداتشان را تا پای یک تعظیم غیر ارادی به آستان یک تواضع انسان گونه خم  کرده ام... امروز آتش است آنچه بر روان رنگین کمان سیه مایه ی این ملت خبیث می بارم... امروز به تشییع جنازه ی دریوزگان عروض بدوش قافیه دوش پنبه به گوش رفته ام... این دستنوشته های امروز من، این خودمانی ترین کسان من! عصیان خفگی ناپذیر روح زمان را به زنجیر سخن کشیده اند... امروز از (دست پروردگان زحمت) به (خفتگان در خوشه ی رحمت) نوشته ام... گوش باز کنید...!!

 

دردهای مردم امروز ایران عمیق تر از آنند که بتوانیم با افیون شعر و شعار مرحم بگذاریم. دست از اینهمه خود پردازی و افسانه سازی بردارید، دست از اینهمه خیال بافی و خمار بازی بردارید؛ در روزگاری زندگی می کنیم که فرهنگ بی فر و هنگ بر روح جامعه حاکم است... عینک دیدتان را بی زحمت با پشت دست از نوک بینی تا بالای چشم هدایت کنید! ببینید آنچه کرده اند، آنچه کرده اید... بس کنید از این همه گیر کردن در افراط های مبتذل زندگی. چقدر لوس و بی خاصیت اند آنان که در پاچه های شلوار زنانه گیر می کنند، در هرزه گی حیوانی اشان با بوی پستانهای پست سکس تجمیع می کنند! و چقدر احمقند مردمی که در گود مصاحبه های ورزشی همچون الاغی خسته، کیفور می شوند! چقدر زمان لازم است تا بدانید که احتیاج میان مردم ما خشن تر و عاصی تر از آن است که بتوان با افیون نعشه آور سکس و روابط عاطفی آرام شود؟ چقدر فرصت می خواهید تا از خواب افراط های مذهبی و ورزشی و احساسی بیدار شوید؟ هشدار...!! که در پس اینهمه نجوای آرام هشیار باش مردمی موزون، دو کلام حرف حساب نهفته است! گوش چشمتان را باز کنید اوراق حواستان را جمع! سر به آواز دلی بنهید که شما را هر روز در مسیر بهتری قرار دهد. پای منبر واعطانی بنشینید که با کارد مذهب شرافت های انسانی ریز ریز نمی کنند؛ چشم از صورت بردارید و در سیرت دقیق شوید. یکبار ناممکن را ممکن کنید تا لذت انسانی زندگی را خوب مزه مزه کنید! خلق کنید، بیافرینید و ببخشید بی چشم داشت...! بدانید و در دانسته هایتان مردمی را شریک کنید.

 

برادر خوبم، خواهر عزیزم... دست از پروانگی بردارید، مبادا که خورشیدتان به شمع خلاصه شود!؟ از لج مشتی گارسن معنوی به گوشه های شیره کش خانه های بی ایمانی پناه مبرید. فقط فکر کنید، بیاندیشید! چیز زیادی نمی خواهم؛ یکبار هم شده اول و آخر زندگی اتان،  «تحلیل کنید!»... بگذارید سر تا پای وجودتان موجود ناراحتی باشد  از قیود و تعصبات حقیقت کش عصرتان..!

«اندیشه» این تنها تفاوت شما با موجودات پست، چیزی نیست که بتوان در ترازوی احساسات رمانتیک آنجلینایی اتان سنجیده شود، با این کارهایی که می کنید تا مرز پوچی یک هیچ بی تفاوت رهنمون می شوید! خودمانیم تمام وجودتان را عصاره کنند آنقدر می ارزید که بتوانند به بهای ژست های احساسی و روشنفکری اتان ( این درد همه گیر دامن سوز) یک کیلو سبزی خوردن ناقابل رایگان نثارتان کنند؟ گمان نمی کنم.

 آری امروز ناراحتم... اما شما چه می دانید ناراحتی یعنی چه؟ ای بدبخت های آفت زده راحت طلب! در روزگاری و در سرزمینی که حتی نان گرسنه است صحبت از مختصر تحرکات غدد اعتقادات سیاسی سبزتان چقدر می ارزد؟ با کجای این دشنه زنگ زده ی زوار در رفته می خواهید به مقابله ی واعظان خلوت پرست منبر به دست بشتابید؟ در عصر خبر گزاری های غول های رسانه ای، دل به کدام  کهنه خرافه ی ایرانی خود بسته اید؟ لطفا" نیایید تا تخطئه های همیشگی تان را شروع کنید. من فرزند اجتناب ناپذیر سخنان دل یک معمار نترس هستم! دوای درد شما در جام زهر من نهفته نیست... اینقدر به فکر بیراهه ها نباشید تا که از جاده ی درستی فرسنگ ها فاصله بگبرید. امروز ناراحتم زیرا سرزمین مادری ام مدفن آرزوهای بیگناه هزاران بی گناه بوده است...! ناراحتم زیرا این سرزمین دیریست آخرین ایستگاه مردمان بیهدف و بی پناه گشته است. ناراحتم زیرا ناچارم مردمی را ملاقات کنم خالی از عشق، خالی از خاطرات! جامانده در تعصبات بی حد و مرز..! می بینم  مردمی خالی از بودن اما مملو از ترس ...

 

(حسام م.ح)

+ نوشته شده در  Thu 13 May 2010ساعت 4:18 PM  توسط حسام محدودی...Hesam Mahdoodi  | 

 

اینکه وقت می گذاریم برای مطالب هم، نظر می دهیم، نقد می نویسیم و پیشنهاد می دهیم ، و بعضی دوستان حس بدی پیدا می کنند، روندی معکوس را نشان می دهد. انسان های نقد ناپذیری هستیم. و به همان اندازه کم منطق. چرا که وقتی منطق دیگری به ما می چربد، و برای ما نمی صرفد، به آن سبب که زحمت دقت دوباره در افکارمان را می طلبد، در مقابل می گوییم: خودم می دانم و به کسی ربطی ندارد. جالب بود! حرف که می زنیم، دقت نمی کنیم و بعد که کسی نکاتی را که در آن دقت نکرده ایم را به ما نشان می دهد، جبهه می گیریم و حس بدی تمام وجودمان را فرا می گیرد. هنوز هم نمی دانیم که نقد با ایراد گیری های بدون دلیل خیلی فاصله دارد. نقد اساسش به منطق و دلیل است.  وقتی کسی را در مقابل خودمان می بینیم که می خواهد سوزن تلنگر را به کهنه اعتقاداتمان فرو کند، شخصیت خود را پاره پاره می یابیم، چون شخصیت ما را قبلا" سوزن به سوزن، به همین اعتقادات کهنه امان دوخته اند. جسارت نداریم تغییر کنیم، و اعتقاد داریم که می توانیم تغییر دهیم.  همه می پرسند که این آگاهی زهر ماری چیست که تو هردم از آن دم می زنی؟ و اینهمه در پی انتشار  آن سگ دو می زنی؟ و من بارها آگاهی را توضیح داده ام و تفسیر کرده ام و اما آنکه نخواست، هیچ گاه نفهمید. کسانی از دوستانم را که مطالب سیاسی نقل می کردند را به کسری از ثانیه حذف کردم. چون اعتقاد داشتم کسی که تحلیل های سیاسی دارد، می نویسد نه اینکه نقل قول کند. و باز هم می پرسند که چرا باید نوشت؟ اصلا" نوشتن را چرا پیراهن عثمان کرده ای؟

 

آمده ام امروز برایتان از نوشتن بنویسم، از ساعت مرگ! جان کندنی که گلوی بسیاری از ما را می فشارد. منتظریم تا دو خط نظری را که داریم، مامی بیاید بنویسد!! مثل همان مواقعی که صدا می زدیم: مامی انشای مرا می نویسی؟! و این دست محبت مادرانه و آن حماقت احمقانه معلمان ما، امروز جامعه ای به بار آورده که از هر هزار نفر که بین اشان پرسه می زنی؛ یکی نیست که بتواند اعتقادات در گلو گیر کرده اش را، صدای در سینه حبس شده اش را و تراوشات فکری اش را به بیرون بریزد. نوشتن از آن سب مهم و حیاتی برای من و شماست که تنها وسیله ابراز وجود ما، در این دنیاست. فریاد قرنی که با شعار « من بودم و شدم» در شریان نسل امروز می جوشد، چگونه می تواند بدون نوشتن نظرات و اعتقاداتمان جنبه کاربردی در زندگی پیدا کند. آنها که داعیه دار داشتن ماهیتی مهم تر از هویت هستند که از وجنات شعار زدگی اشان پیداست، چگونه است که چیزی از ماهیت اشان را به ترازوی جواهرات جامعه نمی ریزند؟ گفتنی است سر منشاء نوشتن همیشه آگاهی بوده است. کسی که نمی داند، نمی تواند که بنویسد! آگاهی درد به همراه دارد، و درد جمله ها را آبیاری می کند.

ماشین گران قیمت دارم..! خب لطفا" با ماشین گرانت سر بحثها حاضر شو! می توانی؟

خیلی خیلی خوشگلم..! خب لطفا" به جای هر جمله ای یک عکس تمام نما از خودت نشان بده!

خوب تار می زنم..! بیا سر بحثِ چرا خواهران و مادرانمان را به عرب می فروشند، قدری تار بزن!

دانشمندم..! سیاستمدارم..! اقتصاد دانم..! هنرمندم..! متفکرم..! روشنفکرم..! رفتگرم..! خیاطم..! طباخم..! عیارم..! هرچه که هستی وقتی نمی توانی حرفت را بزنی، به درد لای جرز دیوار می خوری!!!! چه عادتی!! چه عادت زشتی که از نسل ها به جا مانده!! چه قباحتی!! چه قباحتی که به آن افتخار می کنیم!! نمی توانیم بنویسیم!! نمی توانیم حرفی بزنیم که خداوند جملاتش خودمان باشیم و آنوقت اینــــــــــــــــــــــــــــــــــــهمه ادعا داریم؟ که می توانیم تغییر دهیم؟ که می توانیم باشیم؟ که می توانیم صدایمان را به گوش عربی که خودش هم نمی داند کجا نی انداخت برسانیم؟ یا مسخره ایم، یا شعور جمعیتی را به مسخره می گیریم. می گویند چه لزومی به نوشتن است؟ مگر همه باید بنویسند؟ نه!! اصلا" لزوم در هیچ کاری معنی ندارد، ولی نقطه ی مقابل ننوشتن یعنی جهل!! انسان را از عصر پارینه سنگی هم که در نظر بگیرید، با نوشتن به نقطه ای که به آن تکیه کرده اید رسیده است. آگاهی را نتوانستم تفسیر کنم، که هنوز آگاه نیستم. ولی جهالت را من و شما بهتر از هرکسی می شناسیم که نمو نه ی برتری از نسل جاهلیم در تاریخ حیات بشری!! با توام دختری که پدرت تو را به زور به عقد شوهری وادار می کند! جهالت همان است که ریش پدرت را گرفته و از پی خود می کشاند، پدرت هم دامن تو را می گیرد! نوشتن حسن اش به این بود که آمد فریاد زد که نکنید این کار را! و تو امروز آزادانه برای انتخاب همسرت نقش می زنی! با توام برادری که در صندلی ماساژور نشسته ای تا مهره ی چهارم از ستون فقراتت را قلقلک دهد، آگاهی قاتل همان جهلی است که تو را از معدن بردگی به آقایی جهان ارتقا داده است. و آگاهی یک زبان بیشتر ندارد و آن نوشتن است! چرا بنویسیم؟ بنویسید تا فرزندانتان زندگی بهتری را تجربه کنند! بنویسید تا تجربه های تلخ زندگی اتان را در ماتمکده های امروز خفه کنیم! فردا را برای خودمان و نسل بعد از خودمان بهتر می خواهیم اگر..! باید نوشت! اما نه! ننویسید! نوشتن در می خواهد! البته شما که نمی نویسید دردی ندارید! خواهرم سرنوشت دخترت را مثل خودت نمی خواهی اگر..! کاغذی بردار، و بنویس آنچه را که باید او از تو بیادگار داشته باشد. دختری که می تواند فرزند یک استرالیایی باشد، دختری که می تواند چهل سال پس از مراسم چهلم تو به دنیا چشم بگشاید! و برادرم اگر طعم تازیانه های کژفهمی های روزگار زیر زبانت مزه می کند هنوز، تاخیر نکن. کاغذی بردار، و بنویس به پسران فردا چه باید کرد؟ می خواهم بگویم، واقعا" مردم بدبختی هستیم، چرا که خوابمان بیشتر از بیداریمان است، مستی امان بیشتر از هشیاریمان، علافی امان بیشتر از ساعات کارمان، ترسمان بیشتر از شهامتمان، مصرفمان بیشتر از تولیدمان، احساسمان بیشتر از منطقمان، روحانیانمان بیشتر از علمایمان، با کلاسمان بیشتر از با شعورمان، لامذهبمان بیشتر از مومنانمان، متقلبانمان بیشتر از صادقین، و !! گدایمان بیشتر از نویسندگانمان !! نوبت به نوشتن که می رسد، عزرائیل از فلک الافلاک به زمین هبوط می کند..! کوه ها به حرکت در می آیند..! خورشید تاریک می شود..! مادران کودکانشان را ترک می کنند! اسرافیل در صور اش می دمد..! گورها دهن باز می کنند و هزاران دلیل بسیار وحشتناک، تا نازنین ما بهانه ای داشته باشد برای فرار از احساس رنج آور عدم آگاهی، عدم درد!  گو اینکه آنان هم که نمی خواهند که بنویسید، درد را از شما نگرفته اند، بلکه داروی بی حسی تزریق کرده اند تا آن اندازه در روزمرگی های خود غرق باشید که برای نوشتن فرصت نکنید!  یادتان باشد!!! هیچ نویسنده ای در طول تاریخ از روی بی کاری و اضافه وقت دست به نوشتن نزده است! رسالت می طلبد و درد تا جگرت آتش بگیرد! نگرش می خواهد و فهم تا چارستون بدنت را بلرزاند! چرا بنویسیم؟ بنویسیم چون وقتی قلم به روی کاغذ می گذاریم آن وقت است که تمام ضعفها و نادانی ها و کوته بینی هایمان، همگی برایمان عریان کف می زنند! خجالت زده می شویم؟! نترسیم، شهامت داشته باشیم و نادانی هایمان را به آغوش دعوت کنیم، تا آمدند، بزنیمشان تا جانشان در بیاید! فرار آگاهی از جهل، یعنی ترویج جهل! فرض آگاهی برایتان مهم نیست، جهالت هم نیست؟ این جهالت نبود که سالهای سال بر اثر یک بیماری مسخره هزاران هزار انسان تارومار شد؟ این جهالت نیست که هنوز هم در یک نظر سنجی پدران و مادران ایرانی قریب به 73 درصدشان از داشتن اولاد ذکور به خود می بالند و از داشتن دختری ناز عرق شرم میریزند؟ چرا وقتی پای ادعاهای فمینیستی می شود، باد به قب قب و کک به تنبانتان می افتد، سینه را فراخ می کنید و داد می زنید، ولی و وقتی می خواهند دو خط بنویسید از حقوقی که نداشتید، تا کودکانتان روشن شوند، شلوار خیس می کنید؟ این جهالتتان نیست که مردان ایرانی را مترصد سوء استفاده از دختران می دانند؟ چرا وقتی از پذیرش 70 درصدی دختران در دانشگاه ها با خبر می شوید، غده های سرطانی اتان گل می کند و مثل کلاغ قار قار می کنید که ای داد و بیداد، پسران را به بیگاری سربازی می برند، این پسرها هستند که نان آور خانه هستند، این پسرها هستند که باید با مشکل بیکاری بجنگند! و وقتی از شما می خواهند تا بنویسید که چرا بیکاری بر جامعه حاکم است؟ یکهو مردانگی اتان اخته می شود؟  نوشتن باد شکم نیست که هر نوزاد تازه متولدی از خودش تولید کند، نوشتن درد می خواهد و آگاهی! نوشتن هدف می خواهد و رسالت! وقتی که می نویسی، باید آن قدر در چنته داشته باشی که مسئولیت حرفهایت را عهده دار شوی! برای همین هم هست که نمی توانی بنویسی! بهانه های بنی اسرائیلی که عنوان می کنی، دمب روباه است که تکان می دهی! توجیه کردن، عادت هزار ساله نوع بشر است، دیگر این حنا رنگی ندارد. توجیه گاز طبیعی نیست که آلایندگی نداشته باشد، سوختی است فسیلی، یادگار از عهد باستان که دودش چشم صاحبش را در می آورد. فرار را بر قرار ترجیح دادن کار خارق العاده ای نیست! شهامت ماندن و جنگیدن هنر است! تاثیر پذیری کار راحتی هم باشد، تاثیر گذاری هدف خلقت انسان است! زمانی که خدا به خلق انسان احسنت می گفت، به حماقتش نمی گفت. به بربریت اش نمی گفت. به قدرت بازویش نمی گفت. به پول و ماشینش نمی گفت. به نسب و خانواده اش نمی گفت. به ناطق بودنش نمی گفت. به خط و خال زیبای چهره اش نمی گفت. پس به چه می گفت؟! خداوند شاخص ترین خصلت اش در چیست؟ خداوند بودنش! یعنی خلاقیت اش! خلق کردنش! وقتی داشت دستور می داد که فرشتگان به او تعظیم کنند، فرشتگان به خصلت آفرینندگی انسان تعظیم می کردند. و نوشتن برجسته ترین گونه آفرینندگی است. هنرمندان، ریاضی دانان، نجوم شناسان، و تمام ارکان ریز و درشت عوامل خلاقیت بشر، مدیون و مرهون نوشتن اند. دوست دارید در کدام زمینه بنویسید؟ هنر؟ فلسفه؟ جامعه؟ فرهنگ؟ سیاست؟ اقتصاد؟ اخلاق؟ مذهب؟ ادبیات؟ به هر تقدیر و به هر مقدار که بنویسید لازمه اش درد است و آگاهی؛ فقط این را فراموش نکنید! تصمیم بگیرید!! نوشتن یا سکوت، آگاهی یا جهل؟

(حسام م.ح)

+ نوشته شده در  Sun 18 Apr 2010ساعت 8:13 AM  توسط حسام محدودی...Hesam Mahdoodi  | 


سالیان سال طول کشید تا بشر دیروز به امروز برسد، سالها نیز طول کشید که خانه از یک نیاز صرفا" سرپناه بودن به محیطی برای آرامش و زندگی امن برسد. معماری قبل از هر هنری و علمی از بدو پیدایش نوع بشر با او همراه بوده تا به امروز که خود را نسل مترقی می نامیم. اگر بازگشتی به گذشته داشته باشیم خواهیم دید در دنیای معانی بشر ابتدایی، خانه جایی بوده برای در امان بودن از شر حیوانات درنده، باد و باران و سیل و طوفان، سرپناهی که بتواند انسان را از سوز گرمای تابستان و سرمای کشنده زمستان حفظ کند. با گذشت زمان، همچنان که دیگر غذا تنها برای فرار از گرسنگی تهیه نشد و کیفیت آن نیز مورد ملاحظه قرار گرفت، یا به عبارتی بهتر با رشد و بالندگی انسان، آگاهی و احساسات و نیازهایش نیز رشد کرد، خانه نیز از محلی به عنوان صرفا" پناهگاه به محلی برای زندگی حقیقی برای جوابگویی به نیازها و احساسات انسان شد و از پل تاریخ گذشت. از زمانی که توجه انسان به غیر از جوابگویی به نسازهای صرفا" غریزی به جوابگویی نیازهای مکمل نیز معطوف گشت، ارزشهای تعریف خانه و فضا برای او تغییر کرد. درست از همین جا بود که ادراکات حس فضایی بشر رو به تکامل گذاشت. پس از خانه، انسان فهمید که می تواند محلی برای نگهداری دام و طیور بسازد، جایی برای عبادت داشته باشد، محلی برای کار ایجاد کند و ... امروزه وقتی به گذشته رجعت می کنیم، می بینیم در مسیر تکامل همواره ارزشهای فکری و هنجارهای اجتماعی سهم عظیمی در تکامل روح فضاهای زندگی ما داشته است. در واقع این بینش ما به سوی جهان و تفکرات و ایدئولوژی بشر بوده که با تکامل خود دنیای پیرامونش را نیز ساخته است. قبیله های متفاوت در سراسر  جهان برای پاسخگویی به نیازهای زمان خود دست به احداث بناهایی با شاخص بومی خود می زدند، به همین طریق هم هست که امروزه با مشاهده آثار معماری بازمانده از پیشینیان، می توانیم به نوع ارزشها و نگرشها و نیازهای زمان آنان پی ببریم. در مصر اهرام ثلاثه را می بینیم، قدرت و خودخواهی و نیاز به ابراز وجود را در سلاطین و فراعین آن زمان احساس می کنیم. تخت جمشید را می بینیم، همچنین. معابد یونان را از نظر می گذرانیم آنها را می فهمیم و ... نکته هایی را در می یابیم که با نبود این آثار هیچ گاه نمی توانستیم با آنها را درک کنیم.


اما در نگاهی آینده نگر، وقتی که به صد سال و صد سالهای بعد خود نگاه می کنیم، می بینیم اگر فرزندان ما به آثار معماری ما دقیق شوند چه خواهند دید؟ کدام نکته ها را می توانند از این آثار درک کنند؟ به نظرم هیچ چیزی نداریم تا برای آنان عرضه کنیم. خانه هایی که در کالیفرنیا ساخته می شوند در ایران خودمان کپی برداری می شوند و عین همان ساخته می شود غافل از اینکه این بنا هیچ گاه با ارزشها و دیدگاه ها و باورهایمان سازگاری ندارد. دوستم پرسیده بود: حجاب و عفاف که امروزه چه بخواهیم و چه نخواهیم در فرهنگ ما بوضوح دیده می شود چگونه در معماری به آن پاسخ می گوییم؟ البته این دوستم معمار نیست، ولی تلنگر جالبی به ذهن من نواخت تا حاصل آن این مقاله ای باشد که پیش رو دارید. برادران و خواهران معمار می دانند که چگونه در معماری بومی، ما خانه و فضاهای معماری خویش را براساس محرمیت بنا می کردیم و تقسیم فضایی.! اما از آن موقع تا به امروز که آپاتمانهای چهل و پنجاه متری جایگزینشان شده خیلی زمان می گذرد. امروز از نسل معمار ما این انتظار می رود تا برای این قبیل سئوالها راه کاری بیاندیشد. راهکاری که نسل فردا به شعور امروز ما نیشخند نزند. هنوز بسیاری از زنان ما قادر به شرکت در اجتماعات نیستند، و در واقع به شیوه پیشینیان خود در خانه، خانه داری می کنند! اما آنچه قابل توجه است این است که خانه های نسل گذشته به گونه ای طراحی و اجرا شده بود، که کاملا" بتواند جوابگوی نیازهای زمان خود باشد، فکر می کنید زن و فرزندانی که در چهار دیواری های محقر در ارتفاعات یک برج بتونی عمر سپری می کنند، زندگی می کنند یا تنها زنده مانده اند؟ این روزها ارزش ها و اعتقادات ما، تفکرات و ایدئولوژی های نسل ما در ساخت بناها و فضاهای معماری و شهری لحاظ نمی شود. اما این تنها بخشی از مشکل جامعه معماری ماست.

 

فرض که معمار امروز ما آن اندازه قدرت داشته باشد که بخواهد ارزش های هم نسلانش را در طرح های معمارانه خویش بگنجاند؛ آیا واقعا" ارزش های انسانی و نیازهای جامعه ما بوضوح روشن اند؟ در حقیقت در این اجتماع اگر معماری هم بخواهد ارزش انسانی را در بناها و فضاهای طراحی شده به دست خود ارج بگذارد، با مشکلی به نام بحران هویتی جامعه ای روبرو می شود، که ارزشها و هنجارها و اعتقادات خویش را گم کرده است. یعنی در یک گلوگاه سه راهی، یا انسانها نمی توانند ارزش خود را به معماران بنمایانند و بفهمانند، یا معماران نمی توانند هنجارهای اجتماعی را شناسایی کنند و در آثار خود لحاظ کنند، یا آن اندازه دانش و آگاهی ندارند که بتوانند ارزشهای شناخته شده را پاسخگو باشند. اینگونه می شود که به دنبال بحران هویت فرهنگی و اجتماعی، معضلی دیگر به نام بحران هویت معماری برای نسل های بعد از خود به میراث می گذاریم. دوستی که می پرسد حجاب را در معماری چگونه لحاظ می کنید، باید بداند که با سه مشکل روبرو هستیم: اول آنکه: حجاب کم کم رخت از بستر هنجارهای جامعه می بندد، دوم آنکه: معماران ما حجاب را در جامعه به عنوان ارزش و نیاز رصد نمی کنند، و سوم و بدتر از همه اینکه: دانش و آگاهی لازم را برای پاسخگویی به این نیاز ندارند. در نیم قرنی که به سرعت گذشت، رشد و توسعه ی رسانه های گروهی و پراکنش کم و بیش شتابان آنها در ممالک مختلف، انزوای ناشی از کمبود راه های ارتباطی و دوری مسافت را در عمل از بین برده و دنیا را کوچکتر از همیشه به تصویر کشید. در عصر ارتباط و فن آوری، در دنیای اینترنت و تلویزیون و موبایل و دهکده جهانی، فرهنگهای گوناگون به سرعت در هم آمیخته و جوامع شهری و روستایی به سمت یک پندار واحد کشیده شده است. با استفاده از وسائط نقلیه یکسان، کالاهی مصرفی همگون و وسایل خانگی یکسان، نسل امروز به تدریج هویت و ویژگیهای خود را از دست می دهد و ذوق و سلیقه ی یکسان پیدا می کند. جوان روستایی ایرانی سلفون مشابه همتای فرانسوی خود را در دست می گیرد، شلوار یکسانی با همتای نیویورکی خود می پوشد، غذایی را می خورد که همتای ایتالیایی خود می خورد، موسیقی بین المللی گوش می کند و فیلم هالیوود را می بیند(!) بدنبال این تحولات، معیارها و ارزشهای مورد قبول جوامع، سست و کمرنگ می شود و ثبات آنها در هاله ای از ابهام قرار می گیرد.

 

بدیهی است که این بی هویتی دست به معماری و شهرسازی ما هم دراز می کند و داشته ها و ارزش های ایرانی را دستخوش تغییر می کند. ساختمانهایی که هم اکنون در آن سوی آبهای ایرانزمین احداث می شود، الگوی بناهایی قرار می گیرد که هم اکنون در تبریز و کرمان، مشهد و شیراز و یزد و همدان و تهران بنا می شود. و اینها دیگر تفاوتی با یکدیگر ندارند. در حالی که سابق بر این شکل ساختمانها، بافت محله ها و ساختار شهرها گویای ویژگیهای فرهنگی و ذوق های بومی ساکنان آنها بود. با روندی که اجتماع امروز در پیش گرفته است این ویژگیهای بومی معماری و شهری از بین رفته و بافت شهرها و روستاهای ما از تاریخ و فرهنگ خود بریده اند.


به طور یقین طرح امروزین ساختمانهای جدید، همچون سایر زمینه های دیگر که وارد فرهنگ و اجتماعات بومی ما گشته است بیشتر مورد استقبال طبقه سرمایه داری و مرفه جامعه بوده است. اما نکته نهفته در این است که این طبقه اجتماعی برخلاف آنچه که در نظر اول و سطحی به نظر می آید، بسیار قانع و آسان پسند هستند؛ این قبیل انسانها از هر چیزی که برایشان تازگی داشته باشد استقبال می کنند و خود را تابع رسم روز می دانند؛ اصلی ترین دلیل این جدا خواهی در این است، که اینان خود را در مرتبه ای می بینند که هر گونه پیوند و گره خوردگی با دنیای گذشته را خارج از حد و شان خویش دانسته و در هراسند تا مبادا داشته های دیروزی آسیبی به شخصیت کاذب امروزی اشان برساند. غافلند از اینکه سرتاسر جهان ایران را در معماری به آثار بومی چون : تخت جمشید، مسجد شاه اصفهان، میدان نقش جهان، مسجد کبود تبریز، مسجد گوهر شاد، خانه طباطبایی ها، بادگیر ها و ... می شناسند، نه به برج میلاد و هتل جهان نما ها!! باری آزمندی و آرزومندی قشر مرفه به شیوه ی زندگی غربی و پیروی نسل معماران امروز از این تمایل در سالهای اخیر موجب شده است که طرح های بی اصل و نسب و فراگیری به اسم معماری مدرن بر جامعه ما تحمیل شود، و بسیاری از ارزش ها و اعتقادات ما در زیر آوار این آزمندی ها دفن شود. اینگونه ساختمانها، افزون بر اشکال و نقایص گوناگونی که در پی دارند، از نظر اقتصادی نیز بسیار گران تمام میشوند و همین گرانی بخش وسیعی از متقاضیان بالقوه مسکن را از صحنه خارج می کند.

 

متولیان بی شعور امروز یا برخی از کارشناسانی که خود در جزو همین طبقه مرفه به سر می برند، بخش خصوصی را به ساخت آپارتمانهای کوچک در بطن مجتمع های بزرگ تشویق می کنند و عملکرد بساز و بنداز در چند سال اخیر نشان می دهد که این سیاست مورد استقبال آنان قرار دارد. با وجود آنچه که گذشت آشکار است که این راه حل نیز نمی تواند فراگیر باشد چرا که قیمت تمام شده این آپارتمانها هم از توان اقتصادی اغلب متقاضیان مسکن خارج است. افزون بر آن با پیروی از این سیاست، کادر زندگی سنتی به تدریج متلاشی می شود و پیامدهای فرهنگی و اجتماعی مبهم و غیر قابل پیش بینی به بار می آید. با ظهور غول های ساختمانی در گوشه و کنار کلان شهرهای امروزین (اکباتان) رفته رفته واحد همسایگی همان مفهومی که غربی ها امروزه به دنبال بازسازی آن هستند از بین رفته و بزهکاری و فساد و فحشاء جای ارزشهای انسانی را گرفته است. بنابه تحقیق پروفسور جان لنگ در جوامعی که هنوز مفهوم واحد همسایگی حضور دارد، انسانها یکدیگر را شناخته و کمتر در حضور یکدیگر دست به رفتارهای غیر انسانی می زنند. از طرفی مطالعات و تحقیقات چند سال اخیر دانشمندان غرب و شرق نشان می دهد ریشه ی بسیاری از مشکلات شهرهای ممالک در حال توسعه را باید در روستاها جستجو کرد. نبود یا کمبود اشتغال مناسب و فقدان امکانات رفاهی، اجتماعی و خدماتی در دهات و ایلات، همواره بخش وسیعی از نیروهای فعال و بویژه جوانان این مناطق را به مهاجرت به سوی شهرهای بزرگ وادار می سازد و بدنبال آن مناطق توسعه نیافته بیش از پیش از نیروهای جوان و سرمایه تهی می شود. در این شرایط هر برنامه ای که برای بهبود زندگی در شهرهای بزرگ به مورد اجرا گذاشته شود، موج جدیدی از مهاجرتهای پیش بینی نشده و بی برنامه را بر می انگیزد و اقدامات انجام نشده را بی اثر می سازد.

 

معمارن جوان و دوستان عزیزم می دانند که بزرگی شهرها، آپارتمان نشینی و ارتفاع آسمانخراش ها بر خلاف باور شیخ العرب های بی مغز، هیچگاه از سوی جوامع علمی به عنوان نشانه ی ارتقاء سطح زندگی مردم و رفاه شناخته نشده است. خانه سازی انبوه از طریق ایجاد مجتمع های بزرگ پس از جنگ جهانی دوم در کشورهای صنعتی توسعه فراوانی یافت، زیرا پیشرفت تکنولوژی، وفور مصالح ساختمانی جدید، وسعت ویرانیها، جمعیت زیاد و فضای کم، زمینه ی مناسبی را برای گسترش عمودی شهرها فراهم کرد، و این فرآیند با فرهنگ مردم نیز منافاتی نداشت. از سوی دیگر وجود پارکها و جنگلهای وسیع، فضای ورزشی گوناگون، تاسیسات و تجهیزات رفاهی مختلف توام با سرگرمی های رنگارنگ برای اوقات فراغت، خانه را بیشتر به محل خواب و استراحت تبدیل می کرد، در حالی که خانه در کشور ما از دیرباز نقشی پیچیده و بنیادی در زندگی و تعلیم و تربیت بوده و عنصر بسیار مهمی از فرهنگ به شمار می رود. از آنجایی که فرهنگ همه ی مردم خاک ایران زمین تنها فرهنگ تهرانی و تبریزی و مشهدی و شیرازی و اصفهانی نیست، خانه هنوز هم جایی است که زندگی اکثر خانواده ها بویژه کودکان و زنان در آن خلاصه می شود، هنوز هم در فرهنگ بی فر و هنگ ما که میان زمین و آسمان معلق است، هستند حیاط خانه هایی که امن ترین جا برای بازی کودکانی اند که می باید در پیش چشمان مادر خود تربیت شوند. هنوز هم حیاط خانه مکانی است دلپذیر که زنان خانه را پس از فراغت از کارهای روزمره به سوی خود فرا می خواند؛ حیاط با حوض، باغچه و آسمانش نماد دنیای کوچکی از جهان بزرگ است.  چهار باغچه ی حیاط نماد چهار عنصر اصلی است و حوض میانی با آب جاری در آبراهه ورودی و خروجی آن از جهان گذرا و در حال حرکت حکایت می کند. حیاط طبیعت کوچک و زنده ای است که دیوارهای بلندش آن را از گزند محیط اطراف و چشم اغیار مصون می دارد. آری دوست من این است روح حجاب و باورهای ما در روح فضاهای معماری اصیل ایرانی!!!  این روزها با اینهمه گران شدن زمین و مصالح بویژه در چند سال اخیر و ایجاد ساختمانهای بلند، بقای چنین محیط هایی مورد تهدید قرار گرفته اند! و رفته رفته در یک ارتباطی دو سویه همچنان که حجاب رنگ و رخش را در ارزشهای اجتماعی می بازد، بناهایی این چنین نیز خود را در برابر غول های بتونی تسلیم یافته می بینند! اما نکته ی مهم این است که همهی ارزشهای ما حجاب نیست و همه ی ارزشهای معماری سنتی ما نیز در پاسخگویی به حجاب نیست. اینهمه فشارهای روحی و روانی که امروزه بر دوش جامعه ای که به تازگی پیوندهای خود را با زندگی روستایی و کشاورزی گسسته است و از روی نیاز و یا به حکم اجبار راهی شهر شده است ثمره میوه همین خود باختگی هاست. نسلی با چنین مشغله ها و دشواری های فیزیکی چگونه می تواند خود را با زندگی در این فضای بیگانه، خشن و محدود تطبیق دهد؟ چگونه می تواند تبدیل خانه ، کوچه و محله سابق خود را به آپارتمان ، بلوک، طبقه و شماره بپذیرد؟ کودکان و نوجوانانی که تنها تفاوت خانه خود با دوستانشان را در شماره بلوک و آپارتمان می بینند نسبت به محله، شهر و میهن خود چه علاقه ای خواهند داشت؟ افزون بر این خانواده هایی که هنوز به شیوه سنتی در خانه هایی کوچک با حیاطهایی محقر زندگی می کنند، با قد بر افراشتن ساختمانهای بلند در اصراف خود زندگی خویش را در معرض دید همسایگان جدید و ناخوانده می بینند و حریم امن و آسایش سابق را از دست رفته می پندارند؛ از این رو برای تطبیق خود با اوضاع جدید به درون خانه ها و پشت پرده ها پناه می برند.

 

بدیهی است که پیدایی این وضع نتیجه سیاست گذاریها و باورهای کارشناسی غلطی است که با آرامش خاطر و بدون آینده نگری در دفاتر شیک خود می نشینند و برای زندگی مردمی که نمی شناسند، تمصمیم گیری می کنند که چه چیزی بهتر است.

 

بیشتر كه دقت کنیم،‌ می بینیم انسان در دنیای امروز در فضاهای زندگی اش غریبانه زندگی می كند؛ بیاندیشید به این كه چرا در عصر حاضر از فضاهای زندگی خود بیزار می شویم؟‌ چه عاملی سبب ساز این مسئله می شود؟ دوستان همکار من! سهم معماری در بستر ساخت و سازهای امروزی بسیار كم رنگ شده و دسیسه پردازان معماری از خود معماران علل الخصوص ایرانی در جامعه قرن حاضر اثرگذار تر عمل می كنند. اگر هنوز هم نمی دانید  كه چرا جایگاه معمار امروزی، در خلق فضاهای ایرانی تا این حد گم و گور شده است. نكته ای را باید یاد آوری کنم كه همیشه از آن روی گردانیم  و همیشه از مواجهه با آن وحشت داشته ایم. پرسیده اید تا به حال از خویش که ما به عنوان یك معمار نو آموخته یا حالا چندی تجربه دار تا چه حد به میزان رسالت های انسانی امان در بستر خلق محیط های معمارانه گام برداشته ایم؟ به عبارتی بهتر زمان گذاشته ایم تا در خلوت زوایای تاریك ذهنمان به بازسازی این مسئله بپردازیم : كه ما در كدامین نقطه جامعه معماری ایران ایستاده ایم؟

 

در پاسخ به این چالش ذهنی، سئوالات مسلسل وار به ذهنمان هجوم می آورند كه به دلیل ضعف شدید علمی و آگاهی موجود پیرامون مسائل، از دست یابی به پاسخی مناسب باز می ایستیم. هنوز هم بسیاری از ما مفهوم واژه معماری را به معنای حقیقی و نه واقعی كلام درك نكرده ایم. اما نكته قابل تامل تر در این است كه هنوز به ندانسته های خود هم واقف نیستیم و هنوز نمی دانیم چه مقدار ندانسته ها در كوچه پس كوچه های ذهنمان خاك می خورد. لحظه ای دعوت به اولین قدم پیشرفت های فردی در این زمینه می تواند تاثیرات به مراتب بیشتری از تحصیلات چندین ساله آكادمیك معماری برای پیشرفت و اعتلای این دانش كاربردی فنی هنری داشته باشد. اگر در لحظات باقی مانده عمر معماریتان چند لحظه توانستید تا به ندانسته های خود بیاندیشید،‌ در برابر سطور باقی مانده از این  احساس همدردی خواهید نمود.

 

سئوال این است:

به عنوان یك معمار ابزارهای بیان احساسات و نقطه نظرهای منطقی و كاربردی اتان چیست؟  این سئوال جزو چالش برانگیز ترین سئوالاتی است كه دیده ام بسیاری از دانش آموختگان این علم و هنر را چنگ زده است. روی سخنم با کسانی است که دغدغه مشترکی داریم، نه آن تعدادی که نمی خواهند از صندلی کار راحت خود برخاسته و قدری به زحمت بیافتند. همیشه پس از تصمیم به ابراز  بیان پس از یك گشت و گذار در میان انبوه ابزارهای موجود برای حمل مقصود به مخاطب، در یافته ام كه در طول زمان معماران برای بیان مقاصد خویش  دست به دامن عواملی چون خط، شكل، فضا، نور و رنگ و امثال آنان شده اند تا خواسته های ذهنی اشان را عینیت ببخشند  و به فضا و كار خویش معنا دهند. همچنان كه کلمه وسیله ایست برای شاعر تا احساسات و نقطه نظرهای خود را بیان کند و صوت ابزاری است برای تحلیل هیجانات روحی و الهامات آهنگ ساز.

 

در طراحی یك مكان برای مخاطب خاص آن،  اولین گام  چیست؟ آیا این نیست كه بدانید چه می خواهید به مخاطب و استفاده كنندگان آن منتقل كنید؟ برای طراحی یك محل بازی كودكان چه تدبیری می اندیشید؟ معماركی می گوید:‌شادی و امنیت را می خواهم به كودكان القاء كنم (!)  حال میرسم به سئوال دوم: چگونه؟ چگونه می خواهید كه این امنیت و شادی را به آنها منتقل كنید؟‌ به عبارتی بهتر قدم بعدی در شناسایی امكانات و ابزارهای شماست. اینكه بدانید مقوای ماکت را با قیچی ببرید یا کاتر؟  این همان نكته مهمی است كه در فرآیند طراحی، پس از تصمیم گیری به فهماندن معنای ذهنی اتان به مخاطب باید به آن آگاهی داشته باشید.

 

در گام بعدی؛ نكته مهم تر این است كه شما به عنوان كسی كه قیچی یا کاتر در دست دارید آیا طرز برش دادن را به خوبی می دانید؟ تازه از این مرحله است كه آموزش های آكادمیك معماری + تجربه های كوچكی كه كنار هم چیده اید؛ فریاد رستان می شود تا مگر بتوانند شما را از دست و پا زدن در این دریای افكار نجات دهند. وقتی دانستید كه برای ابراز بیان شادی و امنیت باید از ابزارهای معماری موجود كه ذكر شد استفاده كنید، بدانید كه این خط و خطوط را چگونه جهت باید داد، تا هدف و معنی شما را دنبال كند. از همین تغییر جهت ها هم هست كه سالیان سال معماران، آثار متمایز و متفاوتی را خلق كرده اند كه هیچ یك دقیقا" مشابه بنایی دیگر نیست. چرا كه یك خط را می توان به میلیونها سمت تغییر جهت داد و به مقاصد متفاوتی دست یافت.

 

 

سئوال بعدی و در حقیقت مفهوم اینهمه نوشته در این است: آیا حكما" و قهرا" مقصود شما را كه در طراحی یك بنا لحاظ كرده اید مخاطب آن در می یابد؟ آیا شما به عنوان خالق و خداوند یك بنا می توانید منظورتان را شفاف و صریح به خورد مخاطب بدهید؟ و آیا این طرح واقعا" می تواند پاسخ گوی نیازهای ایشان باشد؟‌ از همین جا است كه گام های موفقیت در طراحی را برمی دارید.

 

 

یادتان باشد در طول تاریخ معمارانی موفق بوده اند كه توانسته اند یا بهتر بگویم قدرت و توانایی آن را داشته اند كه بتوانند با مخاطبان خود از طریق خلق اثر  ارتباط برقرار كنند. برای دست یابی به این مهم آنچه که شایان توجه است و قابل ذكر این كه ما بتوانیم میزان آگاهی و معلومات معماری خود را در هر زمان بروز رسانی كنیم و تجربیات جدیدتر و بهتری را به دست آوریم. اگر در تحلیل های هنری به آن نقطه رسیدید كه هنرمندان و فیلسوفان و عالملن هنر معتقد میشوند: « خلق یك اثر هنری باید تنها ذكر روحیات خالق آن باشد و بس»،‌ فریب نخورید!! معمار نه تنها یك هنرمند كه بلكه یك مهندس عالم به فنون نیز هست و هنرش هیچگاه نمی تواند در مقام قیاس با یك نقاش، خوشنویس، نگارگر و تندیس گر قرار گیرد.  آثار معماری به ذات كاربردی بودن خود؛ می بایست در اولین گام مورد توجه مستعملین آن باشد نه خود معمار، از همین رو هم هست كه نمی توان بنا به سلیقه ی شخصی دست به قلم برای طراحی شد. تنها زمانی سلیقه ی فردی جوابگو خواهد بود كه جامع جمیعی از سلیقه های متفاوت و مختلف كاربران آن بنا باشد.

 

 حال این سئوال آخر را خودتان پاسخ بدهید: چگونه می توان به چنین سلیقه ای دست پیدا کرد؟

 

 

(حسام محدودی)

+ نوشته شده در  Sun 4 Apr 2010ساعت 1:46 PM  توسط حسام محدودی...Hesam Mahdoodi  | 

 

نکته ها گفته شد، برداشت ها برداشته! گفتیم و شنیدیم تا امسال هم همچون سالهای پیش به پایان خود نزدیک شود. قلم به دستان زیادی ندیدیم، اما هیاهو های زیادی شنیدیم؛ تفرقه ها، حسادت ها، تعصب ها، دروغ ها، سیاست های غلط، اقتصاد ضعیف، ترس ها، تنش ها، حساسیت های بی جا، ادراکات ضعیف، منطق گریزی، غیبت ها، تهمت ها و مرض های بهداشتی و روانی قدرت تحمل امان را به یغما برد. اکنون در آستانه سالی نو خسته تر از همیشه، رنجورتر و سرشار از دردها و آلام تن به زندگی کردن و زندگی ساختن می سپاریم.  

 ما سپاه خاموش نت های زندگی، خسته تر از آنیم که گمانش بر دشمنان مصلحت اندیش ما می رود. اگر چه همیشه بخت بد خواهان ما همچون رویشان سیاه بوده و هست، لیکن نه مجال آن داریم که با زاهدان خانقاه جور سر سفره ی بحث بنشینیم، نه توان آنکه به جنگ بی آزرمان و دریوزگان عروض بدوش قافیه دوش پنبه به گوش لشگر کشی کنیم. ما راه خویش می پیماییم و از تهمت قمارخانه نمی ترسیم. ما قمار می کنیم اما قمار با سوداگران مرگ.

نسل مغز سوخته ی بین دیروز و امروز، مدام موی زیر دماغشان را کلفت می کنند و از پیشرفت فردی و اجتماعی ما در هراس به سر می برند، از مشاهده ی نداشته های خود در بلور وجود تک تک اعضای از گزاف خاموش ما به خود می لرزند.  

اینها همان نسل میان نسلی هستند که زباله های اجتماعی اند، اینها همان هایی هستند که به موی سر دختران آزاد ما ایراد می گیرند و در هوای شرجی دل سوخته آنها دقیق نمی شوند. اینها همانهایی هستند که مغز دختر امروز را پشت پتو و روسری و مقنعه استثمار کرده اند.

اینها همان قلیان به دستان کافه نشین چای خوری هستند که از بد روزگار به میان نسلی محکوم شده اند و با حضورشان، به این جامعه مجاز آفت زده اند. اینها همان بدقواره هایی هستند که هم از شکل و شمایل زیبا، و هم از قدرت دستان و مغز یک پسر نوجوان روزی هزار بار سم حسادت به ورید خود تزریق می کنند.

اینها گمان می برند که سبیل اشان هرچه کلفت تر،  هیبت و عظمتشان بیشتر است. نمی دانند که این خاموشان قلم به دوش به وقت کارزار، سبیل کلفت آنها را تک تک از جا می کنند و در سر طاسشان می کارند.

این پسران ظاهر آراسته ما انگشت منطق می کنند به چشم مذهب فریبی اشان. برای همین هم هست که وقتی تلنگر می زنیم که بیاندیشید، آگاه زندگی کنید و آزادانه آفرینندگی کنید، گویی امواتشان را نبش قبر می کنیم.

اینها حوزه ادبیات کهن را قرق می کنند و وقتی که می بینند (ما خاموشان میهمان) در زمین (استثمارگران فکر میزبان) هم به پیروزی می رسیم، به جای تعظیم از سر بندگی، تن به حاشیه می دهند، دست به بهانه های بنی اسرائیلی می زنند. وقتی که سلاطین سرزمین خاموش شمشیر قلم از دست نمی گذارند، از آنجا که سواد مقابله ندارند او را به جرم شیک پوشی و تحصیلات و جرات کلام تحقیر می کنند.

اینها فرهنگ و سعادت هم کلامی با یک دختر متشخص را نداشته اند و غده شهوت و حسادتشان ترکیده که بحث علمی یک دختر و پسر خاموش را قرتی بازی تناسل می خوانند و لقب کازینو های غربی را به جلسات نقد ما می دهند.

ما سرود «کاروان خاموش برو که پارس سگ تمامی ندارد» را سر می دهیم و آنان همچنان به زوزه و پارس ادامه می دهند.

اینها فحش و ناسزای عهد قاجار را به لفظ قلم می نویسند و متن ادبی خطابش می کنند، حال آنکه ما همچون پیشینیان پاکمان هرگز جرات نمی کنیم حرمت قلم را به فحش و ناسزا بشکنیم.

اینها مظلوم نمایی می کنند و به جمع مان اضافه می شوند و بعد گردن کشی می کنند؛ نمی دانند که گردن گردنکشان گردن کلفت تری را به دست خود شکسته ایم.

اینها هجو می بافند و فکاهی می نویسند، آن وقت بحث های بر سر مسائل جنسی حل نشده و معضلات عاطفی و اجتماعی را بین ما، شهوت و سکس می خوانند.

ببینید فرق اندیشه و جهل از همانجا مشهود است که ما نقد اثر می کنیم، آنان نقد موثر !! ما به ایدئولوژی آنان نقد می نویسیم، به محتوی متنشان، آنها به هویت ما دست درازی می کنند، شخصیت مان را له می کنند.

اینها همان خوارجی هستند که قرآن به نیزه و دل علی به سیخ کردند. اینها فقط دلشان به حال خودشان می سوزد، ما دلمان برای هم نوعانمان.

اینها جیره خوار و میراث دار تابوهای کثیف اند. اینها قریش زمانه اند که در مقابل حرف حق، دست به هر ناحقی می زنند. اینها از بی توجهی این نسل به خودشان افسردگی حاد گرفته اند.

اینها خروس های روزی هستند که با تحریک یک مرغ فاحشه، بی محل و بی وقت شعار کفر ، شعر نفاق، خطابه های بی شرمانه سر می دهند، تخریب و تخطئه می کنند.  

اینها قدرت باخته های،  قمه قداره کشیده ای هستند که می خواهند از جمود فکری اطرافیان یک دل سیر بچرند. دندان شهوتشان گرد است از شهوت بد و بیراه می گویند.

اینها کفششان را واکس می زنند تا طاسی سرشان جلب نظر نکند.هر روز در غذای نسل ما قرص خواب میریزند تا همه در خواب باشند و دزدی اینان به راه؛ ما با فریاد آگاهی که می کشیم، بیشترین تاوان را اینان پرداخت می کنند، برای همین هم بلافاصله ری اکشن زنگ بیدار باش در نوشته هایشان نمود پیدا می کند. هزار رقم متن فکاهی که بنویسی به خیالشان نیست، اما تا جامعه را دعوت به فکر و اندیشه کنیم، اینهمه زحمت قلم فرسایی به خود می دهند تا فریب و مکرشان را بپوشانند و در این راه از تخریب چهره های اندیشمند ما هیچ ابایی ندارند.

******************

به این لاشه های انسانی کاری ندارم، روی حرفم هم با اینها نیست که آنها گوش فهمشان را به عمد از روی منافع پشت پرده بسته اند، اما سکوت به پیش هم کیشان خاموش نت های زندگی روا نیست تا ذهنشان به قلم بیماران، بیمار شود. رفیقان من شما آنقدر سعادتمندید که در جمع معدود آگاهان این سرزمین که رسالت ابلاغ دارند شرکت جسته اید، اوراق حواستان را جمع کنید تا لقمه ی کژفهمی ابلیسان مطرود نشوید. اینها تحمیلگران اندیشه اند، ما آزادی اندیشه می خواهیم. منافع اینان با منافع ما تضاد دارد، مراقب دام های گسترده این زباله های میان نسل باشید. چون نسلشان در انقراض است، می خواهند خود را به ما پیوند بزنند، آگاه باشید. آگاهی تنها سرزمینی است که در آن شلوارشان را خیس می کنند. آگاهی تنها سلاحی است که شما را از شر یاوه های آنان حفظ می کند. از همین رو هم هیچ متنی و یا حرفی یا حدیثی را از هیچ قومی بی دلیل و مدرک قبول نکنید، بگذارید تفکر، اندیشه، آگاهی و تحلیل شما،  آنها را به زانو در آورد. ما فرزند سرزمین اندیشه ایم نه ساکنان قمارخانه های شهوت که به ساز کوک نشده ی خلق مکر و فریب تسلیم شویم. تا آرش زمانه پرده دار حریم خلوت ماست، گوش به زوزه های گرگان به کمین نشسته ندهید و دل گران نکنید.

 

(حسام م.ح)

 

+ نوشته شده در  Tue 9 Mar 2010ساعت 0:46 AM  توسط حسام محدودی...Hesam Mahdoodi  | 

 

هکتور مورگان (Hector Morgan) خسته به پشتی صندلی چرم مشکی اش تکیه کرد، در آینه یک بار دیگر خود را نگریست، چهره درهم  کشیده اش دیگر شادابی قبل را نداشت. کم کم که به پایان بازی می رسید رسوایی سن و سالش هم عیان می شد. با خود فکر کرد که دیگر از آن هکتور چند سال پیش خبری نیست.. لحظه ها داشتند به پایان می رسیدند. آشفته دستی به موهای خود کشید و از صندلی برخواست... رنگ سفید و مشکی اتاقش را برای آخرین بار از نظر گذراند...

_: آه هکتور چند سال است که انتظار این لحظات را می کشی؟

زمان برایش متوقف شده بود، صدای خفیف پیانو از سالن به گوش می رسید، دور میز بلوطی اش چرخید و رو به سمت تابلوی سفیدی کرد که زیر نور چراغ دیواری اتاقش تنها یک نام روی آن نوشته شده بود؛ آلن کوئین (Alien Queen). چند لحظه به آن خیره ماند و سپس دست برد به ماژیک و کنار نام (آلن) نوشت: کار تو پایان می گرفت اگر خدا اینگونه نمی خواست، و بعد روی نام  آلن کوئین را خط کشید.

_: آه اگر خدا اینگونه نمی خواست چه فردایی در انتظار (آلن) بود؟!

هکتور را در جزایر بریتانیا به نام « قمار باز » می شناختند، به سرعت بزرگ شد، حتی قبل از اینکه به بلوغ جسمی برسد به بلوغ فکری رسید. تحصیلات اش را به توصیه مادر به کمال تمام کرد. ابتدا از شطرنج شروع کرده بود، آنقدر مسلط بازی می کرد که یکبار در متن یکی از روزنامه های محلی در باره اش اینچنین آمده بود: « این کودک نو نهال چنان متفکر پشت میز می نشیند که گویی یک سی ساله است که بر صفحه شطرنج حکم می کند .» افکارش را برای رهایی از غم  به دست حوادث سپرد، خیلی زود دستی در قمار باز کرد، نکته های نهفته را آموخت. حتی نکته هایی به آن اضافه کرد تا جایی که یک پوکر باز بی نظیر شده بود. لقب « قمار باز » را سالها بعد تر زمانی که دیگر در شهرهای شمالی کسی حریف او نشد به او داده بودند. هوش، زیرکی و عمق اندیشه در او باعث شد تا زندگی را از آموزه های قمار اداره کند و خیلی زود تر از آنچه انتظارش می رفت به استقلال مالی رسید. در کالج عاشق دختری شد که تمام وجودش را به عشق او سپرد. روزها از کنار هم سپری شد تا اینکه دخترک او را ترک کرد. سئوالات هکتور برای دلیل ترک شدنش راه به جایی نبرد. از آن صبح! یک صبح رویایی زمستانی! برای سئوال های خود به دنبال پاسخ می گشت. عادت رسیدن در او باعث شد تا بتواند به انتهای جاده راز برسد، جاده ای که در آن سوی آن یک نام قرار داشت : « آلن کوئین»

آلن کوئین یک نابغه فکری بود، یک سیاستمدار نخبه، یک اشرافزاده. هکتور وقتی به نیرنگ آلن پی برد که هنوز هیچ احدی کارت های بازی او را نخوانده بود. هکتور در اعماق دلش حس عجیبی به این موجود داشت. آلن اولین رقیب کاری هکتور به حساب می آمد، کسی که در ترازی هم سطح او بود اما تدبیرها و تعبیرهای زندگی اشان فاصله ای به دوری زمین و ماه داشت. هکتور ضعیف پرستی بود کم نور، و آلن خورشیدی بود ظالم. به همین دلیل هم بود که پروانه های اجتماعی به سوی آلن بال می گشودند و تا به او می رسیدند سوخته و جان باخته خود را اسیر آتش هولناک آغوش او می یافتند.  آلن در قعر باغ های سلطنتی پایتخت مرکز قدرتی ایجاد کرده بود، ذاتا همه ی قدرت ماورائی و تلالو خورشید گونه اش را از آن وام میگرفت. آلن تابع قانون قدرت بود، و قدرت را در لابی های قدرت می دید. هیچ گاه کسی ندیده بود تا خارج از حوزه ی نفوذش دست به بازی بزند، طعمه ها را به پایگاه شکاری می کشید، آنجا شکار می کرد و شادمان به چشمان خیره ی شکار نگاه می کرد. شکار های آلن هیچ گاه درک نکردند که چرا پا به این بازی گشوده اند اما همگی در یک جرم شریک بودند، جرم صداقت و اعتماد به صیادی که تورش را برای دختران زیبا می گشود.

هکتور زمان زیادی را برای یک گشایش بازی خوب صرف کرد، مدتها در اتاق تنهایی اش نشست و اوراق گذشته اش را مرور کرد، در حالی که گریان به چهره ی معصوم دخترک خیره می ماند هر شب عهد انتقام را تجدید می کرد. یک بار پشت پیانو فکری به مغزش راه یافت، فکری که به اندازه نیم قرن اندیشه بی نوسان ارزش داشت. هکتور فهمید که مرور قوانین در بازی ای که هیچ قانونی ندارد کاری بیهوده است، از تمرکز به روی خاطرات گذشته باز ایستاد و پرونده های خاک خورده و غبار گرفته ی جنایات آلن را گشود، شب ها و روزها را بی درنگ صرف مطالعه آنها کرد. چند گام که فراتر گذاشت نکات بی نهایت با ارزشی را به چنگ گرفت، اینها تمام نقاط ضعف آلن بود که اکنون به دست داشت. آلن از تجربیات سرشاری که از بازی ها داشت می دانست که حریف را باید در تشک نقاط ضعف اش به زمین زد؛ او می دانست که سلاح مرگ هر کسی نقاط ضعف اوست.  هکتور اکنون می دانست که برای بازی با آلن باید وارد میدان او شد، میدانی که مملو از پیچیدگی و خطر بود، میدانی که مملو از یاران آلن بود. میدانی که کوچکترین اشتباه او آخرین اشتباه او بود. می دانست که قانون های بازی را  باید مسخ کند، از همین رو بی سر صدا در کناری، پلان عملیاتش را پیاده کرد و به سبب تبحر اش تا حرکت آخر که کیش و مات آلن بود بررسی کرد. تمام واریاسیونها را مو به مو آزمود و برای تمامی آنها زمان کافی صرف کرد تا بهترین حرکت را انتخاب کند. از اینجا بود که دیگر به پیروزی در این میدان ایمان پیدا کرده بود. میدانی که روزی لابی قدرت آلن بود، قرار بود به میدان مرگ او تبدیل شود  میدانی که قربانی شدن هزاران صید را به خود دیده بود اکنون قرار بود میدان قربانی شدن صیاد باشد! بزرگترین تفاوت آلن و هکتور در این بود که آلن هیچ کار حیاتی را به تنهایی انجام نمی داد. او چرچیل استواری بود که نیروهای پشتیبان و شناسایی قدرتمندی داشت، و برای انتخاب، دعوت و شکار طعمه دسته جمعی حرکت می کرد! اما هکتور همیشه زمزمه می کرد که « در زندگی انسان کارهایی هست که باید و باید انجام شوند، برای انجام شدنشان اما باید و باید به تنهایی انجام شوند». قدرت هکتور کشته شدن را آموخته بود و قدرت آلن کشتن را.. کسی که به قصد کشتن به بازی می آید می تواند نکشته باز گردد، اما فدایی ای که برای کشته شدن می رود هیچ گاه دست خالی باز نمی گردد. آری آلن روباهی بود که همه چیز می خواست نه به تمامی، اما هکتور خار پشتی بود که یک چیز می خواست اما به تمامی... اولین گام هکتور برای این بازی با وارد شدن به میدان آلن آغاز شد. هکتور می دانست که آلن حریص قدرت است، برای همین هم تمام کمالاتش را عریان به طرز فروتنانه ای در مقابل دید آلن گسترد، می دانست که نمایش کمالات تا آن اندازه مفیدند که آلن از هیبت او وحشت نکند،  به همین دلیل  به طور غیر مستقیم یکی از نقاط ضعف او را قلقلک داد،  آلن از دیدن انسانی به کمالات هکتور که قرار بود از جمله افراد لابی قدرت او شود ذوق زده بود، سریع او را به جمع یاران اضافه کرد تا سر فرصت از او برای شکار بهره برداری کند.  روزهای سکوت هکتور پی در پی گذشت و زمان این بزرگ معلم تاریخ کمک شایانی به هکتور کرد. هکتور هر گام به جلو را تماما بر اساس نقشه طی می کرد، برای راه یابی به فینال مسابقات قمار سوداگران مرگ آئینه ی تمام نمای اعمال آلن شده بود تا خود را بنابه سلیقه ی او ثابت کند، قدم های استوار و بی نقص هکتور برای آلن نگران کننده بود، هرچه زمان بر اعمال و رفتار او می گذشت نکته های تاریک و زشت اعمالش را در وجود هکتور به وضوح حس می کرد، از دیگر سو، هم اعضای لابی قدرت گرفتار و دیوانه ی آئینه ی رهبر خود شده بودند هم طعمه ها خود را در برابر دو آغوش می یافتند. آنان که به طرز ناخود آگاه به آغوش هکتور می رسیدند با هشدارها ی او، جان سالم از میدان به در می کردند. جمع این اتفاقات زنگ خطرها را برای آلن به صدا در آورده بود، او که تا دیروز سلطان بلامنازع لابی قدرت بود اکنون شاخی را حس می کرد که از گوش پیشی گرفته است! تدبیر کرد تا کم کم این یار  ِ با جمالات لابی قدرت را با نفوذ خود بی اعتبار کند و به همه بفهماند که هیچ کس در این میدان آلن نخواهد بود؛ غافل از اینکه این یکی از واریاسیونهایی بود که پیش تر توسط هکتور به خوبی بررسی شده بود، با حرکت صحیح هکتور نه تنها از اعتبار او کاسته نشد بلکه یاران لابی قدرت گرایش بیشتری به او پیدا کردند، هکتور می دانست که «اگر چیزی می خواهی واقعی جلوه کند باید خود واقعیت باشد» پس عین واقعیت را به یاران لابی قدرت نشان داد، این حرکت بسیار عالی که پس از یک شروع بازی طوفانی و حساب شده انجام شد، حاکم سرزمین قدرت یعنی آلن را مجبور کرد تا اقدام به حرکتی دیوانه وار اما زیرکانه کند؛  (یعنی قربانی وزیر )، آلن در یک حرکت بسیار حساب شده که تنها از نخبه ای مثل او انتظار می رفت تمام معادلات و محاسبات هکتور را در هم پیچید! آلن حکومت لابی قدرت را به حراجی یاران لابی قدرت گذاشته بود. اگر تجربه ی هکتور سی ساله نبود تا به او بگوید که هم اکنون موقعی است که باید به رقیب تمپ داد، مفهوم بازی را باخته بود. تمپی که هکتور در اختیار آلن قرار داد توسط او استفاده شد، اما آلن آن اندازه تسلیم قدرت بود که نخواست قدری بیشتر روی این تصمیم درنگ کند، وهدف پشت پرده را درک کند. در هر صورت این هکتور بود که بازی را به نفع خویش پیش برد، هکتور می دانست که خارج از دنیای لابی قدرت فرصتی برای گستردن خوان انتقام  گذشته از آلن را نخواهد داشت. برای همین و برای اینکه حریف بازی را واگذار نکند از قبول قربانی وزیر او امتناع کرد و فرصت را برای کیش و مات به تعویق انداخت. آلن که در رویارویی متقابل با هکتور در مانده بود، دست به دامان تواناترین و البته قدرتمندترین  نیروی خود که همانا نیروی تجسس و شناسایی او بود شد، آلن از آنها خواست تا به هر تدبیری که هست پرده از چهره ی هکتور بردارند، آلن به عنوان یک انسان هوشمند می دانست که از کسی که نمی شناسی و تا این اندازه به تو نزدیک است باید ترسید؛ آلن نیروی خود را تجهیز و آرام و بی سر و صدا روانه کارزار کرد تا این افراد ورزیده سر از سرّ هکتور در بیاورند و تمام رازهای پشت چهره ی این انسان که سخت او را آشفته می کرد را افشا کنند. او می خواست به این طریق تمام و کمال ورق های بازی رقیب قدر خود را مشاهده کند. اما هکتور این موجود عجیب و غریب که برای رهایی هزاران دختر، همچون معشوق خودش قسم خورده بود با چند قدم عقب نشینی نیروی تجسس را تا خانه دعوت کرد، با آنها سر سفره شام و گفتگو نشست و بی آنکه آنان بدانند تماما" مواردی را به آنها گزارش کرد که دقیقا" می خواست به گوش حاکم سرزمین قدرت برسد. هکتور از خشم انتقام و ساده گی کودکانه ی حریف که از فرط بیچاره گی دست به چنین کاری زده بود آرام در دل گریست و در سر خندید! آن شب سرگروه گروه تجسس پس از صرف شام آن کارت هایی را مشاهده کرد که هکتور چابک دست؛ نامحسوس به دست او سپرده بود. یعنی هکتور ورق های بازی فینال را آرام روی میز گذاشت و طوری وانمود کرد که وی فکر کند که در دست آخر بازی فینال، هکتور این کارت ها را در دست خواهد داشت. پس از خدا حافظی از سر گروه گروه تجسس بود که هکتور آهنگ ( walk on ice ) را که خودش به یاد معشوق معصومش ساخته و نواخته بود را روی پخش گذاشت و دکمه تکرار را فشار داد، به سمت عکس مادر خم شد و به دست گرفت. به سمت اتاق تنهایی حرکت کرد. روی ضندلی چرم مشکی اش نشست و به پشتی آن تکیه داد... خود را دوباره در آئینه نگریست...

_:  آه هکتور چند سال است که انتظار این لحظات را می کشی؟

برای آخرین بار به جنایات آلن نگاه کرد، مطمئن بود که قمار فردا آلن را برای همیشه از مقام بک حاکم تا سر حد یک گدا به پائین خواهد کشاند؛

_: آه آلن، چه سرنوشت شومی برای خویش رقم زدی! کاش هیچ گاه اژدهای ساکت حیاط خلوت بریتانیای شمالی را بیدار نمی کردی!

کتاب مقدس را باز کرد و برای آخرین بار به یگانه وجود خداوندی تمسک جست! جملاتی که در مقابل دیدگانش دید، باور کردنی نبود! تمام آن جملات حاوی این پیام بود:

انتقام خصیصه مردانی است که خدا را باور ندارند... و هکتور گیج و حیران به دور خود پیچید، احساس درد شدیدی در اعماق قلبش می کرد، انگار که چیزی را در آن آتش بزنند!  

زمان برایش متوقف شده بود، صدای خفیف پیانو از سالن به گوش می رسید، دور میز بلوطی اش چرخید و رو به سمت تابلوی سفیدی کرد که زیر نور چراغ دیواری اتاقش تنها یک نام روی آن نوشته شده بود: (آلن کوئین) . چند لحظه به آن خیره ماند و سپس دست برد به ماژیک و کنار نام (آلن) نوشت کار تو پایان می گرفت اگر خدا اینگونه نمی خواست، و بعد روی نام را خط کشید.

_: آه اگر خدا اینگونه نمی خواست چه فردایی برای (آلن) منتظر بود؟!

 

تمام متن داستان به قلم (حسام م.ح)      

       

 

+ نوشته شده در  Fri 5 Feb 2010ساعت 1:44 AM  توسط حسام محدودی...Hesam Mahdoodi  | 

 

 

این متن برای دوست ادیبم «م.ش» نوشته شده که سواد فارسی کافی برای فهم این نامه را دارد؛ اگر سواد فارسی شما هنوز خوب قد نکشیده است برای فهم لغات سخت این متن حتما" یک فرهنگ لغت کنار خود داشته باشید. «حسام م.ح»

 

گُند آور ژیان سیمین تن کهنگاه تاریخ...!! سیاوش غائله ی افسانه های عهد نو...!! گرزن آسی های ستبر دل تازیانه نوش کرده به نعش خویش...!! شمس سایه گریز دیوان کوتاه غرلهای امروز من...!! آب دیده ی کفش دوزک های مست...!! آزار مدعیان بی آزرم عصر...!! آشوب شور سرخ بر شوکران دیوارهای پست...!! هذیان نفس های  ابلیسی..!! شمیله چپ دست...!!  نغمه خوان حقیقت به قاموس شمال آریایی شرقی...!!

گوشم از شمیم مشگ گندیده ی کژال گردون تناسل و تنازع پر است...!!  کهربای ِ آواز نابسودِ حنجره یِ خنجر بوسیده ات را سجده می کنم...!! بیا تا در کنار هرزه علفهای زرنما، قیامت یاقوت بپا کنیم...!! بیا تا تو را قدری نانِ به خون نیالوده، در دامن سهند، به روی واشامه ی سپید مادرم تعارف کنم...!! قدری بردار...!! این نانها بوی عفت زنان چلپاق ِ غرق در برف و غیرت مردان تبار آهن می دهد...!! بیا تا بلدچی سفرهای وحشی مستند،ات به یال کوه های استوار سفید شوم...!! دره های اینجا بوی شهادت می دهند...!! بیا قدم های کیاخنی برداریم به دیدن نوزادانی که دژغاله فقر قنداق جانگسل برایشان می رقصاند...!! بیا تا از مردم ِ چشم ِ جان سخت ِ دوربین تو به تماشای شهدای قد نکشیده ی تاریخ بنگریم...!! بیا آغاز کنیم...!!

آنجایی که تو کنون در کانون نوشا نوش، فرمان هشیواری فریاد می کنی...!! من امّا در راه جلجدا، در لابه لای این صخره های تیز، گوشم از ضجّه های شیرهای کمر خمیده و نورسیده ی اسیر، کر شده است...!!  ذمم مکن که چرا به تماشای ذوب یاران ذوالقدر نشسته ام...!! این روزها زنان مکاره ی فژآگین بر مردان فرائض فریش ناز فروشی می کنند...!! این روزها لیبرال ها زنجیر به پای پروانه می بندند...!! نمرودهای مادر نزائیده ی عصر، در قمار بیست و یک، شش و هفت و هشت متوالی به روی (سلمان) ها و (ابوذرها) می کشند...!!

دست ها از داس ها مجرم ترند وقتی که داس فریب به پیشواز گلوی صداقت می رود...!! و اسب ها از الاغ نادان ترند وقتی که پُز سواری دادن به گاو میدهند...!! آری ای ابتدای دهه پنجم! به آغاز انتهای خود خرده نگیر...!! قدری هم از شراب هذیانهای یک روح پا در گریز بنوش...!! قدری از تخمیر شده ی  افکار یک معمار...!! وساطت کن تا روح زمان را به درّه های دلتنگی سفید و گود این خاک سرد دعوت کنم...!! درنگی از ساحل غربی اردن بیا تا ساحل غربی ارس...!! از زیته ی محو سرزمین مقدس بیا تا اوشتبین محو سرزمین آذر...!! بیا به جایی که گوساله دانش سر می برند...!! به جایی که چهارشنبه آخر سال خمپاره ی گریپ بیخ گوش کودکان می ترکانند...!! سیاه درختانِ سیب، در تشنج سیئه ی صدای سیاه سرفه های کودکان، گوش خود را می گیرند...!! بیا دست غاذی به سوی پیرزنانی بگشاییم که دو قیراط سهم چای ندارند تا مهمان بنوازند...!! بیا ترا به بالای ابر بهشت آذر، مسافر کنم...!! آنجا که به گردنگاه « میشو دره سی » برسیم، چوپانی را می شناسم که برایت از پستان بز ابدیت شیر ریاضت می چشاند...!! بیا لکام شرم را در مشافهه ی رمه ی بی چوپان، با دامن سرد کوه بنگر...!! بیا شجه ی تمدن را در پاسخ آزمون ادرار یک دختر معصوم نشانت دهم...!!

بیا تا از پس اینهمه سفر به دروازه ی ناشناخته ی اورشلیم برویم...!! جایی که نگاه ها خورشید را تحقیر می کنند...!!  آنجا که شخشیده ی طائفه ی موت، سکان زورق محقر خلقی را به دست گرفته اند...!! آنجا که کاپیتان هایمان شلوار خیس می کنند...!! آنجا که مدعیان پر تلاش خرقه تهی می کنند...!! آنجا که محتلمی می گفت: امتداد رد پای صفدر را بر فرش هوا جستجو کنید...!! بیا ...!! من جایی را می شناسم که جرات دیدار نکرده ام...!! بیا نفس هایمان حبس، احتراق خانه هایی را ضبط کنیم که با بنزین تب هر شب می سوزند...!! آری بیا امّا در این مکاشفه تنها بیا که « عرصه ی شطرنج رندان را مجال شاه نیست»...!!

 

تا بعد...

(حسام م.ح)

+ نوشته شده در  Wed 23 Dec 2009ساعت 5:32 AM  توسط حسام محدودی...Hesam Mahdoodi  | 

 

به اعتقادم مفهوم حفظ حریم شخصی، ساز و کاری است برای دستیابی به میزان دلخواهی از آرامش و خلوت؛ تجاوز به این حریم به هر ترتیب، وضعیتی اجتماعی است که در نتیجه ی عدم کارایی ساز و کارهای حفظ حریم شخصی پیش می آید. برخی از این ساز و کارها عبارتند از : رفتار کلامی(محتوای سخن)، رفتار فرا کلامی ( نوع نگارش و لحن سخن)، رفتار های مرتبط با این محیط مثل فاصله گیری شخصی ( فاصله ی بین فرد و دیگران). بنابراین درک کامل ضابطه ی حفظ حریم شخصی مستلزم شناختن عملکرد سطوح رفتاری است که در خدمت ایجاد این ضابطه هستند و رفتارها هریک همچون سازهای ارکستری هستند که در کنار هم نظامی پیچیده و تاثیری واحد ایجاد می کنند. از طرفی حفظ حریم شخصی نظامی پویا و متغیر است. ترکیب خاص رفتارهای کلامی و غیر کلامی و تاثیرات محیط مجازی به هیچ وجه ثابت و راکد نیست و با تغییر شرایط الگو و ترکیب رفتارها نیز تغییر می کند.

به طور خلاصه باید گفت که حفظ حریم شخصی فرایندی است برای تعیین مرز میان افراد ، و فرد یا گروه به واسطه ی آن بر تعامل خود با دیگران نظارت می کنند. تغییر درجه و میزان باز بودن فرد در مقابل دیگران، مرز فرضی او را برای تعامل اجتماعی شکل می دهد. بنابر این باز طبق آنچه که گفتم حفظ حریم شخصی فرایندی پویا و متغیر است و فرد یا گروه به طور گزینشی ( یعنی با توجه به فرد مقابل خود) بر مرز میان خود و دیگران نظارت می کند. مثلا" فردی به طور ذهنی در جستجوی سطحی ایده آل از حفظ حریم شخصی یا نزدیکی با دیگران در زمانی معین است. این میزان ایده آل، حالتی شخصی یا درونی است که فرد طی آن خواستار تعامل با دیگران به میزانی مشخص می شود. این میزان مطلوب تعامل با توجه به موقعیت و نوع رابطه میان افراد کم و زیاد می شود و در طول زمان تغییر می کند. همان فرد بر اساس تجربیات گذشته، امکانات مربوط به موقعیت، و خلق و خوی شخصی مجموعه ای از ساز و کارها را به کار می گیرد تا مرز میان خود و دیگری را تنظیم کند و حریم شخصی اش را به میزان مطلوب خویش حفظ کند.

اگر شخصی قلمرو و حریم شخصی خود را در اختیار دیگران قرار دهد، فرصت های بیشتری برای آشکار کردن خود و شناساندن طبیعت شخصی و برقراری رابطه ی صمیمانه فراهم می کند. جلوگیری از ورود دیگران به حریم شخصی خود عملا" مرز مشخصی تعیین می کند و از میزان صمیمیت روابط اجتماعی می کاهد.

یکی دیگر از ساز و کار های حفظ حریم شخصی رفتار کلامی است که عبارت است از محتوا یا آنچه فرد به دیگران می گوید تا آن ها را به حریم شخصی اش راه بدهد یا ندهد. و شکل یا چگونگی گفتن آن مطلب با انواع ترفند های نگارشی مشخص می شود.

اگر میزان حفظ حریم شخصی یا تعامل اجتماعی با میزان مطلوب برابر باشد، نظام تنطیم مرز میان دو فرد در حالت ایده آل است، اما بیشتر بودن این میزان از حد مطلوب به معنای قطع رابطه فرد از دیگران است. به بیان دیگر در این حالت فرد بیش از حد مورد نظر دچار مصلحت اندیشی میگردد و به انزوای اجتماعی، کسالت یا تنهایی دچار می شود. در مقابل اگر میزان توان حفظ حریم شخصی کمتر از حد مطلوب باشد می توان نتیجه گرفت نظارت فرد بر رفتار متقابل اجتماعی خود چندان مناسب نیست .

فرد در برابر این موقعیت های نا متعادل ممکن است به چند شیوه واکنش نشان دهد: هنگام روبرو شدن با تجاوز بیش از حد به حریم شخصی اش و گرفته شدن برخی آرامش ها و امنیت هایش می تواند از سازو کار های شدیدتر یا مرزهای بیشتر استفاده کند، می تواند فاصله اش را از دیگران با ابزارهای موجود بیشتر کند، می تواند از رفتارهای فراکلامی شدیدتر برای مقابله با تجاوز به حریم خود استفاده کند. یا ممکن است برای رسیدن به رابطه ی بیشتر با دیگران، در موقعیت هایی که بیش از حد مطلوب تنها می ماند دست به تلاش و کوشش بزند. پس از شکست های مکرر در برقراری تعادل میان میزان مطلوبی از حفظ حریم شخصی و تعامل اجتماعی، ممکن است فرد واقعیت را چاره ناپذیر بداند و تجاوز یا انزوا تن در دهد. احتمال دیگر هم این است که میزان مطلوب به سوی میزان حفظ حریم شخصی تغییر جهت دهد و فرد دریابد که میزان کسب شده ی خلوتی که از حفظ حریم شخصی اش به دست می آورد ارزشمندی بیشتری دارد و بر میزان مطلوب برتری دارد.

اما به نظرم حفظ حریم شخصی فرایند تنظیم مرز میان افراد است و چگونگی تعامل فرد با دیگران را مشخص می سازد. این فرآیند تا حدی به خاصیت تراوایی غشای سلولی شباهت دارد. فردی ممکن است گاه راه بر داده های بیرونی بگشاید و آن ها را دریافت کند و گاه نیز ممکن است راه بر محیط بیرون ببندد و هر گونه تماسی را با آن قطع کند.  جنبه ی دیگری که به ذهنم میرسد تا از جمع بندی سخنانم بگویم این است که این مقوله ی حفظ حریم شخصی می تواند در دو مقوله ی حریم شخصی مطلوب و حریم شخصی کسب شده بررسی شود. حریم شخصی مطلوب میزان ارمانی تعامل فرد با دیگران است در حالیکه حریم شخصی کسب شده میزان واقعی تعامل فرد با دیگران را نشان می دهد. حالت بهینه زمانی به وجود می آید که این دو میزان با هم برابر باشند.

 

(حسام م.ح)

 

+ نوشته شده در  Mon 10 Aug 2009ساعت 8:28 PM  توسط حسام محدودی...Hesam Mahdoodi  | 

 

به عنوان کسانی که بیش و کم با هنر سر و کار داریم، و به ناگزیر خواهان شناخت آن هستیم، و به آفریده های هنر و کار هنرمندان حساسیت داشته ایم، می خواهیم بدانیم که اندیشه هنرمند با اندیشه ی دیگران چه فرقی دارد؟ چگونه کار می کند و چگونه متحول می شود و سبب گونه گونی و پویندگی هنرمند می شود؟

 

پاسخ هایی که در ابتدا برای این پرسش ها می یابیم بر محور مفهوم هایی جادویی مانند «الهام»، «موهبت»، «نبوغ» و «استعداد» دور میرند. بسیاری از مردم به خصوص ایرانیان که طبعی کرامت جو و معجزه طلب دارند، می گویند که هنرمند در پرتو نیروهایی مرموز، فردی است استثنائی با توانایی های مادر زاد استثنائی. با توجه به داشتن روحیه تحلیلی و منطق دوست ما این گونه مفاهیم ما را هیچ گاه راضی و قانع و خشنود نخواهد کرد، چرا که باور داریم رمز پسندی و تاریک اندیشی نشانه های نادانی شدید است و مردم شتابزده در مواردی که با تجربه های منطقی محدود خود به شناسایی و روشنگری مسائل موفق نباشند، به خیال بافی می پردازند و با این کار راه حلی فرضی برای مشکل خود می یابند. و به این ترتیب خاطر مبارک را آسوده می کنند.

 

این روش اقناع درست شبیه روشمندی انسان ها ی ابتدایی است که چون از عهده تبیین راه و رسم حوادث (ساده امروز_پیچیده ی دیروز) طبیعی بر نمی آمدند، با طرح انواع مفاهیم خرافاتی خود را قانع می ساختند. اما امروز اطمینان داریم که مفاهیمی چون «الهام» یا «نبوغ» یا امثال آنها چیزی است که انسانهای باستان نادانسته برای پوشاندن نادانی و اضطراب خود، با تار و پود خیال بافته اند. پس بیان تطورات هنری با این مقولات جامد و نا مفهوم کاری بیهوده است؛ چرا که این مقولات خود مجهول و مبهم اند و هدف هر بحث منطقی و علمی تبدیل مجهول به معلوم است نه تحویل مجهول به مجهول. پس برای یافتن پاسخ پرسشهایمان باید از مداری منطقی راه بجوییم.

 

در واقع ما می خواهیم هنر را بشناسیم اما نمی دانیم چگونه؟ از طرفی یقین داریم که روش هنرمند در هنر آفرینی از روش دانشمند در مکاشفه علمی بسیار متفاوت است، و به این ترتیب است که گمان می بریم که برون نگری و طلب علم با درون بینی و اشراق هنری یکسان نیست؛ و هنر آفرینی جریانی چون کار علمی نیست، ولی شناخت دقیق آفریننده هنر و آفریده های او بی گمان شناختی علمی است. به بیانی دیگر کار هنرمند هنر آفرینی است و برکنار از کار علم؛ ولی شناخت کار هنرمند یا هنر شناسی  کاری است علمی. بنابراین نتیجه می گیریم که هنر شناسی نیازمند علم است، اما کدام دسته از علوم؟  

 

آیا چون هنر از طبع هنرمند، از شخصیت او، از اندیشه ی او می زاید؛ پس آنچه که در خور اهمیت است جریان هنر زایی هنرمند است و چون این موارد، در مقوله روانشناسی فردی دنبال می شود در نتیجه باید در روان شناسی فردی تفحّص کرد؟

یا بهتر است بگوییم گرچه هنر زاده شخصیت هنرمند است، باز باید برای شناخت هنر به جامعه شناسی روی آورد، چون شخصیت هر کس ساخته و پرداخته محیط اجتماعی اوست؟

سئوال این است که: هنر را در بعد روانشناسی هنرمند بشناسیم یا در بعد اجتماعی که بر هنرمند تاثیر می گذارد؟ شخصا" اعتقاد دارم هنر زمانی قابل شناخت است که در بازه ی اجتماع ِ موثر بر هنر مورد بررسی قرار گیرد. دلیل آن نه به خاطر علاقه ام به علوم اجتماعی که به سبب اعتقادم به این امر است که عامل تبیین کننده ی هنر، روابطی است که در دنیای خارج میان افراد انسانی بر قرار می شود. با وجود اینکه حیات های فردی، عناصر سازنده ی جامعه هستند باز حیات اجتماعی تابع قوانین حاکم بر حیات فردی نیست. چنان که در شیمی هم خوانده ایم، مواد مختلف با آن که همه مرکب از ذرات ملکولی اند باز برای خود خواص و قوانین مستقل عناصر تشکیل دهنده دارند. از همین رهگذر هم مختصات و مقتضیات فرد و جامعه بر یکدیگر منطبق نمی شوند. از طرفی بنا به دلایل منطقی و طولانی اثبات این نکته که نمی توان منشاء هنر را در ارگانیسم فرد یافت سهل و آسان است. بنابراین نگاهی به جامعه پیرامون هنرمند می اندازم:

 

گروهی از هنرشناسان فکر می کردند که انسان برای آن که خود را در جامعه مشخص و ممتاز کنند و احترام و ارادت دیگران را کسب کنند. دست به هنر آفریتی می زدند. فکر می کنم باید در این صورت بگوییم که هنر زاده ی شوقی است که انسان برای خودنمائی و کسب امتیاز دارد امّا باور نمی کنم، شما چطور؟! تحلیل که می کنم از چند بعد با اشکال این نظریه مواجه می شوم ؛ اول آنکه اگر بپذیریم که انسان برای کسب امتیاز دست به هنر آفرینی می زند باید دید که چرا نقاشی و مجسمه و شعر و معماری و ... را امتیاز می شمرد؟ اگر بگویم که انسان طبعا" به آثار هنری می گراید و می بالد یعنی گفته ایم که انسان از روی غریزه دست به خلق هنر می زند ولی بر خلاف غرایز که همگی اهمیت حیاتی برای انسان دارند خلق هنر متضمن هیچ گونه اهمیت حیاتی نیست.

 

دوم اینکه اگر انسان برای کسب امتیاز دست به هنر آفرینی می زند چرا در طول تاریخ بسیاری هنرمندان آثار هنری بیشماری را در نهان ترین زوایای زندگی خود خلق کرده اند که سالها پس از مرگ ایشان هویدا شده است؟ بنابراین چون نمی توانیم هنر را امتیاز و آرایشی اجتماعی یعنی یکی از عوامل فرعی حیات اجتماعی بشماریم، ناچار باید آن را از وسائل معیشت یعنی از عوامل اصلی حیات اجتماعی محسوب داریم.

 

برای آن که به درستی منشاء هنرها را بدانیم و از قضاوت سطحی ایمن باشیم باید بتوانیم بدون توسل به وهم و گمان، حیات اجتماعی را مورد پژوهش قرار دهیم. تحقیق هایی که من و دوستانم در این رابطه آغاز کرده بودیم ما را به جایی رساند که با قطعیت بگوییم هنر آفرینی ناشی از زندگی عملی و بخشی از فعالیت های حیاتی است و از مبارزه با واقعیات زاده می شود – چنان چه کنجکاو به دانستن دلایل این نظر هستید با من مکاتبه کنید- در عین حال هنر آفرینی  هم بیان آرزو ها و امید هاست و هم وسیله بر آوردن امیدها و آرزوها.  این دوگانگی خیال و واقع، تنها در دنیای هنر معنی می دهد...

 

انسان بر خلاف سایر جانوران، در طی زندگی عملی، واقعیت را تغییر می دهد؛ با تغییر واقعیت آن را می شناسد  و با شناسایی قوانین آن راه غلبه بر آن را می یابد و از قهر طبیعی می رهد. پس کار انسانی که مایه شناخت است، وسیله کسب آزادی است. کار عملی انسان را از جبر بیرونی و کار هنری او را با ضرورت درونی دمساز و در نتیجه بر آنها چیره می کند. در این صورت، می توان گفت که علم بیان آزادی انسان است در دنیای ادراکات و هنر نغمه آزادی بشر است در جهان عواطف! هنر شناختی عاطفی است که ما را به شور می افکند و نیرو می بخشد و علم فعالیتی ادراکی است که ما را به دانش می رساند. هنر در عالم نظر، شخصیت عامل شناسایی ( انسان ) را از نظامی فعال بر خوردار می کند و در عالم عمل، موضوع شناسایی (واقعیت خارجی) را سازمان و نظم می بخشد. اما علم در عالم نظر، شخصیت فاعل عمل (انسان) را تحت نظامی ادراکی در می آورد، و در عالم عمل، سازمان ادراکی بر موضوع عمل (واقعیت خارجی) تحمیل می کند. می خواهم بگویم که همنوائی و همزیستی علم و هنر از اینجاست که عامل عمل همان فاعل شناسائی است ...! و موضوع عمل همان موضوع شناسائی، باز همین همنوائی و همزیستی علم و هنر است که به فلسفه امکان وجود می دهد. حال سئوالی مطرح است و آن اینکه فلسفه چیست؟؟ برای دوستان که همواره از من آگاه ترند در چنین جایگاهی توضیح این کلمه نا بجاست؛ اما برای نظم بخشیدن به روند مقال توضیح مختصری از روند تاثیر پذیری هنرمند و به طبع آن هنر از فلسفه را توضیح می دهم....

 

هر انسانی چه بخواهد و چه نخواهد برای خود جهان بینی یا فلسفه ای دارد. در نوشته های پیشترم که قابل پیگیری هستند برحسب اهمیت موضوع معنی کلمه جهان بینی در نوشته هایم را تفسیر کرده ام و از همین رهگذر به بسط آن نخواهم پرداخت. اما باید بدانیم که چگونگی نوع جهان بینی افراد طبق دستنوشته های مرحوم علی شریعتی به چگونگی شناخت های او و یا به طور کل بسته به مقتضیات زندگی اوست؛ زیرا هر گونه شناختی کما بیش از واقعیت خبر می دهد. لیکن واقعیت از حقیقت فاصله دارد و توصیه می کنم برای درک واقعیت به متون باقی مانده از سه نویسنده ارزنده (لئون تولستوی، دکتر علی شریعتی و بابک احمدی) رجوع کنید. به خصوص کتاب حقیقت و زیبائی بابک احمدی کشف جدیدی در میان کتب کتابخانه ام بود که افق های دید تازه ای را به رویم گشود... بگذریم.... پس فلسفه هر کس تا اندازه ای "حقیقی" یا درست است اما معمولا" درست ترین فلسفه ها از آن فیلسوفان است. روی کلمه معمولا تاکید می کنم تا از نظر نیافتد و در پس امروز فردا جملات معترضه به سمت ام شلیک نشود. بنابه نوشته های تاریخ نویسان و علمای معتبر جهان همواره در تاریخ بشر کسانی که کوشیده اند نا آگاهی های خود را بسنجند و جهان بینی خویشتن را بر شناخت های بسیار استوار سازند، فیلسوف نام گرفته اند. تعاریف امروز و دیروز برای فلسفه یکسان نیست چرا که فیلسوفان در سالهایی نه چندان نزدیک نه تنها به تعمیم یافته های علوم و هنرها می پرداختند بلکه عملا" وظیفه عالمان و هنرمندان را نیز عهده دار بودند. سالهایی بعدتر با ظهور رنسانس اروپا و اتفاقا" سالهای اخیر ایران که دامنه دانشمان قدری رو پیشرفت نهاد، تخصص های علمی پیش آمده و رفته رفته علوم استقلال یافتند. بگذریم از این مساله که در ایران بر خلاف دنیای غرب کار علم و سیاست و فلسفه و دین را روحانیون به تنهایی عهده دار بودند. اما شناخت فلسفی امروزه آنی است که از آمیختن و عمومیت دادن آگاهی های علمی و هنری زمان ما به دست می آید و برای شناخت طبیعت و مقام و مسیر جامعه بشری ضرورت دارد...!

 

همه می دانیم که هیچ فردی نیست فلسفه نداشته باشد، و اگر کسی به ناآگاهی حکایت از بی فلسفه گی می کند فلسفه اش همان بی فلسفه گی است... بدان خاطر که بیشتر از موضوع هنر و هنرمند و جامعه به سمت فلسفه و فیلسوف تغییر مسیر ندهیم از توضیح و بسط مسائل فلسفی پرهیز می کنم. موضوعی که برای مسئله هنر و هنرمندی و ( نه هنروری که بحث آن به کل جداست) مطرح است و البته مهم این نیست که آیا دارای فلسفه هستیم یا نه؟! مهم این است که آیا فلسفه ما به اندازه کافی درست است یا نه؟ بدیهی است که هیچ کس خواهان فلسفه نادرست نیست؛ پس به اعتقادم فلسفه ای درست است و مورد قبول که از آخرین اکتشافات علوم و هنرهای زمان ما ناشی شده باشد. فیلسوف امروز کار ندارد جز این که به یاری علوم و هنرهای گوناگون، بینش کلی درستی فراهم کند و مردم را به تصحیح جهان بینی های خود بر انگیزد و به این وسیله موجب بهبود زندگی مردم گردد.

 

شناسائی فلسفی چون جامعیت دارد، پس واقعیت درونی و بیرنی هر دو را در بر می گیرد. به  عبارتی هم متضمن شناسایی علم هست و هم شناسائی هنری. جنبه های کمی و کیفی واقعیت که در علم یا هنر وحدت و توازن خود را از دست می دهند، در فلسفه هماهنگی و تعادل می یابند. شناخت های نمودهای واقعیت _فرد، جامعه، طبیعت که به نیروی علم و هنر فراهم گرد فراهم می شوند همگی جزئی خواهند بود. اگر این شناخت ها به کمک تخیل منطقی و تحلیلی مرتبط شوند و نظم بپذیرند و تعمیم داده شوند آنگاه است که شناخت فلسفی به دست می آید. شناخت فلسفی در بحث هنر و هنرمندی از آنجا دارای اهمیت می شود که از یک سو راهنمای عمل انسانی است، از سوی دیگر، علم هنر را رهبری می کند. هر کسی موافق فلسفه خود، راه و رسم حیات خود را انتخاب می کند و به فعالیت می پردازد و هر هنرمندی به تناسب شناخت فلسفی خود، به جهان می نگرد و کائنات و وجود خویش را تفسیر می کند.  پس شناخت فلسفی همچون روشی است که هم مسیر زندگی آدم را تعیین می کند و هم هنرمند را در جستجوی مجهولات و پر کردن فواصل نت های خاموشی اش مدد می دهد.

به طور خلاصه باید گفت: فلسفه محصول علم و هنر است و هنر شناختی است مبتنی بر تصاویر جزئی و دارای جنبه ی عاطفی قوی، لذا بیش از واقعیت بیرونی، واقعیت درونی را مورد توجه قرار می دهد و چون ثبات نسبی واقعیت درونی از واقعیت بیرونی کمتر است، هنر که بر واقعیت درونی تاکید می ورزد بیانی است نسبتا خصوصی، بیانی است کیفی از تحولات واقعیت، از آنچه که باید باشد، از امکانات، امیدها و آرزوها...

 

(حسام م.ح)

 

+ نوشته شده در  Fri 10 Jul 2009ساعت 2:9 AM  توسط حسام محدودی...Hesam Mahdoodi  | 

بی چارگی در اصل زندگی من است ... اصلی ترین انگلی که آن بیرون منتظر من است... حیاتی که ملاحظه ام نمی کند، حیاتی که باجم نمی دهد، حیاتی که زنده زنده مرا قورت می دهد!

بی چارگی در اصل درد بی درمان نیست، بی چارگی همان پیروزی در نرد عشق است که شکست معشوقت را سبب شود... بی چارگی نوشدارویی است که جام زهر را به معشوقت تعارف می کند!

زمانی بود که از دیواره ی کوه های سخت، بی مهابا بالا می خزیدم، هر سنگی را لای مشتانم می گرفتم خرد شده احساس می کردم، با هر مشتی انسانی به زمین می خوابید... هم اکنون اما، بی چاره ایستاده ام در مقابل کوهی استوار... کوهی فراتر از صعود.

من حسام، زندگی دیروزهایم اگرچه روشن روشن نبوده است، اما شفاف شفاف است..! به دیوار آینده ام دو در گشوده است... یکی برای انتخاب!

هر انتخاب در اصل یک چاره است... اما بی چاره گی در زهر میوه ی انتخابم نهفته است! وقتی کاری برای انجام دادن نداشته باشی قبول کردنش ساده نیست اما آسان می شود... به واقع بی چاره گی تعبیر پاسخ این سئوال است دوست من: آیا آنچه برای انجام میتوانستم را، انجام داده ام؟

بدان چه را و چرا می خواهی، هم این زمان است که درک می کنی نهایت بی چارگی از کف دادن چاره ای است که در دستان توست!

 

(حسام م.ح)

+ نوشته شده در  Fri 19 Dec 2008ساعت 5:25 AM  توسط حسام محدودی...Hesam Mahdoodi  | 

 

 

ردّ پای خودت را تعقیب کنان بازگشتی به گذشته نخواهی داشت

اما صبر کنی اگر...

دیر یا زود گذشته به سوی تو باز خواهد گشت.

حتی اگر دستان تو...

به وسعت لازم برای تغییر گذشته گشاده نبود

دعوت دوباره گذشته برای تو ...

به خواست تغییر آن میسر است.

 

در پای میز قمار سوداگران مرگ

یکبار باختی اگر...

جبران آن برای تو هیچ گاه مقدور نخواهد بود، مگر...

 تاوان پس داده باشی به آن اندازه ...

که چیزی برای باخت دوباره ات نمانده باشد.

آنگاه ..! دوباره پای آن میز می توانی نشست

 

اما اگر در میهمانی احیای خاطرات با حضور افتخاری گذشته های خود که برای ویرایش سطور اشتباه خویش ترتیب داده ای؛ نیتت بر این است تا از هم نپاشی دگر...کاوش در اوراق گذشته ات کافی نخواهد بود مگر... ماضی دشمنان ات را نیز زیر ذره بین ورق زده باشی... هم آن زمان، آنچه به روشنی در خواهی یافت چیزی است به اندازه چندین ردپای خاص، رد پایی از خیانت و اهانت...

 

چون پا به جای رد پای آنها گذاشته و به آنان نزدیک می شوی...

زیرکی بسیار و هوش سرشار و دقت بی نهایت لازم است...

نه برای آنکه تو را  نشناسند!

نه!

آنان هیچ گاه تو را به خاطر خود نسپرده اند...

آنچه مایه ی نگرانی من است و ما یه ی حیرت تو؛ این است که:

 آنان  در آینه وجود تو خود را خواهند نگریست...

آنان خود را در قاب رفتار تو در قیاس اعمال گذشته خویش مرور می کنند...

یقینم است که خطایشان را فراموش نکرده اند...

هم از اینست که وحشتزده و ویرانگر می شوند!!

 

اما دوست من در راه دعوت گذشته به خوان انتقام...خطر اصلی در درک حقیقت به دست دشمنان تو نیست..!

انتقام در اصل شعله ایست که چون دریچه قلب و ذهنت را به آن گشودی جایی برای آب معرفت نخواهی گذاشت...! راستی مطمئنی انتقام از آنکه دوستش داری لذتبخش است؟؟!!

 

(حسام م.ح)

+ نوشته شده در  Sat 13 Dec 2008ساعت 3:33 AM  توسط حسام محدودی...Hesam Mahdoodi  | 

 

می پرسی اگر... می پرسی از خودت اگر... که چگونه به این سرانجام رسیده ای؟ آخرین پاسخم به اولین سئوالت را به یاد آر... در این بازی که بازی گردانش منم هر جواب به نامعلومی میرسد...

 به انتها رسیدی اگر... به انتها و به چیستان این بازی رسیدی اگر... سرت را بلند کن و ببین که این چیستان با تک سئوال به آخر نمی رسد... سرت را بلند کن و ببین که چــــــــــــــــه قــــــــــــــــــدر سئوال پیرامون توست....

 جواب می خواهی اگر... جواب چیستان این بازی خطرناک را می خواهی اگر... جوابی بیاب، که جواب جامع جمیع سئوالات باشد...

 در این بازی که بازی گردانش منم... در این بازی که بازی گردانش گرگ باران دیده است... به فینال راه یافته ای اگر... در این بازی که خیلی ترسیده ای ... انتهای راه همچون انتظار تو نیست... انتهای این راه همچون انتظار تو تنگ و تاریک نیست... چرا که این پایان در خور این بازی نیست...

 پایان راه این بازی رفیق!.. پایان راه این بازی، شش راه برایت نمایان خواهد شد.... و هر راه برایت عاقبتی را رقم خواهد زد... سخت هشیار باش رفیق... انکه سخت ترین پایان هاست برای این بازی برگزیده ام؛ ...

 در این بازی تو به فینال رسیده ای... من با آغوشی گرم تو را سلام می کنم... تو از اینکه صاحب این آغوش، بازی گردان بازی است بی خبری... تو تازه خواهی فهمید که قوانین از این پس در این بازی حکم نمی دهند، خط نشان نمی دهند؛ اینست بازی مخوف من....

 می گویی اگر... می گویی به خودت اگر... که به اینجا آمده بوده ای قبلا" هم مگر؟... و می گویی اگر... و می گویی که همان زمان قسم خورده بودی که به اینجا نیایی دگر... می پرسی اگر... می پرسی از خودت اگر... که چگونه به این سرانجام رسیده ای؟ آخرین پاسخم به اولین سئوالت را به یاد آر... در این بازی که بازی گردانش منم هر جواب به نامعلومی میرسد...

 چهار جواب به تو خواهم داد... چهار جواب چاره ساز... تو اکنون به انتهای راهی رسیده ای که به راه هایی منتهی شده است که آن راه ها هرکدام تو را به عاقبتی می رساند و بی چاره ایستاده ای و من ....

چهار جواب به تو خواهم داد... چهار جواب چاره ساز...

اول آنکه) از فرط بی چاره گی از انتها به ابتدا برگرد

دوم آنکه) با امواج سئوالاتی که ذهن پریشانت را بیمار کرده اند بجنگ

سوم آنکه) پشیمانی را بپذیر، از این بازی انصراف بده

چهارم آنکه) قلبت را به این بازی گردان بسپار ، به ادامه ماجرا، من تو را به پرواز در می آورم

 گوش کن رفیق... برای وا ننهادن؛  همیشه کف دستت را مبند! باز باید کرد کف دست را و به باد حوادث باید سپرد تما درونش را... و .... و منتظر نشست.. منتظر نشست تا به سویت باز گردند... نیازی نبود تا این همه راه را در این بازی بگردی...بچرخی...بدوی...؛؛؛ برای پیروزی گاهی باید نشست...

 بنشین در اتاقت و تنها گوش کن... گوش هم نکن خواستی،،  فقط منتظر بشین!!..... منتظر هم نباش خواستی،  بدون حرکت بایست!!....

جواب همان چیستان پایان بازی!!... همان پیروزی در این بازی... آنچنان که گوئی فقط از آن توست، از عمیق ترین نقطه دریای وجودت به روی آن خواهد آمد و تو را در آغوش خواهد کشید... چون چاره ای ندارد... چون برای رهایی از نقاب خود، چاره ای ندارد... برای رهایی از نقاب خود باز هم به آغوش تو باز خواهد آمد .... جون چاره ای ندارد... چون تنها کسی که او را بی نقاب دوست داشت تو بودی ... و زمان و صبر لازم است... باید برود ... باید بگردد.... باید بچرخد... باید تنها بماند و در این تنهایی بداند که چاره ای ندارد... و به آغوش تو باز گردد...

 گاها" رفیق مشتت را گره نکن... گاها" به دنبال آخر بازی نباش... گاها" برای داشتن ببخش... گاها برای داشتن آزاد کن.. کف دستت را باز کن.. آنچه در کف داری به باد حوادث بسپار...

 

باری از خود می پرسی اگر... می پرسی اگر که چه چیزی را ناقص انجام داده ای؟!.. کجا اشتباه کرده ای مگر؟!! که هم اکنون از پس اینهمه دور باطل در این بازی به ابتدا رسیده ای... ماشین زندگی را به کناری پارک کن.... بیا کنار من... بیا کنار من تا از کناره به نظاره بازی بنشینیم.. بگذار جریان زندگی آنگونه که هست در شکاف عظیم دهر جاری شود... بگذار «بازیکنان» بازی کنند... بگذار آنگونه بازی کنند که گویی من تو هم با آنان هم بازی شده ایم..  همچنان که تو بازی کردی و آنچنان که فکر می کردی من هم در این بازی شریک توام... همان بازی که من چیده بودم...بیا بنشین به کناره و بنگر بازی بازیکنان را... همان بازی که این بار تو چیده ای... و ....

 

 «قدرت»، دوست من.. در برد و باخت بازی نیست.... قدرت در چیدن بازی است... در بازی گردانی...!!!

 

 (حسام م.ح) 

 

 

+ نوشته شده در  Fri 24 Oct 2008ساعت 5:8 AM  توسط حسام محدودی...Hesam Mahdoodi  |